
کامیاب پس از ۲۰ سال، برای شرکت در مراسم خاکسپاری پدرش به ایران باز میگردد. او زمانی که اصرارهای برادرش را برای تقسیم ارثیه میبیند از خواهر و برادرش میخواهد که از میان تمام ثروت پدریشان، تنها باغ اناری را به او بدهند که برایش یادآور خاطراتی از گذشته است. در این میان، زنی به نام مهربان به همراه فرزند کوچکش به نزد آنها آمده و ادعا میکند که همسر رسمی پدرشان است
