برچسب یوسف مرادیان

شب هزار و یکم 1388

شب هزار و یکم داستان دکتر روان‌شناسی به نام سعید موهبتی است که همراه همسرش لیلا و تنها دخترش سارا زندگی خوبی را می‌گذرانند، اما دختری که از جنوب آمده آرامش زندگی آنها را برهم می‌زند.

داستانی که مربوط به روزگار حال ما بود، اما به خاطرات پزشکانی برمی‌گشت که در جنگ ردپایی به جا گذاشته بودند. قصه‌ای معماگونه که یافتن دو خواهر دوقلو را بهانه کرده بود تا در این میان به روزهای جنگ و خاطرات و گذشته پزشکانی که در جنگ شیمیایی و جانباز شده بودند، بپردازد.

از یادها رفته 1398

داستان این سریال در سال ۱۳۱۹ می‌گذرد و دربارهٔ زندگی دختری به نام مهربانو است که در فرانسه درس خوانده و پس از بازگشت به ایران به دلیل ناآشنایی از وضعیت کشور و آداب رسوم آن دچار بحران شدیدی می‌شود. همچنین قرار است به موضوعاتی تاریخی مثل کشف حجاب و کشت و تولید تریاک در این سریال پرداخته شود.

شخصیت اصلی قصه، مهربانو است که هلیا امامی آن را بازی می‌کند و ماجرای اصلی دربارهٔ عشقی است که بین او و خسرو با بازی حسین یاری و همچنین مهراد با بازی رضا یزدانی وجود دارد.

کاراگاه علوی 2 1387

ماجراهای سریال کارآگاه علوی در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ رخ می‌دهد. این مجموعه در واقع به داستان بازگشت کارآگاه علوی پس از تبعید و دوباره به کار فراخوانده شدن او می‌پردازد. او در بازگشت، تصمیم می‌گیرد با پیگیری پرونده‌های مفاسد عوامل رژیم شاه، پرده از این فساد بردارد

چریکه هورام 1378

خزر، به دنبال عشق گمشده اش، هورام، سفري غريب و پرنشانه را در ميان صخره هاي بلند و دست نيافتني كردستان آغاز مي كند. او در حالي كه ضبط صوت كوچكي در دست دارد به صداي هورام گوش مي دهد كه از سرزمين خود صحبت مي كند. خزر كه براي نخستين بار به كردستان آمده، در جستجو براي يافتن هورام، با مردم و سنت هاي اين سرزمين آشنا مي شود. او همچنين مردي با سازي در دست مي بيند كه خود را چريكه خوان مردم كُرد معرفي مي كند. او «چرگر» نام دارد و معتقد است كه در اين منطقه هيچ گمشده اي پيدا نمي شود. «روژان» پرستاري كه قرار است با محبوبش ازدواج كند كيف پزشكي اش را به خزر مي دهد. خزر كه همه جا را براي يافتن هورام زير پا گذاشته، هر از گاهي در مقابل خود هورام را مي بيند كه مي گويد او براي هميشه گم شده است. خزر به تدريج درمي يابد كه هورام در حين جنگ كشته شده و ديگر نزد او باز نخواهد گشت.

متروپل 1392

خاتون (زن صیغه ای ماندگاری) که پسر کوچکی دارد و شوهرش به تازگی مرده، با تلفن دوست قدیمی‌اش بهشته باخبر می‌شود که مظفر و نوچه هایش به دنبال او هستند. مظفر را فخرالنسا (همسر اصلی ماندگاری) اجیر کرده که می‌خواهد از خاتون و پسرش انتقام بگیرد. مظفر و همراهانش در شبی بارانی به سراغ خاتون می‌روند، اما خاتون قبل از رسیدن آنها موفق می‌شود پسرش را فراری دهد. مظفر از وی میخواهد پول و طلایی که سهم فخرالنسا است را به آنها بدهد. خاتون مقاومت میکند... مظفر و همراهانش خاتون را که کتک خورده و نیمه بیهوش است در قالی می پیچند و در اتومبیل می‌گذارند، اما سر چهارراهی تصادف می کنند و خاتون که زخمی شده افتان و خیزان راهش را به سمت لاله زار ادامه می دهد. چراغ روشن سینما متروپل توجه خاتون را جلب می‌کند و او به سینما پناه می برد. در سینما که اکنون تبدیل به باشگاه‌ بیلیارد شده، امیر و کاوه به همراه کارگر جوان شان خسرو مشغول بازی و گفتگو هستند. خواهر خسرو هم از دست شوهر بد کردارش به سینما پناه آورده و ناگهان همه متوجه حضور خاتون می‌شوند که کتک خورده و تنها، به ستونی در سینما تکیه داده است. خاتون قصه زندگی اش را برای امیر و کاوه تعریف می کند و می گوید به زودی سینما را ترک خواهد کرد، اما امیر و کاوه غیرتشان قبول نمی‌کند که زنی را سرگردان در نیمه شب رها کنند. به همین دلیل تصمیم می‌گیرند در مقابل مظفر و نوچه هایش بایستند و خاتون را تحویل ندهند. از سوی دیگر فخرالنسا که زنی کینه‌جو و اشرافی است با وکیل و مشاور ش راهی محل می‌شود. در بیرون درِ سینما بین مظفر و دارودسته اش با امیر و کاوه و خسرو زد و خوردی در می‌گیرد، ولی آنها موفق می شوند مهاجمان را از سینما دور نگه دارند. فخرالنسا از پشت شیشه با خاتون حرف میزند و دو هوو آشتی می کنند. مهاجمان با نزدیک شدن سحر، بیرون سینما سرگردان مانده اند...

رستگاری در 20/8 دقیقه 1383

طاها رحماني، دانشجوي اخراجي از دانشگاه، به عنوان راننده در يك آژانس كار مي كند. او تحت تأثير دوست صميمي اش فؤاد و بر مبناي باورهاي شان رأساً تصميم به اصلاح جامعه و برخورد با كساني مي گيرند كه مشهور به ترويج فساد هستند. فؤاد تنها راه اصلاح جامعه را در اعمال خشونت مي داند و عقيده دارد جهان بايد از مظاهر غفلت پاك شود. از هيمن رو به دوستش مأموريت مي دهد تا زني تن فروش به نام آهو شريفي را كه با برادر كوچكش در محله آنها زندگي مي كند، بكشد. طاها به قصد كشتن آهو او را سوار اتومبيل آژانس مي كند اما با شنيدن حرف هاي زن كه حالا خود را آماده مردن نشان مي دهد درمي يابد كه او زن بيچاره و مستأصلي است و بنابراين از كشتن او صرف نظر مي كند. طاها در مراجعت كارت دانشجويي زن را كه داخل ماشين افتاده مي بيند. او از اين كه دوستش در كشتن آهو ناكام مانده عصباني مي شود و مي گويد كه او فريب حرف هاي آهو را خورده است. اما طاها تصميم مي گيرد ديگر مجري نظرهاي خشونت بار فؤاد نشود و تصميم مي گيرد كارت دانشجويي آهو را به او بدهد. وقتي در غياب آهو به منزل او مي آيد با هومان برادر آهو آشنا مي شود. مرد متمولي كه آهو را صيغه خود كرده از طريق پيشكارش سهيلي، از ماجراي آهو و طاها باخبر مي شود و دو مرد را اجير مي كند تا طاها را گوشمالي بدهند. وقتي مزاحمت هاي فؤاد كه جوان ديگري را براي آزار آهو انتخاب كرده، تكرار مي شود طاها، آهو و هومان را به خانه عمه اش مولودخانم مي برد اما در آنجا هم علاوه بر تكرار مزاحمت ها، با مخالفت شوهرعمه اش روبه رو مي شود و از طرف آدم هاي فؤآد روي صورت هومان اسيد مي پاشند. وقتي آهو از روي ناچاري شب را در پارك مي گذراند، همراه تعدادي زن ولگرد دستگير و بازداشت مي شود. به دستور مرد ثروتمند، سهيلي با دادن وثيقه او را آزاد مي كند و او را به آپارتماني مي برد كه قرار است مرد به آنجا بيايد. آهو مرد را مي كشد و سلاح مرد را به طاها كه در تعقيب او به آپارتمان آمده مي دهد و آنجا را ترك مي كند.

شب های تهران 1379

شيرين قوامي و مينا ايراني دو دختر دانشجو هستند كه براي پايان نامه تحصيلي خود درباره آسيب هاي اجتماعي در تهران بزرگ، گزارشي مصور و جسارت آميز تهيه كرده اند. در همين زمان، ناشناسي دختران چشم آبي را شكار كرده و به قتل مي رساند. شيرين و مينا و اطرافيانشان از جمله آقا رحمت، آبدارچي اداره و پسري به نام فرهاد، بر روي موضوع متمركز مي شوند. اين حساسيت پيام هاي تهديدآميزي به دنبال دارد و متعاقب اين اقدامات، مينا به قتل مي رسد. شيرين در جستجوي راز اين قتل، به هر راننده اي كه پيكان سفيد دارد، مظنون مي شود و چون آخرين بار ديده كه مينا سوار بر پيكان سفيدي شده بود. شيرين در كشاكش اين ماجرا شبي به آقا رحمت، آبدارچي اداره برمي خورد، ابتدا خوشحال مي شود اما كمي بعد تازه درمي يابد كه مينا را آقا رحمت كشته و اكنون در صدد كشتن شيرين هم هست. در آخرين لحظات فرهاد به كمك شيرين مي آيد ولي آقا رحمت فرهاد را با چاقو زخمي مي كند و به تعقيب شيرين مي پردازد و شيرين را در محوطه اي مي يابد اما پليس به همراه فرهاد سرمي رسد.

رنجر 1378

مرتضي، رزمنده ايراني، در پي يك درگيري شديد با نيروهاي عراقي در جنگلي واقع در عراق، به اسارت آنها درمي آيد. سامي جابر، فرمانده نيروهاي عراقي دستور مي دهد او را به اردوگاهي متروك و دور از چشم صليب سرخ منتقل كنند. اردوگاه شرايط بسيار بدي دارد و اسرا در آن به چند گروه تقسيم شده اند. مرتضي قصد فرار از اردوگاه را دارد و اين موضوع را با ديگران در ميان مي گذارد، ولي بيشتر اسرا با نقشه فرار او به دلايل گوناگون مخالفت مي كنند. سعيد، ارشد اردوگاه به او مي گويد فقط در صورتي كه فهرست كامل اسراي ايراني را همراه خود به ايران ببرد مي تواند نقشه فرارش را عملي كند. مرتضي مي پذيرد ولي پيش از فرار تصميم مي گيرد روزي چند ساعت به تمرين حركات دشوار رزمي بپردازد. مرتضي براي عملي كردن نقشه اش طوري رفتار مي كند كه عراقي ها مجبور شوند او را در زندان انفرادي محبوس كنند. سپس در فرصتي مناسب، پس از مجروح كردن نگهبان زندان، در زير كاميوني كه قصد خروج از اردوگاه را دارد پنهان مي شود و از اردوگاه فرار مي كند. نيروهاي عراقي از فرار او مطلع مي شوند و تعقيب و گريز بين مرتضي و نيروهاي عراقي در جنگل شروع مي شود. در چند مورد، مرتضي مجبور به نبرد تن به تن عراقي ها مي شود و بسياري از آنها را مي كشد. در همان حال، نيروهاي ايراني از طريق بي سيم درمي يابند كه مرتضي در حال آمدن به ايران است و خودشان را براي ورود او آماده مي كنند. در مرز ايران و عراق درگيري شديدي به وجود مي آيد و در حالي كه مرتضي همچنان تحت تعقيب نيروهاي عراقي است، هلي كوپتر ايراني براي نجات مرتضي وارد عمل مي شود و او را نجات مي دهد.