آرتین را چه کسی کشت؟!

نیمه‌شب بود. آرتین، پسری ۱۳ ساله که سال‌ها با تومور مغزی، جراحی‌های پیاپی، نابینایی و درد زندگی کرده‌بود، پس از نوشیدن شربتی که پدر در آن قرص خواب‌آور حل کرده‌بود، به خوابی عمیق فرو رفت. مادر، تاب دیدن آنچه قرار بود رخ دهد، نداشت و به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد

نیمه‌شب بود. آرتین، پسری ۱۳ ساله که سال‌ها با تومور مغزی، جراحی‌های پیاپی، نابینایی و درد زندگی کرده‌بود، پس از نوشیدن شربتی که پدر در آن قرص خواب‌آور حل کرده‌بود، به خوابی عمیق فرو رفت. مادر، تاب دیدن آنچه قرار بود رخ دهد، نداشت و به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد

جوان آنلاین: نیمه‌شب بود. آرتین، پسری ۱۳ ساله که سال‌ها با تومور مغزی، جراحی‌های پیاپی، نابینایی و درد زندگی کرده‌بود، پس از نوشیدن شربتی که پدر در آن قرص خواب‌آور حل کرده‌بود، به خوابی عمیق فرو رفت. مادر، تاب دیدن آنچه قرار بود رخ دهد، نداشت و به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد. همان تختی که سال‌ها شاهد شب‌های بی‌خوابی، درد، مراقبت و امید‌های از دست رفته این خانواده بود. دقایقی بعد، سکوت خانه با جمله‌ای شکست که شاید تا سال‌ها از حافظه جامعه پاک نشود: «بیا… کار تمام شد.» آرتین در چند دقیقه جان باخت، اما این جنایت، سال‌ها طول کشید. 
 
سپیده‌دم پنجم تیرماه امسال، سکوت یکی از واحد‌های مسکونی بولوار وکیل‌آباد مشهد با تماسی غیرعادی به اورژانس شکسته شد. مردی ۴۶ ساله پشت خط، از خودکشی نافرجام خود و همسرش خبر داد و درخواست کمک کرد. دقایقی بعد، امدادگران با ورود به خانه، با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که حتی برای نیرو‌های باتجربه اورژانس نیز تکان‌دهنده بود. پیکر بی‌جان آرتین، نوجوان ۱۳ ساله، بر تخت اتاق خواب افتاده‌بود. پدر و مادرش نیز در گوشه‌ای از خانه، پس از تلاشی نافرجام برای پایان دادن به زندگی خود، چشم‌انتظار امدادگران بودند. 
ساعاتی بعد، در اتاق بازجویی، پدر با چشمانی اشک‌بار، جزئیاتی را بر زبان آورد که تلخی این پرونده را دوچندان کرد. او گفت پس از آنکه شربتی حاوی قرص خواب‌آور به آرتین خوراند و مطمئن شد فرزندش به خوابی عمیق فرو رفته‌است، مادر برای آنکه شاهد آخرین لحظات زندگی فرزندش نباشد، به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد و با فشردن بالش بر صورت کودکش، به گمان خود به سال‌ها رنج و درد او پایان داد. سپس همسرش را صدا زد و تنها یک جمله گفت: «بیا… کار تمام شد.»، اما حقیقت این است که آنچه در آن اتاق پایان یافت، فقط زندگی یک کودک نبود. این حادثه، پرده پایانی تراژدی خانواده‌ای بود که سال‌ها زیر بار بیماری، فرسودگی روانی، فشار‌های اقتصادی و فقدان حمایت‌های مؤثر اجتماعی، آرام‌آرام فرو ریخته‌بود. 
 تراژدی.
اما آیا واقعاً همه‌چیز همان لحظه تمام شد؟ یا این تراژدی سال‌ها پیش آغاز شده‌بود؟ روزی که بیماری آرتین، فرسودگی روانی والدین، فشار‌های اقتصادی، تنهایی یک خانواده و غیبت نظام حمایت اجتماعی، دست در دست هم دادند و خانواده‌ای را قدم‌به‌قدم به لبه پرتگاه رساندند؟ پرونده آرتین، بیش از آنکه روایت یک قتل باشد، روایت شکست جامعه در حمایت از خانواده‌ای است که پیش از وقوع جنایت، بار‌ها و بار‌ها در سکوت فروریخته‌بود. 

