برچسب ولی شیراندامی

روز باشکوه 1367

قهرمان دوچرخه سواري به نام گل آقا پس از كسب مدال قهرماني آسيا، در بازگشت به زادگاه خود با استقبال پرشور همشهريانش رو به رو مي شود. مقامات دولتي شهر او را بلافاصله به فرمانداري مي برند تا در جلسه اي كه براي استقبال ورود يكي از اعضاي خانواده ي سلطنتي به شهر تشكيل شده شركت كند. فرماندار و مقام هاي نظامي و امنيتي از گل آقا مي خواهند تا با استفاده از محبوبيت خود مردم را ترغيب كند كه قالي هاي منازل خود را در اختيار فرمانداري بگذارند تا مسير استقبال را با آن فرش كنند. گل آقا به اين همكاري تن در نمي دهد اما پس از آن كه برادر نامزدش، كه خبرنگار شهر است، به عنوان محرك او ربوده مي شود خواست فرماندار و مقام هاي نظامي را اجابت و مردم را به مشاركت دعوت مي كند. پدر گل آقا، اوس خالد، مخالف شركت فرزندش و مردم شهر در مراسم استقبال است. به همين دليل روز جشن ازدواج خانواده ي سلطنتي به شهر مقارن است. مردم در جشن «با شكوه» ازدواج گل آقا شركت مي كنند و درمراسم استقبال، كسي از سكنه ي شهر، جز خانواده ي فرماندار و مقامات شهر، حاضر نمي شوند.

گالان 1369

گالان يكه تاز تركمن صحرا، مريد پيرمردي به نام مطلوب قلي است. اين شيفتگي بين او و همسرش مارال اختلاف ايجاد مي كند و كار به جدايي مي كشد. گالان با تنها پسرش «باردرم» تنها مي ماند. از سوي ديگر شخص بانفوذي، معروف به «آقا»، گالان را مجبور مي كند كه در مسابقه اسبدواني از برنده شدن صرف نظر كند. در طول مسابقه بر اثر يك حادثه ناگهاني گالان از اسب فرو مي افتد و بشدت آسيب مي بيند و پزشك معالجش او را از ادامه سواركاري منع مي كند. اين حادثه گالان را به سوي اعتياد مي كشاند و در موقعيت نكبت باري قرار مي دهد. مارال كه به دليل اعتياد، گالان را فاقد صلاحيت سرپرستي پسرش مي داند، از دادگاه تقاضا مي كند پسرش را به او بسپارند. اين واقعه در گالان تحولي ايجاد مي كند و تصميم مي گيرد ترك اعتياد كند. قاضي كه به شخصيت گالان علاقه مند شده، به او كمك مي كند تا بار ديگر در مسابقه اسبدواني شركت كند. در آخرين مسابقه، گالان بار ديگر يكه تاز ميدان مي شود، «آقا» را شكست مي دهد و خودش هم جان بر سر اين مبارزه مي گذارد.

دادا 1361

خان هر تازه عروسي را شب اول ازدواجش تصاحب مي كند. دادا به هنگام ازدواج به خان قطعه زميني هديه مي دهد تا از تصاحب نامزدش چشم بپوشد. خان مي پذيرد، اماشب عروسي پسرش را سراغ او مي فرستد. پسر خان به عنف شرافت نوعروس را مي آلايد. دادا خشم گرفته درصدد انتقام برمي آيد و به كوه مي زند. عده اي از مردم روستا به او ملحق مي شوند. دادا به تلافي پسر خان را درشب عروسي اش به قتل مي رساند. چندي بعد او و تعدادي از يارانش دستگير مي شوند . مردم بر خان مي شورند و او را از پا در مي آورند.

شب دهم 1368

عزيز سحرخيز، در شب دهم ماه محرم پس از درگيري خياباني عزاداران با مأموران ارتش، كه براي حمايت از چند آمريكايي مست به خيابان آمده اند، از مهلكه مي گريزد و همسرش را تنها رها مي كند. او تا سال ها بعد از حركت خود احساس پشيماني و حقارت مي كند و موفق نمي شود فرزندش را، كه شانزده ساله شده، از زير تأثير برادر همسرش، نايب، كه عزادارن شب دهم ماه محرم را رهبري مي كرده، خارج كند. پسر او به جبهه جنگ مي رود و عزيز به دنبال پسر روانه ي‌ جبهه جنگ مي شود، اما در راه بر اثر موج انفجار دچار فراموشي مي شود و پس از بهبودي خود را در موقعيت متفاوتي مي بيند.

