برچسب پروانه معصومی

گلهای داوودی 1363

عباس صفاري، در جريان بروز مشاجره با دوست خود باعث مرگ ناگهاني وي شده و به 25 سال حبس محكوم مي شود. با سپري شدن 20 ساله محكوميت و عفو 5 ساله آخر، قرار آزادي عباس صادر مي گردد. اما روز موعود در شرايطي كه همگان منتظر آزادي عباس هستند استوار هدايت خبر مرگ ناگهاني عباس را به همسرش، عصمت، مي دهد. اما عصمت از گفتن حقيقت به فرزند نابيناي خود، جواد كه در آستانه برگزاري مراسم ازدواجش قرار دارد خودداري مي كند. استوار هدايت كه قبل از عزيمت به سفر عصمت را در جريان واقعيت كشته شدن عباس به دست يكي از مأمورين زندان قرار داده بود با تقاضاي وي مبني بر معرفي خود بعنوان پدر جواد و حضور در مراسم عروسي او مواجه مي شود. جواد كه بطور ناگهاني در جريان مكالمه استوار و مادرش قرار مي گيرد خانه را ترك كرده و از حضور در مراسم خودداري مي كند. اما سرانجام توسط همسرش مريم متقاعد شده و با واقعيت مرگ پدرش كنار مي آيد.

جستجو در شهر 1364

پس از انقلاب زني تحت تاثير تمايلات خانواده پدري از همسر و پسر خردسال خود جدا مي شود و به خارج از كشور مهاجرت مي كند. چهار سال بعد پشيمان و سرخورده به كشور باز مي گردد و به جستجوي شوهر و فرزند مي پردازد، و آن ها را مي يابد. شوهر، كه با سختي كودك را بزرگ كرده است، پشيماني زن را نمي پذيرد و او را از خود مي راند. فرزند كه بيماري قلبي دارد مي خواهد در كنار هر دو باشد. شبي كه بگو مگوي پدر و مادر بالا مي گيرد كودك به قهر از خانه مي گريزد. والدين او را در حالي مي يابند كه دچار حمله قلبي شده است. به دنبال اين ماجرا مرد نيز از كرده خود پشيمان مي شود. وصلت دوباره انجام مي گيرد.

ناخدا خورشید 1365

خواجه ماجد، ناخدا خورشيد را لو مي دهد و بار قاچاق لنج ناخدا به آتش كشيده مي شود. دلالي به نام فرحان كه مي خواهد چند فراري سياسي را از مرز آبي عبور دهد وارد بندر مي شود. او با ناخدا خورشيد تماس مي گيرد. ناخدا كه احتمال مي دهد لنجش را مصادره كنند با فرحان همكاري مي كند و چند مرد را كه ظاهراً در ترور حسنعلي منصور، نخست وزير، دست داشته اند به آن سوي آب مي رساند. پس از آن چند تبعيدي نيز از فرحان مي خواهند كه اسباب فرار آنان را فراهم كند. ناخدا اين بار نيز با اكراه به اين ماجرا كشيده مي شود. تبعيدي ها پيش از فرار خواجه ماجد و مباشرش را مي كشند و مرواريدهاي او را مي ربايند. فرحان و دستيار ناخدا نيز كشته مي شوند و در نزاع خونيني كه ميان تبعيدي ها و ناخدا در مي گيرد، همگي از پاي در مي آيند.

ناصرالدین شاه آکتور سینما 1370

نگاهي به تاريخ سينماي ايران از آغاز تا امروز: ميرزا ابراهيم خان عكاس باشي كه در شوق ازدواج با آتيه مي سوزد، همراه مظفرالدين شاه به سفر فرنگ مي رود و در آنجا همراه شاه قاجار به سينماتوگراف علاقه مند مي شود. وقتي به ايران بازمي گردند سلطان قاجار با وضع نابسامان اجتماعي مملكت و دربار مواجه مي شود. عكاس باشي كسب تكليف مي كند و شاه از فراش باشي مي خواهد كه عكاس باشي را نزد پسرش ببرد و او عكاس باشي را به دوره قبل تر، زمان سلطنت ناصرالدين شاه مي برد. عكاس باشي كه همچنان هواي آتيه را در سر دارد، به خدمت شاه درمي آيد تا اينكه مدتي بعد طوفاني درمي گيرد و سينمايي سرشار از محبت و پاكي و صداقت شكل مي گيرد.

