مزار شریف 1393
این فیلم ماجرای حمله طالبان به کنسولگری ایران در مزارشریف و کشته شدن دیپلماتهای ایرانی است.
این فیلم ماجرای حمله طالبان به کنسولگری ایران در مزارشریف و کشته شدن دیپلماتهای ایرانی است.
داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروانهای شادی عروسی از دست میدهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی میشود. او به عروس و دامادها دست گلهایی هدیه میدهد که در آنها بمبهای قوی جاسازی شده است…
این فیلم داستان سه زن است با تشکیل یک شرکت تجاری، اقدام به اختلاس از یک مؤسسه اعتباری میکنند…
فردي ناشناس از برگزاركنندگان مهماني اي در طبقه چهارم يك ساختمان، به نيروي انتظامي شكايت كرده. به همين دليل، مأموران براي رسيدگي به آنجا مي روند و تعدادي از مهمانان را بازداشت مي كنند. عده اي هم موفق مي شوند از طريق بالكن و با گره زدن ملافه ها به هم از راه حياط فرار كنند. دختر جواني كه در مهماني شركت داشته يكي از كساني است كه مي خواهد از ملافه پايين برود اما ملافه پاره مي شود و او به بالكن واحد طبقه سوم ساختمان مي افتد. زن جواني كه ساكن آن واحد است و از درد كليه بيدار شده، متوجه سرو صدا مي شود و دختر را در بالكن مي بيند. دختر ملتمسانه از او مي خواهد كه اجازه دهد وارد آپارتمان شود. زن در را براي او باز مي كند. دختر لاش مي كند با دوستان خود و خانواده شان تماس بگيرد. او همچنين با پسري كه دوستش است و مخالف شركت او در آن مهماني بوده تماس مي گيرد و از پسر مي خواهد كه به دنبالش برود، اما پسر از اين كه مهماني به هم خورده ابراز خوشحالي مي كند. دختر كه با زن رفتار گستاخانه اي دارد، از خانه بيرون رانده مي شود، اما نمي تواند ساختمان را ترك كند چون كيف و تلفن همراهش در طبقه بالا جا مانده و بيرون ساختمان جلوي در نيز يك مأمور گذاشته اند. دختر عاجزانه از زن مي خواهد كه به او اجازه دهد به آپارتمان برگردد. زن كه ظاهراً دلش به رحم آمده در را باز مي كند. در اين بين، دوست دختر نيز آمده تا او را ببرد اما با ديدن مأمور دم در مي ترسد توقف كند. دختر كه آرام تر شده متوجه مي شود كه زن در خانه را قفل كرده و رفتار مشكوكي دارد. او بالاخره مي فهمد كه زن در كار قاچاق دختران جوان به كشورهاي شيخ نشين است و براي همين با مردي تماس گرفته تا بيايد و دختر را با خود ببرد. دختر، زن را داخل دستشويي حبس مي كند و سعي مي كند كليد خانه را پيدا كند و....
يك كارگردان تئاتر عروسكي كه در انجام نمايش هايش ناموفق است با هر شكست و تحقير كوچك و كوچك تر مي شود اما ملاقات با نخودي در سرزمين قصه ها، زندگي او را تغيير مي دهد.
سياوش نوجوان سيزده ساله اي است كه با ديدن خوابي وارد يك ماجرا مي شود. همان خواب را پدربزرگ او هم ديده است. پدربزرگ به زادگاهش مي رود و سياوش هم به دنبال او راهي روستا مي شود. سياوش در روستا متوجه مي شود كه پدربزرگ براي خداحافظي با اهالي روستا و موطن خود به آن روستا بازگشته است.
فیلم، داستان نوجوانی به نام سینا (نوید لایقی مقدم) است که پدر و مادرش در آستانه طلاق هستند. سینا در خانه تنهاست و مادر و پدر همزمان خانه را ترک کردهاند .سینا به همراه دوستش علی در ماجرایی مربوط به جابهجایی مواد مخدر شریک بودهاند. حالا فردی به نام مسعود به خاطر آن که سینا بسته کوکایین را از ترس ماموران در هنگام جابهجایی از دست داده است، از او اخاذی میکند و سینا و علی باید هشت میلیون تومان به مسعود بدهند.
دختری به نام ناهید (مرضیه خوشتراش) پس از پایان دوران داشنجوییاش، قصد دارد در تهران بماند. ظاهرا او میخواهد به هرقیمت در تهران بماند و به خانهاش در همدان برنگردد. سینا و ناهید به شکلی اتفاقی در کنار دوستان مشترکشان همدیگر را ملاقات میکنند و ناهید به پیشنهاد سینا به خانه او میرود تا در تهران بماند و به جستجوی کار برود.
آيدا پس از ده سال حبس، عفو مي شود و به سراغ پدرش مي رود تا تنها دخترش سحر را كه پيش اوست ببيند، اما پدرش مي گويد كه نادر، شوهر آيدا، سحر را با خودش برده است. آيدا براي يافتن نشاني نادر، نزد امير مي رود. امير كه سالهاست منزوي شده و دور از شهر زندگي مي كند، ابتدا هيچ تمايلي به شنيدن حرف هاي آيدا نشان نمي دهد، اما وقتي مي فهمد كه او همسر نادر است تصميم مي گيرد به او كمك كند. آن دو عازم سفري به قصد يافتن نادر مي شوند و آيدا پي مي برد كه نادر باعث شده خانه و زندگي همسر امير از دست برود. آيدا هم به او مي گويد كه نادر مسبب زنداني شدن او بوده است. آنها در گذر از بيابان گرفتار توفان شن مي شوند ولي در نهايت به قهوهخانه اي مي رسند و امير پي مي برد كه عيدوك كه سابقاً قاچاقچي بوده محل زندگي نادر را مي داند. به سراغ عيدوك مي رود و با گرفتن نشاني نادر به سراغ او مي رود. امير به طور اتفاقي پي مي برد كه همه اين قضايا نقشه نادر و عيدوك است. سرانجام آيدا با نادر روبرو مي شود كه به او مي گويد سحر بر اثر بيماري وبا مرده است. آن دو درگير مي شوند و نادر قصد خفه كردن آيدا را دارد كه امير از راه مي رسد. نادر كه قصد كشتن امير را دارد با ضربه آيدا زمين مي خورد و مي ميرد. آيدا به اتهام قتل غيرعمد به زندان مي افتد. امير نگهداري سحر را در واقع زنده بوده، برعهده مي گيرد و به اتفاق او به ملاقات آيدا مي رود.