برچسب همایون ارشادی

کاکادو 1373

يك استاد زبان زميني‌ها به مدت يك هفته از سياره «كاكادو» به زمين تبعيد مي‌شود. «كاكادو» سياره‌اي است كه طرفداران محيط زيست در آن زندگي مي‌كنند و كساني را كه سطح كره «كاكادو» را آلوده كنند براي تنبيه شدن به زمين مي‌فرستند. فيلم به ارتباط اين موجود فضايي با آدم‌ها، بخصوص با «گلنار» دختر 8 ساله‌ يك خانواده تك فرزند مي پردازد.

سیمای زنی در دوردست 1382

مهندس مرد پا به سن گذاشته اي است كه از همسر و پسرش جدا شده و تنها زندگي مي كند.در شبي كه قرار است آن دو از خارج برسند صداي زني روي پيغام گير تلفن خانه ي مهندس توجه او را جلب مي كند. زن مي گويد كه شماره را تصادفي گرفته و مي خواسته پيش از خودكشي به كسي خبر بدهد.مهندس اول سري به پدر و مادر پير و مستأصل و غرغرويش مي زند و بعد راه خانه ي دختر را در پيش مي گيرد. دختر آنجا نيست، در عوض زن جواني هست كه ادعا مي كند دوست دختر است. آن دو با هم به چند بيمارستان سر مي زنند. دختر مي گويد بازيگر است و بعد مرد را دعوت مي كند به ديدن نمايشگاهي با نام «پرواز». گروهي دور هم جمع شده اند و ظاهراً نمايشگاهي از «آثار مفهومي» برگزار كرده اند به نفع كودكان افغان. مهندس در آنجا تصوير خواننده زن افغان را مي بيند و به ياد خاطرات گذشته اش مي افتد. در راه بازگشت از آنجا دختر به سينمايي خالي مي رود و معلوم مي شود كه بازيگر هم نيست. مهندس دختر را گم مي كند و با واسطه ي يك زن مشكوك خياباني به خانه اي مي رود كه خورشيد، همان خواننده ي افغان، سال ها در آنجا زندگي كرده. رابطه ي ميان خورشيد، دختر و مهندس چندان واضح نيست اما در آخر دختر همان جا به سراغ مهندس مي آيد.

یک عاشقانه ساده 1390

دو دوست قدیمی، از جوانی با هم عهد و پیمانی دارند. وصلت گندم دختر امان، با کرامت پسر صفر، تقدیری نیست که گندم به آن تن دهد. او عشق خودش را می‌خواهد، سرنوشت خودش را می‌خواهد. عشق چیزی نیست که به عهد بی‌پرسش پایبند باشد. عاشقی ساده و سخت است.

ناخواسته 1392

طلبه جوانی از قم به سمت نائین حرکت می‌کند و برای خرج سفر و تنها نماندن چند مسافر نیز سوار می‌کند. مسافرانی که هرکدام قصه‌ای دارند و طلبه جوان هم ناخواسته درگیر قصه‌هایشان می‌شود.

مزاحم 1380

نيما دادگر و همسر جوانش غزل در حال بازي در يك فيلم هستند. تلفن هاي مشكوك زيادي باعث ناراحتي نيما و غزل مي شود. مزاحم به نيما مي گويد كه او قاتل همسر سابق نيما است و حالا قصد دارد غزل را بكشد. مزاحمت ها با صداي يك زن است و به همين خاطر شك و ظن غزل تحريك مي شود و نيما و غزل با هم درگير مي شوند. بالاخره نيما دختر مزاحم را پيدا مي كند و اتاق او را پر از عكس هاي خود مي بيند و در حضور غزل با مزاحم روبرو مي شود، ولي در آنجا مي فهمند كه او در واقع پسري است كه دوست سابق غزل بوده و حالا مي خواهد انتقام عشق از دست رفته اش را بگيرد. نيما اسلحه ي او را نابود مي كند و همه چيز به خوبي خاتمه مي يابد.

بی خداحافظی 1390

فیلم «بی‌خداحافظی» گزارشی است از زندگی و اوضاع و احوال یک هنرمند، از روزی‌که شروع به تلاش و فعالیت می‌کند و از یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، بندر‌عباس به تهران می‌آید. این شخصیت می‌خواهد خواننده شود و مسیر سختی را پشت‌سر می‌گذارد تا به اوج برسد و در اوج به دلایلی تصمیم به یک انزوای خودخواسته می‌گیرد. او دچار یک سرخوردگی می‌شود که این سرخوردگی درنهایت او را به کما می‌برد. در این میان یک خبرنگار کنجکاوی می‌کند و به دنبال داستان زندگی این فرد می‌رود. او با افراد مختلفی که در طول این مدت با او در تماس بوده‌اند آشنا می‌شود و بیننده بر‌اساس اطلاعاتی که این افراد می‌دهند قطعات پازل زندگی او را کنار هم می‌چیند.

یکی از ما دو نفر 1389

سارا كه پس از پايان تحصيلات مهندسي تازه از آمريكا برگشته، براي استخدام به شركتي مي رود كه بابك مدير آن است. بابك كه از به هم خوردن نامزدي سارا باخبر است، به عمد او را به دفترش كشانده تا مثل دختران ديگر جذب خودش كند. اما سارا دختر متفاوتي است و با جديت براي اجراي نمايشگاهي از مناطق ايران در كنار يك بناي تاريخي آماده مي شود. حربه هاي مختلف و تكراري بابك هم تأثيري روي او ندارند. استخدام دوست دوران كودكي سارا، مهرداد سبب دردسر براي هر دوي آنها مي شود. به نحوي كه به خاطر حسادت بابك، مهرداد اخراج مي شود. سارا پس از آتش گرفتن چادر نمايشگاه، موفق مي شود چادر نسوزي را جايگزين كند، اما بلافاصله به دليل درگيري مهرداد با بابك، به رغم علاقه پنهانش به بابك، استعفا مي دهد. روز بعد وقتي سارا براي تسويه حساب به شركت مي رود، بابك نمي گذارد او از شركت خارج شود و سارا خود را از ايوان شركت به پايين پرت مي كند و به شدت زخمي مي شود. چهار پنج سال بعد، بار ديگر بابك و سارا تصادفي يكديگر را در بنايي باستاني در كوير ملاقات مي كنند. بابك اعتراف مي كند عاشق سارا بوده، اما سارا چيزي از عشقش نمي گويد. هنگام ترك محل، بابك اتومبيل سارا را تعقيب مي كند.