 روایت تلخ
مرگ آرتین روایتی تلخ از فروپاشی تدریجی یک خانواده و شکست زنجیره‌ای نهاد‌هایی است که وظیفه داشتند پیش از رسیدن به این نقطه، مداخله کنند. در ظاهر، قاتل مردی ۴۶ ساله است که به اعتراف خود، فرزند ۱۳ ساله‌اش را با انگیزه «رهایی از رنج» به قتل رسانده‌است، اما اگر این پرونده را تنها در چارچوب مسئولیت کیفری پدر ببینیم، بخش بزرگی از حقیقت را نادیده گرفته‌ایم. آرتین فقط به دست پدرش کشته نشد. او قربانی سال‌ها فرسایش روانی، درماندگی اقتصادی، انزوای اجتماعی، نبود حمایت روانی، ضعف نظام مداخلات اجتماعی و سکوت رسانه‌هایی شد که دیگر کمتر صدای چنین خانواده‌هایی را به گوش جامعه می‌رسانند. این همان جایی است که یک پرونده قتل، از مرز‌های حقوق کیفری عبور می‌کند و به موضوعی اجتماعی، انسانی و حتی سیاسی تبدیل می‌شود. 

 جنایتی که سال‌ها قبل آغاز شده بود
قتل آرتین در بامداد پنجم تیر اتفاق افتاد، اما آغاز این جنایت را باید سال‌ها قبل جست‌و‌جو کرد؛ روزی که پزشکان وجود تومور مغزی را در بدن کودکی پنج ساله تشخیص دادند. 
از همان لحظه، زندگی این خانواده وارد مسیر فرسایش شد. عمل‌های جراحی متعدد، نابینایی تدریجی کودک، درد‌های طاقت‌فرسا، ترک تحصیل، محدود شدن ارتباطات اجتماعی، وابستگی کامل به مادر و در نهایت ناامیدی مطلق. آنچه در اعترافات پدر بیش از هر چیز دیده می‌شود، نه خشونت ذاتی بلکه فروپاشی تدریجی روان انسانی است. البته این موضوع هرگز مسئولیت کیفری و اخلاقی قتل را از بین نمی‌برد، اما نشان می‌دهد چگونه یک انسان می‌تواند در اثر فشار‌های مزمن، به نقطه‌ای برسد که مرگ را «راه نجات» تصور کند. وقتی پدری می‌گوید «دیگر هیچ راهی جز قتل برایم باقی نمانده بود»، باید پرسید چرا هیچ راه دیگری پیش روی او قرار نگرفته بود؟ سال‌ها همه نگاه‌ها به بیمار بوده، اما کمتر کسی از والدینی حرف زده که ۱۳ سال، شبانه‌روز مراقب کودکی مبتلا به تومور مغزی بوده‌اند. این پدر و مادر فقط فرزندشان را از دست نداده‌اند. آنها پیش از این، خواب، آرامش، امنیت روانی، روابط اجتماعی و شاید امید خود را از دست داده‌بودند. 

 وقتی نظام مداخله اجتماعی غایب است
در همه کشور‌های دارای نظام رفاه اجتماعی، خانواده‌ای که کودک مبتلا به بیماری سخت دارد، تنها رها نمی‌شود. چنین خانواده‌ای باید به طور مستمر تحت پوشش روان‌شناس، مددکار اجتماعی، مشاور خانواده، حمایت اقتصادی، خدمات مراقبتی و آموزش مهارت‌های مقابله با بحران قرار گیرد، اما در این پرونده، نشانه‌ای از چنین مداخلاتی دیده نمی‌شود. پدر و مادری که هر دو اقدام به خودکشی کرده‌اند، بدون تردید مدت‌ها پیش از این حادثه در وضعیت بحران روانی قرار داشته‌اند و این وضعیت با اتفاق رقم خورده تشدید شده‌است و بعید هم نیست اقدام به خودکشی خود را کامل کنند. حال سؤال اینجاست: چه کسی باید این بحران را تشخیص می‌داد؟
آیا هیچ سامانه‌ای برای پایش خانواده‌های دارای کودک مبتلا به بیماری‌های صعب‌العلاج وجود دارد؟
آیا بیمارستان‌ها پس از ترخیص چنین بیماران، خانواده را به شبکه خدمات اجتماعی متصل می‌کنند؟
آیا مددکاری اجتماعی فقط به نوشتن چند گزارش اداری محدود شده‌است؟ 
اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی باشد، نمی‌توان همه مسئولیت را تنها بر دوش پدری گذاشت که خود نیز اکنون در آستانه فروپاشی کامل قرار دارد. در سیزده سال بیماری آرتین چند دوست کنار این خانواده بودند؟ چند نهاد؟ چند همسایه؟ چند گروه مردمی؟ چند سازمان؟
گاهی فقر مالی کشنده نیست فقر رابطه اجتماعی کشنده‌تر است. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *