برچسب گوهر خیراندیش

هیولا 1397

هوشنگ شرافت، معلمی سرشناس و شرافتمند است که در تنگنای مالی قرار دارد و این مسئله بر خانواده‌اش تأثیر به‌سزایی گذاشته‌است. هوشنگ مادری مریض دارد که توان خرید داروهایش را ندارد و روزی یکی از دانش‌آموزانش به‌نام هوشمند کامروا به او ۳ تراول ۵۰ هزار تومانی می‌دهد و شرایط خرید داروها را پیدا می‌کند، اما می‌فهمد که تراول‌ها تقلبی بوده و برای خرید داروهایش مجبور به خرج آنها می‌شود. در همان حین، با پدر هوشمند یعنی، کامران کامروا، که فردی بسیار پولدار است، آشنا می‌شود و ارتباطاتی با او پیدا می‌کند که باعث می‌شود شریف بودن را کنار بگذارد و ناخواسته ثروتی بادآورده می‌آورد و درگیر یک زندگی جنایی می‌شود.

زیرخاکی 1398

این مجموعه تلویزیونی کمدی-تاریخی که مربوط به دهه‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ خورشیدی است، داستان مردی را به تصویر می‌کشد که به دنبال زیرخاکی می‌گردد. او در طی داستان درگیر مسائلی همچون؛ دستگیری به جرم پخش اعلامیه ضد شاه، کمک به برادرش در تعمیر موشک ارتش و… می‌شود. جالب است که در همه ی این موارد او از ماجراهایی که پیرامون تحولات ایران رخ می دهد بی‌خبر و بی اطلاع و مشغول به کار خودش است.

ساخت ایران 1390

دکتر افشار جم پس از سه سال تلاش بی‌وقفه، موفق به اختراع اکسیری مهم و ارزشمند در زمینه نانوتکنولوژی می‌شود. او پس از ناکامی در یافتن سرمایه‎ لازم، تصمیم می‌گیرد از ایران خارج شود. اما هنگامی که یک تصادف، او را راهی بیمارستان می‌کند؛ تمام مدارک و اطلاعات مهم او توسط دزدی به نام غلامحسین به سرقت برده می‌شود. غلامحسین برای رهایی از دست پلیس، با مدارک دکتر افشار، از کشور خارج شده و با هویتی جعلی، تلاش می‌کند تا اختراع او را به فروش برساند.

شب حادثه 1367

امير و همسرش هما، پس از سپري كردن تعطيلات عازم تهران هستند تا امير به موقع در محل كارش، شركت مخابرات، حاضر باشد. او هما را در رشت به خانه ي خواهرش مي رساند و به طرف پايتخت حركت مي كند. در بين راه با پسر بچه اي تصادف مي كند و به تصور آن كه كشته شده محل حادثه را ترك مي كند. در تهران مردي به نام نادر به او اطلاع مي دهد كه كيف پولش را در محل حادثه يافته و از او اخاذي مي كند. نادر خود را پدر كودك معرفي مي كند. او نيز سال ها پيش يك پاي خود را در تصادف از دست داده و مصمم است امير را، به دليل آن كه از محل حادثه گريخته، زجر بدهد. بر اثر تلفن ها و مراجعه هاي مكرر نادر به خانه ي امير، هما نيز از ماجرا باخبر مي شود. به مرور روشن مي شود كه فرزند نادر زنده است و او فقط قصد دارد از امير و همسرش انتقام بگيرد. همسر نادر امير را از قصد شوهرش مطلع مي كند. موقعي كه نادر قصد دارد هما را به قتل برساند امير سر مي رسد و همسرش را نجات مي دهد.

رسم عاشق کشی 1381

پدر جلال موقع قطع يكي از درختان جنگلي در شمال دستگير مي شود و به زندان مي افتد. پس از اين اتفاق، اره اي كه ميرزاآقا به پدر جلال داده بود ضبط مي شود و اعضاي خانواده در غياب پدر مجبور مي شوند هزينه اره را بپردازند. لطيف سرباز اهري پاسگاه روستا، به ماجان (خواهر جلال) علاقه دارد و چون باجي (مادر جلال) لطيف را حين بردن شوهرش به زندان ديده، در مورد ازدواج اين دو تغيير عقيده مي دهد. جلال با ديدن تلاش فراوان مادرش و رفتار نامناسب ميرزاآقا با او، تصميم مي گيرد به واسطه سفارش نجار به ميرزاآقا كه سردسته قاچاقچيان چوب منطقه است، هر روز پيش از رفتن به مدرسه، اره را از روستا به جنگل حمل كند و آن را به دست عطا و فرج برساند. لطيف كه با سماجتش باجي را كلافه كرده، رفته رفته او را متقاعد مي كند كه در دستگيري شوهرش نقشي نداشته است. فرج كه يكي از قاچاقچيان چوب است بدون دليل روشني با خانواده جلال مشكل دارد و از حرف هاي نجار برمي آيد كه پدر جلال را هم او به مأموران لو داده است. ورود ديرهنگام جلال به مدرسه، چرت زدنش سر كلاس و كوتاهي اش در انجام تكليف ها باعث مي شود باجي پس از آگاهي از آنها جلال را تنبيه كند. لطيف كه كتاب درسي جلال را در جنگل پيدا كرده، موضوع را به ماجان اطلاع مي دهد. خانواده با پدر از طريق نامه ارتباط دارد و جلال كه موفق شده پول اره را بپردازد با هزار توماني كه از نجار گرفته، از پدرش درخواست مي كند موقع بازگشت برايش ساعت مچي بخرد. غيبت هاي دائم جلال و رفتار مشكوك او حساسيت خانواده را برمي انگيزد و لطيف كه صبحگاه او را تعقيب مي كند، متوجه مي شود كه مأموريت هر روزه جلال چيست. لطيف كه لباس سربازي به تن دارد، وسط جنگل به محاصره قاچاقچيان درمي آيد و با وجود مخالفت عطا توسط آنان مضروب مي شود. فرج و گروهش به نوبت به لطيف حمله مي كنند و در قتل او شريك مي شوند. اين در حالي است كه جلال به دليل جا گذاشتن دوباره كتابش برگشته و دارد اين صحنه هاي فجيع را مي بيند. فرج پس از آگاهي از حضور جلال به عنوان شاهد قتل او را تعقيب مي كند اما موفق به يافتنش نمي شود. باجي و ماجان كه رد جلال را در درمانگاه پيدا كرده اند، با چهره پير شده او روبرو مي شوند و همزمان، پدر كه براي پسرش ساعت مچي خريده در آستانه ورود به روستا، سراغ لطيف را مي گيرد.