طوبی 1367

طوبي و همسرش كه قاچاقچي مواد مخدر است، از جنوب كشور به تهران مي آيند. او كه ناخواسته در دام اعمال غير قانوني همسرش گرفتار شده، در جابجايي مقداري مواد مخدر به هفت سال زندان محكوم مي شود. مرد كه در غياب طوبي قادر به اداره ي زندگي نيست، دختر سه ماهه شان غزل را به يك نقاش مي فروشد. پس از پايان محكوميت، طوبي همه جا را بدنبال همسر و دخترش زير پا مي گذارد. او با تلاش فراوان، شوهرش را در زيرزمين ساختماني مي يابد و سراغ بچه اش را مي گيرد. مرد، ناگزير به او مي گويد كه غزل سالها قبل درگذشته است. طوبي خشمگين و عصبي، مرد را ترك مي كند. مرد كه متأثر و متحول شده و در بحران روحي بسر مي برد. ناخواسته باعث آتش سوزي زيرزمين مي شود. او كه سوختگي شديدي پيدا كرده، در حال احتضار در بيمارستان، آنچه در مورد غزل واقعيت داشته بيان مي كند و نشاني نقاشي كه غزل را در اختيار دارد به طوبي مي دهد. درگيري ها، تازه از اينجا آغاز مي گردد و زندگي طوبي وارد مرحله ي بحراني تازه اي مي شود.

چمدان 1365

اعضاي خانواده اي در راه سفر به يكي از شهرهاي شمالي كشور، در كنار جاده، چمداني مي يابند. داماد خانواده با شيطنت ديگران را ترغيب مي كند كه چمدان را بگشايند. اما با منع پدر همسرش روبرو مي شود. عاقبت چمدان از باربند اتومبيل آنها مي افتد. سرنشينان يك اتومبيل، چند جوان، چمدان هاي آنها را مي يابند و با اشتياق، به قصد گشودن با خود مي برند.

شناسایی 1366

براي جمشيد تهماسبي،متخصص كامپيوتر و تحصيل كرده غرب، نامه هايي مي رسد كه نويسنده آنها مدعي است پسرعموي او است.مضمون نامه ها، كه او را به گذشته هاي دور و نزديك مي برد، با زندگي جاري او كه رنگ و لعاب غربي دارد، تعارض ايجاد مي كند. او از طريق اين نامه ها و آدمهايي كه در زندگي روزمره با آنها محشور است هويت از دست رفته خود را بازمي يابد.

تماس 1368

یک مزاحم تلفنی با خبری دروغ سبب می شود تا «اعظم» که نگران سلامت پسرش «رضا»(دانشجوی رشته پزشکی در شمال کشور) است راهی جاده شمال شود. ساعتی بعد «رضا» به خانه اش میرسد و وقتی متوجه امر میگردد با موتور به جستجوی مادرش میرود. «اعظم» در پاسگاه پلیس راه وقتی مطمئن می شود تصادفی گزارش نشده، خوشحال به منزل باز میگردد و در منزل به انتظار دیدار پسرش بیدار می ماند. ساعاتی بعد افسر پلیس خبر تأسف آور تصادف پسرش را اطلاع میدهد. رضا در بیمارستان بستری می شود و «اعظم» در جستجوی شناسایی مزاحم تلفنی بر آمده و از خود بیخود او را با ماشین زیر میگیرد. جوان مزاحم تلفنی که شدیداً مجروح شده، (اعظم) را متوجه می کند که فرد دیگری گناهکار اصلی است.