هر بار که بچهها به عملیات میرفتند، حاج احمد تا یکی دو ساعت پیدایش نبود. بارها از خودم میپرسیدم که کجا ممکن است برود؟ قرار بود بچهها عملیات کنند، تصمیم گرفتم این بار تعقیبش کنم.
هنگامی که پیکر محمد را دفن میکردند، به برادرم گفتم باید محمد را ببینم. برادرش گفت: «خاله جان صورت محمد قابل تشخیص نیست. چیزی از صورتش نمانده است. او کاملا متلاشی شده است!»
کوملهها سر پسر همسایهمان را در کردستان بریده بودند و من از جنایتهای بیشمار آنها باخبر بودم. اعضای کومله برای عروسی اعضای خود سر رزمندهها را به عنوان قربانی میبریدند.
حكم ما كه اعداممان قسطی بود، به صورت كشیدن ناخنها، بریدن گوشتهای بازو و پاها، زدن توسط كابل، نوشتن شمارهای انقلابی بر روی بدنمان توسط هویه برقی و آتش سیگار بود.
افراسیاب دوره آموزشی را در مشهد گذراند. برای ادامه خدمت، داوطلبانه به کردستان رفت. برای ما از مشهد نامه نوشت و به ما گفت که به کردستان میرود. تنها چهار روز در کردستان بود که در درگیری با عوامل گروهک تروریستی کومله به شهادت رسید.
وقتی قرار بر عقبنشینی شد، جواد به زیر گلویش تیر خورده و مجروح شده بود، به دوستش گفت: «تو برو! فرار من فایدهای ندارد. من تیر خوردهام.» سیدجواد به دست کومله افتاد. او را با خود بردند و تا به امروز خبری از او نشده است.