ابتدا یک عده را شهید کردند و جنازههایشان و ماشین را سوزاندند. محمد تیر خورده بود؛ اما توانسته بود تا حدودی خودش را از کمین کومله نجات دهد؛ ولی در نهایت کومله یک تیر به شکمش و تیری به صورتش زد و او را هم به شهادت رساند.
از ظهر گذشته بود. منتظرش بودم، فکر کردم شاید کارش طول کشیده است. غذای بچهها را دادم. عصر شده بود که زنگ در به صدا درآمد. دویدم و در را باز کردم. مادرشوهرم بود. تا من را دید گفت: «عباس رفت!» سکوت کردم. زیر لب گفتم: «بیانصاف، چرا بدون خداحافظی رفتی؟!»
از سپاه به خانه ما آمدند و عکس عباس را خواستند، به یاد صحبتهای عباس، در آخرین دیدارمان افتادم. بلافاصله گفتم: «عباس شهید شده است؟» گفت: «نه! برای فیش حقوقی عباسآقا عکس را میخواهیم.»
من از احیا برگشته بودم، بعد از نماز صبح در خواب دیدم که احمد در یک بیابان روی زمین افتاده است و از کمر به پایین بدنش قطع شده است. سرش در دامن یک زن بود. از او پرسیدم خانم! احمد من چه شده است؟ گفت: «احمد شهید شده است.»