برچسب هما خاکپاش

عروس کاغذی 1374

الفت، روزنامه نگاري كه اصرار دارد دردهاي جامعه را منعكس كند، پاورقي تازه اش را به نام «عروس كاغذي» به دوستش برهان مي دهد تا براساس آن فيلمي بسازد. برهان، خاطره ـ همسر الفت ـ را براي نقش اصلي درنظر مي گيرد و فيلم ساخته مي شود. به تدريج خاطره با بازي در فيلم هاي ديگر، شغلش در آموزش و پرورش را رها مي كند و نسبت به الفت و فرزند خردسالش بي اعتنا مي شود. الفت با ديدن خاطره در كنار برهان، دچار سوء تفاهم مي شود و برهان را به محل بازي هاي كودكانه شان مي كشاند و كتك مي زند. خاطره با ديدن عكسي متعلق به دوران كارش در مدرسه و نيز خواندن نامه يكي از دانش آموزان سابقش كه زماني خاطره براي حل درگيري هاي پدر و مادرش تلاش كرده بود، به خود مي آيد. او پس از رد پيشنهادهاي بازيگري، با الفت در دفتر كارش تماس مي گيرد و قراري در خيابان مي گذارد. الفت با دختر خردسالش به سوي محل قرار حركت مي كند، اما در حالي كه خاطره منتظر است، بين راه اتومبيل الفت در اتوبان تصادف مي كند.

بازیگر سریال «آینه‌عبرت»: بلاگر شده‌ام و در رشته دندانپزشکی تحصیل می‌کنم 

هما خاکپاش بازیگر سابق سینما و تلویزیون و بازیگر سابق سریال پرطرفدار «آینه‌عبرت»، ضمن اشاره به کم کار بودن و دور افتادنش از عرصه بازیگری، به شرایط دشوار این روزهای خود اشاره و خواهان حمایت بیشتر از هنرمندان شد. 

چشمهایم برای تو 1371

علي و مرجان دو دانشجو هستند كه قرار است با يكديگر ازدواج كنند. مرجان ناگهان پي مي برد كه در آستانه مرگ قرار دارد. پذيرفتن اين واقعيت آن هم در آستانه يك زندگي جديد براي او سخت و دشوار است. در نهايت مرجان با اهداء چشمان خود به يك دختر نابينا و كليه هايش به بيماران نيازمند خود را براي پذيرفتن واقعيت آماده مي كند.

لبه تیغ 1371

اعضاي يك گروه قاچاق اشياي عتيقه پس از كشتن يك نگهبان در ويرانه هاي تخت جمشيد سنگي قيمتي را مي ربايند و قصد دارند آن را در حراج لندن به فروش برسانند. صادق و حاج مرتضي مأمور مي شوند تا ماجرا را پيگيري كنند. آن ها با دستگير كردن نگهباني، كه در سرقت و خارج كردن اشياي عتيقه دست دارد، اعضاي گروه را شناسايي مي كنند. در همين هنگام دختر صادق بستري مي شود و نياز به عمل جراحي پيدا مي كند. صادق قادر نيست هزينه ي عمل دخترش را بپردازد؛ اما در بيمارستان فردي به نام ساسان روزبه، از مسؤولان گروه قاچاق اشياي عتيقه، صورت حساب را مي پردازد. صادق به ظاهر با روزبه و همسرش طرح دوستي مي ريزد و پس از دستگيري روزبه به او كمك مي كند. صادق به عنوان رابط ميان روزبه و هارون، فروشنده ي اشياي عتيقه در لندن، عمل مي كند و همسر روزبه را كه با هارون در هنگام معامله با ديپلمات هاي خارجي لو رفته اند نجات مي دهد. هارون كه به صادق شك برده است اشياي عتيقه را براي خروج از كشور آماده مي كند و به معاونش دستور مي دهد كه صادق را به قتل برساند. صادق محل اشياي عتيقه را كشف مي كند و قبل از اين كه معاون هارون بتواند نقشه ي خود را عملي كند مأموران به فرماندهي حاج مرتضي سر مي رسند و پس از دستگير كردن قاچاق ها صادق را نجات مي دهند.

