دو خواهر 1387
داستان فيلم درباره جواني كلاهبردار است كه همزمان با دو خواهر در چهره هاي متفاوت ارتباط برقرار مي كند.
داستان فيلم درباره جواني كلاهبردار است كه همزمان با دو خواهر در چهره هاي متفاوت ارتباط برقرار مي كند.
مژگان از خانواده ثروتمند که برای ادامه تحصیل به خارج کشور رفته بدون اطلاع خانواده با اشکان ازدواج کرده ولی بعد از اینکه متوجه می شود اشکان خلافکار است به ایران باز می گردد و ماجراهای دیگری…
داستان رویارویی دختر و پسر جوانی از دو جایگاه اجتماعی متفاوت است. دختر جوان که از طبقه فقیر جامعه است و پسر از طبقه پولدار و با کلاس ناخواسته در یک مسیر مشترک کنار هم قرار می گیرند تا اتفاقات تازه ای را رقم بزنند...
دختر یک دادستان با پسری به مهمانی میروند، در مهمانی درگیریی بین آنها و صاحبخانه رخ می دهدو آنها متوجه می شوند صاحبخانه مرده است بنابراین پا به فرار می گذارد، ولی در راه ...
ماني در پي برخورد اتفاقي خود با دختري ثروتمند بنام ندا به وي علاقمند شده و خود را نيز پسري ثروتمند معرفي مي كند. ماني در پي ملاقات هاي مكرر خود با ندا، پي به وضعيت مالي وخيم او برده و ندا نيز به درخواست ماني در مورد ازدواج پاسخ مثبت مي دهد. ماني و ندا بدنبال توافق خود تصميم به تهيه پول براي ازدواج مي گيرند. ماني پس از ناكامي در عضويت در تيم فوتبال و خوانندگي به قاچاق مواد مخدر روي مي آورد و ندا نيز پس از رد شدن در آزمون بازيگري متوسل به رمالي و فالگيري مي شود. كامي برادر بزرگ ماني كه در جريان رابطه ماني و ندا با دوست ندا به اسم تينا آشنا شده بود به او علاقمند شده و با همكاري تينا تصميم مي گيرند به آن ها از جهت مالي كمك كنند. ماني كه به اشتباه خود پي برده بود با معرفي عوامل پخش مواد مخدر به پليس به فعاليت خود پايان داده و فعاليت ندا نيز توسط پليس متوقف مي شود. ماني و ندا كه پس از نااميدي در تهيه ي پول قصد خروج از كشور را داشتند توسط كامي و تينا منصرف و زندگي جديدي را آغاز مي كنند.
غزل دلاويز و سورنا در يك دانشكده تحصيل مي كنند و هر دو شاعرند. غزل ناراحتي چشمي دارد و با شدت يافتن بيماري، از تحصيل در دانشگاه انصراف مي دهد و بعد از مدتي بينايي اش را از دست مي دهد سورنا كه نگران سرنوشت غزل شده به سراغ او مي رود تا در درس هاي دانشگاهي كمكش كند و به تدريج بين آن ها علاقه اي ناگفته به وجود مي آيد. شعرهاي غزل به طور اتفاقي به دست يك آهنگساز مي رسد و او با غزل قراردادي مي بندد تا شعرهايش به صورت ترانه و دكلمه با صداي خودش اجرا شود. كم كم اشعار و صداي غزل محبوبيت زيادي پيدا مي كند. غزل كه مدتي در شبانه روزي نابينايان اقامت داشته، به آپارتماني شيك نقل مكان مي كند. او با يك مجري راديو به نام حورا برازنده آشنا و شعرهايش از راديو نيز پخش مي شود. سورنا كه جرأت پيشنهاد ازدواج به او را ندارد، در نامه اي عشقش را به غزل اعتراف مي كند، اما نامه به دست او نمي رسد. سورنا كه در روزنامه ها مقاله هاي حقوقي مي نويسد، توسط دو موتورسوار كتك مي خورد، اعصاب حنجره اش آسيب مي بيند و توانايي حرف زدن را از دست مي دهد. او با اين توهم كه غزل ازدواج كرده، به حالت قهر و انزوا به شمال، نزد مادرش در روستايي دوردست مي رود. غزل نيز كه پي به وضعيت سورنا برده در خيابان تصادف مي كند و در بيمارستان بستري مي شود. سورنا كه توسط دوستش به واقعيت پي برده، شمال را به قصد تهران ترك مي كند.
دختري جوان به نام مهتاب در حال مسابقه با ماشين ها در خيابان با ماشين فرد مسافركشي به نام ارسطو در خيابان تصادف كرده و فرار مي كند. ارسطو با كمك دوست خود اتومبيل مهتاب را پيدا مي كند و بعد از قطعه قطعه كردن آن را به مهتاب تحويل مي دهد. مهتاب براي تلافي كار او به دروغ به پدر و مادر ارسطو مي گويد كه پسرشان او را اغفال كرده و والدين ارسطو بدون فوت وقت آن دو را به عقد هم درمي آورند. بعد از ازدواج، مهتاب مهريه و طلاق مي خواهد و از طرفي ديگر چون باخبر مي شود كه پدرش قصد ازدواج مجدد دارد درصدد آزار ارسطو بر مي آيد اما زمانيكه با پدرش صحبت مي كند پشيمان مي شود و مهتاب ضمن عذرخواهي از ارسطو، سند ازدواج خود را به ارسطو مي دهد تا مراسم طلاق انجام شود كه در اين موقع ارسطو از او تقاضاي ماندگاري مي كند.
«سياوش امين» نوازنده ي معروف كه پدر خود را در جنگ از دست داده است، پس از ازدواج مجدد مادرش دچار اختلالات عاطفي شده، و با دختري بنام هديه آشنا مي شود. غلامرضا امين پدر سياوش كه همگان تصور كردند به شهادت رسيده، با آزادي اسراي ايراني به كشور باز مي گردد ولي خود را به خانواده معرفي نمي كند. مادر سياوش در جريان آزادي اسراي ايراني، از زنده بودن غلامرضا مطلع شده و سياوش را آگاه مي سازد ولي سياوش كه با شرايط روحي سابق خود خو گرفته بود پس از شنيدن خبر زنده بودن پدرش دچار مشكلات روحي مي شود. پدر سياوش با پي بردن به مشكل عاطفي فرزندش و خطري كه او را تهديد مي كند، پس از ملاقات با سياوش خود را دوست غلامرضا معرفي كرده و خبر شهادت غلامرضا امين را به سياوش مي دهد.