برچسب نیلوفر خوش خلق

اختاپوس 1390

آهوی پیشونی سفید که از دست سخت‌گیری‌های پدرش خسته شده، با فریب عجوزه راهی شهر آرزوها می‌شود و در آن جا با حوادثی رو به رو می‌شود که در انتظار او نشسته‌اند…

قفس طلایی 1389

امير فرزند كوچك خانواده ايزدي بزرگ است كه با اميد كسب موقعيت‌هاي بهتر از سوي پدرش به خارج از كشور فرستاده مي‌شود ولي پس از چندي به دليل بروز اختلافاتي رابطه امير با خانواده‌اش قطع مي‌شود و منصور برادر بزرگتر امير براي بازگرداندن وي به آمريكا مي‌رود و ...

قلاده های طلا 1390

انتخابات سال 88. با اعلام نتايج، اعتراض هاي عده اي از مردم شكل تظاهرات به خود مي گيرد و مأموران وزارت اطلاعات پيگير حوادث هستند. جاسوسي كه در خارج از كشور آموزش ديده، خود را وارد تظاهرات مي كند و با كمك دوستان سلطنت طلبش شعارها را هدايت مي كند و هر بار كسي را به قتل مي رساند. مأموران با تله گذاشتن چند بار به جاسوس نزديك مي شوند، اما هر بار كسي او را باخبر مي كند و فراري مي دهد. در شرايطي كه مأموران به يكديگر مظنون شده اند و فضاي كاري آنها متشنج شده، سرانجام مرد جاسوس به شدت زخمي مي شود و از طرف ديگر يكي از مأموران كه عامل نفوذي بوده و جاسوس را خبر مي كرده و فراري مي داده،‌دستگير مي شود،‌اما خود جاسوس با ظاهر مبدل و مدارك جعلي موفق به فرار از كشور مي شود. فيلم با تظاهرات عده اي جلوي سفارت انگليس در اعتراض به دخالت هاي انگليس در ايران به پايان مي رسد.

آتش بس 1384

سايه، مهندس آرشيتكت، براي طلاق از همسرش يوسف كه مهندس راه و ساختمان است، نزد وكيل مي رود اما تصادفاً گذارش به مطب يك روان شناس مي افتد و طبق پيشنهاد روان شناس، نحوه آشنايي و مسائل مربوط به زندگي مشتركش با يوسف را كه آكنده از لجاجت هاي متقابل است، براي دكتر تعريف مي كند. دكتر پس از ملاقات با يوسف كه دوست دارد همسرش مطيع او باشد، به اين زوج پيشنهاد مي كند به جاي طلاق، مدتي را دور از يكديگر سپري كنند و طي اين مدت بر اساس آموزه روان شناسي مبتني بر شناخت كودك درون، به درمان خويش بپردازند. معالجه هاي دكتر كارگر مي افتد و سايه و يوسف زندگي شان را با مسالمت و تفاهم از سر مي گيرند.

سال دوم دانشکده من 1396

مهتاب (سها نیاستی) و آوا (فرشته ارسطویی) دانشجویان سال دوم دانشکده معماری هستند که به اتفاق تعدادی دیگر از همکلاسی‌هایشان برای یک سفر چند روزه دانشجویی از تهران به اصفهان می‌روند. در اصفهان آوا خونریزی مغزی می‌کند و به بیمارستان منتقل می‌شود. در آنجا مهتاب به علی (دوست پسر آوا) زنگ می‌زند که به اصفهان بیاید و ....