قاصدک 1375

يزدان، رزمنده اسيري كه تركشي در مغز دارد، هنگام فرار تير مي خورد و پايش آسيب مي بيند. پروانه كه به يزدان علاقه مند بوده، به گمان مفقودالاثر بودن او و با اصرار والدينش، با جوان متمولي به نام فرهاد قرار ازدواج مي گذارد. اصرار والدين پروانه به دليل بيماري قلبي سخت و به ظاهر درمان نشدني دخترشان است، كه با كمك هاي مالي فرهاد احتمال بهبود بيشتري خواهد داشت. يزدان كه پدر و مادرش را در جنگ از دست داده و زمان دانشجويي در دانشكده هنر در تهران نزد عمه اش ساكن بوده، بعد از بهبود حالش در بيمارستان با عمه اش تماس مي گيرد و به خانه او مي آيد. او كه دريافته است پروانه در آستانه ازدواج با فرهاد است، نمي خواهد پروانه را ببيند و پروان كه علاقه اي در خود به فرهاد حس نمي كند، از پدرش مي خواهد از ازدواج آن دو جلوگيري كند. پروانه ماجراي بيماري خود را كه منجر به عقيم شدنش مي شود براي فرهاد تشريح مي كند؛ اما فرهاد همچنان مايل به ازدواج با اوست. فرهاد پس از برخورد با يك موتورسوار، با او درگير مي شود و بيماري قلبي پروانه بر اثر هيجان عود مي كند. پروانه در خانه بستري مي شود و ديگر مايل به ديدن فرهاد نيست. در حالي كه فرهاد گمان مي كند يزدان مانع ديدار آن دو شده است، و به همين دليل با اتومبيلش يزدان و دو دوست موتورسوارش را آزار مي دهد. فرهاد سرانجام به خانه پروانه راه پيدا مي كند. روبرو شدن او با پروانه، به شدت يافتن مجدد بيماري وي منجر مي شود. يزدان به اصرار پروانه به بيمارستان مي رود و ملاقات دوباره آنها به ازدواج مي انجامد. زوج جوان درحالي به ماه عسل مي روند كه نمي دانند تركش در مغز يزدان زودتر به حركت درخواهد آمد، يا اين كه قلب پروانه كه با باتري كار مي كند زودتر از كار خواهد ايستاد.

مرد نامرئی 1374

نوجواني به نام يوسف كه در ميان خانواده و مدرسه و جامعه ناديده انگاشته مي شود، بر اثر حادثه اي نامرئي مي شود. يوسف نخست از اين واقعه ي عجيب مي هراسد، اما به تدريج از اين خصوصيت منحصر به فرد خوشحال مي شود. يوسف به زودي درمي يابد كه همه ي نعمات دنيا فقط هنگامي براي او ارزش خواهد داشت كه ديده شوند. يوسف و پدر و مادرش از دو سوي مختلف به كشف و درك يكديگر نايل مي شوند و سرانجام يوسف طي حادثه اي مرئي مي شود و نزد خانواده اش بازمي گردد.

یحیی 1374

يحيي نوجواني است كه والدينش را از دست داده و با خانواده دايي اش زندگي مي كند. او روزي هنگام كار در كارگاه متوجه مي شود سركارگر و دستيار او ـ فريدون ـ الماس هاي صنعتي صاحب كارگاه را ربوده اند. آنها سرايدار افغاني كارگاه را كه هارون نام دارد به عنوان سارق به نيروي انتظامي معرفي مي كنند. يحيي كه به هارون علاقه دارد و مي داند او بي گناه است، الماس ها را مي ربايد و آنها را مخفي مي كند. كارفرما كه يحيي را تنها فرد مطلع از سرقت الماس ها مي داند، دايي يحيي را اخراج مي كند. يحيي با سركارگر كه دستش به او نرسيده، تماس مي گيرد و قرار مي گذارد در ازاي بازگرداندن دايي اش به سر كار، الماس ها را تحويل بدهد. سركارگر كه پيشاپيش الماس ها را معامله كرده، قبول مي كند و به كارگاه مي آيد، غافل از اين كه يحيي قبلاً‌ با كمك دوست افغاني هارون و نامزد فريدون، نيروي انتظامي را براي دستگيري آنها خبر كرده است.

روزهای خوب زندگی 1373

«شكوه» دختر يتيمي است كه از دربدري به تنگ آمده است. زن متمولي از او مي‌خواهد تا با پسر جوانش ازدواج كند. «شكوه» بي آنكه تمايلي داشته باشد به عقد عليرضا پسر آن زن در مي‌آيد. «شكوه» در واقع وظيفه دارد تا روزهاي آخر زندگي عليرضا را كه به بيماري سرطان مبتلا است، دلپذير و پر اميد كند. در شب عروسي عليرضا بر اثر سردرد شديدي راهي بيمارستان مي‌شود و در آنجا وقتي پي مي‌برد كه به سرطان مبتلا شده است، از فرط نوميدي، «شكوه» و خانه را ترك مي‌كند و به خانه استادش مي رود. مادر از «شكوه» مي‌خواهد كاري كند تا «عليرضا» به خانه برگردد. شكوه با كمك استاد، عليرضا، را تشويق مي‌كند تا آهنگ ناتمامش را تمام كند و...