روز حسرت مگر کسی حسرتی میخورد جز حسرت کمنوکری کردن برای تو؟ چه کردهای با آن صحرای بیآب و علف که حالا چهارده قرن است قبلهنمای عالم شده.
خاطرم هست نوجوان که بودم یک روز کنار مسجدی، پیرزنی ایستاد، دستش را روی سینه گذاشت و گفت: صلی الله علیک یا اباعبدالله. بعد با نگاهی روبه خیابان و صدایی که انگار تمام جهان مأمور شده بود تا به گوش من روانهاش کند گفت:«یه عمره در هر مسجدی رسیدیم بهت سلام دادیم که بالاخره یه روزی یه جواب سلام به ما بدی». / عالم