فصل خون 1360

در يك بندر شمال ايران، عده اي ماهيگير از راه صيد قاچاق گذران مي كنند. شيلات و ساواك براي جلوگيري از كار آنها، دست به اقدامات گوناگوني مي زنند. ابتدا «عموتراب» را كه چهره سرشناس و مورد احترام ماهيگيران است دستگير و شكنجه و تهديد مي كنند، به خانواده اش هجوم مي برند. شبانه به هنگام ماهيگيري به ماهيگيران حمله مي كنند اما چون نتيجه اي گرفته نمي شود ساواك با چيدن توطئه اي مي كوشد با بدبين كردن ماهيگيران نسبت به عموتراب و تفرقه افكني بين آنها از كارشان جلوگيري كند. از همين رو ميان آنها چنين وانمود مي كنند كه عموتراب همكار ساواك است. ماهيگيرها عموتراب را مي كشند اما عاقبت به واقعيت پي مي برند.

ماه عسل 1371

مهندس رادمنش پيرمردي تنها و ثروتمند، كه همسرش را در يك سانحه از دست داده است. دو فرزندش در خارج از كشور زندگي مي كنند. طبق پيش بيني پزشكان مرگ در انتظار رادمنش است. يكي از دوستان رادمنش به نام احمدي، با اطلاع از مرگ قريب الوقوع پيرمرد، دخترش پري را به عقد رادمنش در مي آورد تا پس از مرگ او ثروت و املاكش را تصاحب كند. رادمنش و همسر جوانش به شمال كشور مي روند و پس از مدتي حال رادمنش بهبود مي يابد. پري از اين وضع نگران است. رادمنش برادر پري، بهروز را كه در كار فيلم سازي است به ويلايش دعوت مي كند. با آمدن بهروز به ويلا رادمنش ناپديد مي شود و قايق خالي او را از دريا مي گيرند. پليس محلي بهروز و پري را دستگير مي كند. آن دو به قيد ضمانت پدر و مادرشان آزاد مي شوند و در مرافعه اي خانوادگي والدينشان را مقصر معرفي مي كنند. رادمنش به واسطه ي ماهيگيري محلي پري را مي بيند و ثروتش را به او مي بخشد و خود را سوار بر قايقي در درياي پر تلاطم در حاليكه دختر در بهت و حيرت است مي سپارد.

وسوسه 1368

دو مرد پس از سرقت مقداري جواهر با اتومبيلي دزدي مي گريزند. پليس به تعقيب آن دو مي پردازد. آن ها كيف محتوي جواهرها را در ساختماني نيمه تمام پنهان مي كنند و قبل از اين كه موفق به فرار شوند دستگير مي شوند. پس از آزادي به محل جواهرهاي دفن شده مي روند. جوان دوچرخه سازي ساكن خانه است. دو سارق مي كوشند با فريب جوان دوچرخه ساز به جواهرها دست يابند، اما جوان كه به رفتار آن دو شك كرده است خود درصدد تصاحب جواهرها برمي آيد. كش مكش آن ها به كوچه و خيابان كشيده مي شود و كيف محتوي جواهرها به دره اي پرتاب مي شود.

دو سرنوشت 1368

جلال، كه مستخدم خانه ي دكتر يوسفي است، ناخواسته مرتكب قتل مي شود و ماجرا را براي دكتر بازگو مي كند؛ اما موقع بازجويي دكتر را به عنوان قاتل معرفي مي كند. دكتر به دليل فقدان مدارك تبرئه مي شود. جلال كه از كرده خود پشيمان است در يك بحران روحي همسرش را مضروب مي كند. او ناخواسته جوان ديگري را به نام احمد به قتل مي رساند و خود پس از تعقيب و گريز به دست پليس از پا درمي آيد.