دیدار در سپیده دم 1389
اسماعیل خزایی نوجوانی است که به اتهام سرقت منجر به قتل در کانون اصلاح و تربیت بهسر میبرد. البته اتهام سرقت از منزل مادربزرگش به همراه دوستش هومن را پذیرفته اما قتل مادربزرگ را نمیپذیرد. او در مدت اقامتش در کانون در کارگاه تراشکاری مشغول بوده و رفتار خوبی داشته است. اسماعیل که دلتنگ مادر شده از مددکارش آقای عزتی برای گرفتن مرخصی کمک میخواهد اما آقای عزتی میگوید او باید به اتهامش اقرار کند تا بشود به او کمک کرد. اسماعیل همچنان اسرار دارد که کار او نیست. مادر اسماعیل از داغ این اتفاق دق میکند و میمیرد. آقای عزتی او را برای تشییع میبرد اما خانوادهاش او را طرد میکنند...
