برچسب کرم چیلان

زمستان است 1384

مردي ميانسال از كار بيكار شده است، تصميم مي گيرد به خارج برود تا كاري پيشه كند. زن و فرزند را ترك مي كند، پاييز است. غريبه اي كه تعميركار اتومبيل است به جستجوي كار به شهر وارد شده است. كار و عشق را مي يابد، ولي دوامي نيست. او هم مصمم است كه براي كار جايي ديگر را بيابد، دايره اي مي چرخد كه باز بسته شود...

سایه های هجوم 1371

جلال و خانواده اش كه در منطقه اي مرزي درخوزستان زندگي مي كنند با شروع جنگ و مهاجرت همسايه ها تنها مي مانند. هانيه، همسر دوم جلال، كه در برقراري ارتباط با علي، فرزند جلال از همسر اولش، با مشكل رو به رو است از شوهرش به اصرار مي خواهد كه به منطقة‌ امني مهاجرت كنند. جلال ناگزير مي پذيرد، اما در بين راه انفجارهاي پياپي آن ها را ناگزير مي سازد به خانه بازگردند. تلاش مجدد آن ها براي گريز از مهلكه به نتيجه نمي رسد، تا اين كه نيمه هاي شب پنج سرباز عراقي راه گم كرده وارد حريم خانه آن ها مي شوند. جلال مصمم به مقابله است،‌ اما فشنگ هاي تفنگ قديمي اش را در وانتش جا گذاشته. علي براي آوردن فشنگ ها از خانه خارج مي شود و عراقي ها او را به اسارت مي گيرند. هانيه موفق مي شود به فشنگ ها دست يابد، و جلال سربازان دشمن را به كمك هانيه از پا در مي آورد و خودش زخمي مي شود. صبح روز بعد علي، خوشنود از حوادث شب قبل، هانيه را به عنوان مادر خوانده مي پذيرد و همگي راه جاده اي را براي رسيدن به منطقه اي امن در پيش مي گيرند.

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

مرد بارانی 1378

دكتر هادي باراني، از سال ها پيش تلاش مي كند با كمك داروهاي گياهي، راهي براي درمان سرطان بيابد. او علاوه بر كار در بيمارستان، مطب كوچكي دارد كه هر روز مملو از بيماراني است كه براي مداوا به او مراجعه مي كنند. دكتر آهي، همكار دكتر در بيمارستان به او مي گويد براي پرهيز از دردسرهايي كه گاهي بستگان بيماراني كه شفا پيدا نمي كنند براي او ايجاد مي كنند، بيماران كمتري را بپذيرد. او همچنين دكتر باراني را از دسيسه هاي مداوم دكتر حكاك، رئيس بيمارستان كه سال ها قبل به دليل فعاليت هاي سياسي موجب اخراج دكتر باراني از دانشگاه شده بود، آگاه مي كند. دكتر باراني در زندگي خانوادگي اش نيز با دردسرهايي روبروست. پسرش، اميد كه قادر نيست با پدر رابطه عاطفي پيدا كند، خانه را ترك كرده و دخترش، آرزو نيز كه ازدواج كرده وضعيت مشابهي با پدر دارد. پروين، همسر دكتر باراني معتقد است كه او به دليل مشغله فكري اش قادر نيست به زندگي خانوادگي اش سر و سامان دهد. زيبا رازي كه از دانشجويان سابق دكتر بوده و اكنون متخصص سرطان شناسي در انستيتو سرطان شناسي ميشيگان آمريكاست به ايران بازمي گردد و در ادامه تحقيقات دكتر، با او همراه مي شود. در جريان اين تحقيقات تازه كه به نتايج قابل توجهي مي رسد، دكتر كه از پيش دلباخته زيبا بوده به نوعي دچار بحران عاطفي مي شود و زندگي و حرفه اش به مخاطره مي افتد. دكتر باراني به همراه زيبا به يك مسافرت تحقيقاتي در داخل كشور براي كشف يك گياه براي معالجه بيماران سرطاني مي رود. سهراب، بيمار سرطاني، به اتفاق همسرش ستاره كه يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذرد، براي مداوا به مطب دكتر باراني مي روند و دكتر تلاش مي كند با كمك گياهان دارويي او را مداوا كند و اين در حاليست كه موقعيت خانوادگي دكتر روز به روز بحراني تر مي شود. معالجات به خوبي پيش مي رود. دكتر حكاك قصد دارد نظر دكتر باراني را به همكاري با او جلب كند ولي دكتر باراني كه هنوز گذشته ها را فراموش نكرده، همكاري او را نمي پذيرد. زيبا اصرار دارد كه دكتر حتماً براي ادامه تحقيقاتش به آمريكا برود ولي دكتر نمي پذيرد. چندي بعد زيبا، بار ديگر ايران را ترك مي كند و مدتي بعد دكتر باراني دعوت نامه اي را براي ايراد سخنراني در آمريكا دريافت مي كند. حاجي، يكي از بيماران دكتر كه بيماري قلبي دارد، پيش از مرگش نيمي از دارايي اش را براي كمك به بيماران سرطاني به دكتر مي بخشد. زيبا بار ديگر به ايران مي آيد و درحالي كه وانمود مي كند قرار است با دكتر آهي ازدواج كند، از او مي خواهد كه براي شركت در كنفرانس پزشكي حتماً به آمريكا برود. دروغ زيبا مؤثر مواقع مي شود و دكتر راهي آمريكا مي شود.

