تنگنا 1374
غلامحسين نوجواني كه به علت فوت پدر مجبور به كار در يك فروشگاه لوازم برقي است روزي در اثر حادثه اي موجب شكسته شدن يك تلويزيون مي شود. فريدون شاگرد مغازه ي مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقا رضا صاحب مغازه از مجاور به غلامحسين كمك مي كند تا آقارضا صاحب مغازه از موضوع با خبر نشود. اما بعداً به واسطه ي نگفتن موضوع تلويزيون به ديگران از غلامحسين اخاذي مي كند. زماني كه مادر غلامحسين از موضوع مطلع مي شود، او را وادار مي كند تا سربلند باشد و زير بار حرف زور نرود و بالاخره غلامحسين تصميم مي گيرد در مقابل فريدون بايستد و اين فكر را عملي مي كند. او با نوشتن نامه اي موضوع را به آقارضا اطلاع مي دهد اما همزمان در مي يابد كه صاحب مغازه قبلاً همه چيز را مي دانسته است.
