برچسب پرویز آبنار

فراری 1394

این فیلم دربارهٔ دختری است با بازی ترلان پروانه که از شهرستان به تهران می‌آید و تلاش می‌کند تا با خودروی «فِراری» چندین میلیاردی، عکس یادگاری بگیرد . او چون جایی را ندارد شب‌ها را در بیمارستان‌ها و مکان‌های عمومی میگذراند. در این حین بامردی مسافرکش با بازی محسن تنابنده، آشنا می‌شود. راننده پس از شنیدن داستان دختر قصد کمک و نصیحت دختر را دارد و در این میان حوادثی نیز اتفاق می افتد.

بر باد رفته 1384

قصه ي فيلم روايت آدم هاي از دست رفته است، زن و مردي كه در عرصه هاي سياسي و اجتماعي عشق ورزي را فراموش كرده اند و به خاطر جاه طلبي هايشان همه چيز را قرباني يك چيز كرده اند و اين بازي به نوبت تكرار مي شود.

ایستگاه متروک 1380

مهتاب و محمود كه سال ها از ازدواجشان مي گذرد، هنوز صاحب فرزند نشده اند. آنها سفري را به قصد زيارت به سوي مشهد آغاز مي كنند. محمود هنگام رانندگي راه اصلي را گم مي كند و براي پرهيز از برخورد با يك آهواز مسير منحرف مي شود و اتومبيلش خراب مي شود. او در جست و جوي تعميركار به روستايي در بيابان مي رسد كه ساكنان آن كودكان و زن ها هستند. فيض الله، معلم روستا، تنها مرد روستاست و به محمود مي گويد مي تواند اتومبيل اش را تعمير كند. مهتاب ابتدا از وضع بد اهالي روستا دچار بهت و حيرت مي شود، اما كم كم با بچه ها و ساكنان صميمي مي شود. زندگي در آن روستا شكل كسل كننده اي دارد و همه پي كارهاي خود هستند. وقتي محمود و فيض الله به شهر رفته اند، مهتاب در روستا به بچه ها درس مي دهد و آدم هايي را كه وارد روستا مي شوند مي بينند. زن هاي روستا كه با مهتاب صميمي شده اند به او مي گويند چهره اش مانند زن هاي باردار است. مهتاب مي گويد در سه نوبت بارداري هيچ كدام از بچه هايش سالم به دنيا نيامده اند. پس از پايان درس، بچه ها به بهانه پيدا كردن يكي از دوستانشان كه علاقه زيادي به قطار دارد، مهتاب را وامي دارند تا با آنها به ديدن ايستگاه قطار بيايد. بچه ها پس از ديدن قطار به ايستگاه متروكي در همان نزديكي مي روند و مشغول بازي مي شوند. مهتاب كه ناگهان خود را تنها مي بيند، به جست و جوي بچه ها روانه ايستگاه مي شود و پس از كمي قدم زدن در يكي از واگن هاي مخروبه مي نشيند و به آرامش مي رسد. مهتاب و بچه ها پس از گردش به روستا بازمي گردند و فيض الله و محمود هم كه اتومبيل را تعمير كرده اند به روستا مي رسند. محمود از فيض الله و بچه ها عكس يادگاري مي گيرد و به رغم دلبستگي كه ميان مهتاب و بچه ها به وجود آمده روستا را ترك مي كند.

آن سوی آتش 1366

نوذر پس از آزادي از زندان به سراغ برادر خود، عبدالحميد، مي رود تا سهم خود را از پولي كه شركت نفت بابت تصاحب خانه ي آن ها پرداخته بگيرد. حميد، كه نگهبان شركت نفت است و از آمدن نوذر به عنوان كارگر حفاري در شركت نفت مشغول كار مي شود و به آسيه، دختر لال شير فروش، دل مي بندد. عبدالحميد از علاقه ي نوذر به آسيه خبردار مي شود و براي آن كه از شر نوذر خلاص شود، از مادرش مي خواهد كه دختر را براي نوذر خواستگاري كند. نوذر از غيبت برادر استفاده مي كند و اتاقكش را به هم مي ريزد. عبدالحميد با نوذر گلاويز مي شود و به تلافي النگوهايي را كه نوذر براي آسيه خريده است به ميان تالابي در كنار شعله هاي آتش پرتاب مي كند. آسيه به دنبال النگوها به ميان تالاب مي رود و آن ها را مي يابد.

پرنده کوچک خوشبختی 1366

مليحه بر اثر ضربه ي روحي در كودكي قدرت تكلم را از دست داده است و با يادآوري گذشته دچار تشنج عصبي مي شود. آزار بچه هاي محل نيز ناسازگاري و پرخاشگري او را تشديد مي كند، مسئولان آموزشگاه ناشنوايان تصميم به اخراج او مي گيرند، اما با تقاضاي خانم شفيق، متخصص امور تربيتي، فرصت ديگري به او داده مي شود. خانم شفيق اعتماد مليحه را جلب مي كند و با كمك شوك مصنوعي قدرت تكلم او را به او باز مي گرداند.

دخترک کنار مرداب 1368

مرد تنهايي به نام صفدر به ديدار مرد مجنوني موسوم به شيون مي رود تا راز سر به مهري را اعتراف كند. او پس از جستجوي طولاني، سرانجام به كمك دختر جوان دم بختي، در دل جنگل هاي وحشي شيون را پيدا مي كند و راز خويش را پس از سي سال براي او بازگو مي كند.

چون باد 1367

مرتضي پس از فراغت از درس و مشق با كار در يك كارگاه و اندوختن دستمزد ماهيانه قصد دارد يك دو چرخه تهيه كند. رحيم، پدر مرتضي، كه مخالف كار كردن پسر است به او توصيه مي كند درس هاي سال آينده را مطالعه كند. اما آقابزرگ، پدر رحيم، با كار كردن مرتضي موافق است. مادر نيز كم و بيش موافق پسر است و كاري در يك كارگاه پرس كاري براي مرتضي مي يابد. آقابزرگ در پي بحث و جدل با فرزندش، رحيم، خانه را به قهر ترك مي كند. او كه خوشنويس است مي كوشد با دوستش آقانظير يك كتيبه ي قديمي را بازسازي كند. آقانظير به علت كهولت سن از داربست سقوط مي كند و مي ميرد. خويشاوندان آقانظير فوت بزرگ خانواده را به گردن آقابزرگ مي اندازند. آقا بزرگ آشفته و سرگردان خود را از همه جا پنهان مي كند. مرتضي كه به آقابزرگ علاقه دارد، به كمك يكي از همكارانش به نام عبدالله به جست و جوي او برمي خيزد. پاهاي آقابزرگ در تصادف اتومبيل مي شكند و رحيم كه پول بيمارستان را ندارد شاهد است كه پسرش هزينه ي درمان آقابزرگ را مي پردازد. آقا بزرگ نيز پس از مرخص شدن از بيمارستان يكي از اشياي گران بهاي خود را مي فروشد و دوچرخه اي براي مرتضي مي خرد.

رابطه 1365

ناصر، نوجوانی ناشنوا و لال قادر به ایجاد رابطه با اطرافیان خود نیست. پدر و خواهرش به او بی توجه اند و دل سوزاندن مادر به حال او بی فایده است. ناصر تحت فشار اطرافیان و خانواده از همه کس و همه چیز دلزده است، اما پس از آن که معلمش او را در عدم برقراری رابطه با اطرافیان مقصر می داند به خود می آید. سرانجام پس از آن که تا حدودی قدرت تکلم می یابد با دسته گلی به دیدار معلم می رود.