گلنار 1367

گلنار با پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي كند. روزي به كنار چشمه مي رود تا آب بياورد. باد دستمال آبي او را، كه يادگار مادرش است، با خود مي برد. گلنار در پي دستمال به جنگل مي رود و راه را گم مي كند و گرفتار خاله خرسه مي شود. خرس ها او را براي انجام كارهاي روزانه و پختن كلوچه پيش خود نگه مي دارند. پدربزرگ و مادربزرگ به كمك اهالي به دنبال گلنار مي گردند، اما او را نمي يابند. خاله قورباغه خود را به گلنار مي رساند و با هم نقشه اي براي فرار مي كشند. گلنار به خرس ها مي گويد به شرطي پيش آن ها مي ماند كه يك سبد بزرگ كلوچه ي دست پخت او را براي خانواده اش به روستا ببرند. خرس ها مي پذيرند. گلنار در سبد كلوچه پنهان مي شود و بدين ترتيب همراه خرس به خانه شان باز مي گردد.

وقتی همه خواب بودند 1384

اين فيلم قصه بي بي سليمه، ماماي پير و محبوب روستاي تازه آباد است كه بالاخره پس از سالها انتظار نوبت سفرش به خانه خدا فرا رسيده، بي بي در حال خداحافظي و حلاليت طلبي از اهالي ده است كه خبر مي رسد اجازه سفر ندارد... هيچ كس نمي خواهد اين خبر تلخ را به بي بي بدهد... جز مش كريم، از سوي ديگر بچه ها و نصير ساده دل، تصميم مي گيرند بي بي را به مراد دل برسانند و خودشان او را به مكه ببرند.

زن دوم 1386

بهرام(محمد رضا فروتن)، 5 سال است که همسرش همراه با کودک یکساله اش او را رها کرده و به خارج رفته است. بهرام سه سال است که زندگی بسیار خوش و مخفیانه ای با مهتاب (نیکی کریمی) دارد و در حالیکه سومین سالگرد عشق شان را جشن می گیرند خبر از آمدن کتایون (زن اول) همراه با دخترش، میشود.

نیلوفر 1387

داستان يك دختر بچه عراقي است كه در سر روياي درس خواندن و پزشك شدن را مي پروراند. روابط او با افراد خانواده اش به خصوص عموي چوپانش بستر اتفاقات تازه اي مي شود.