او مرا برای شهادتش آماده کرده بود
هر سه مرتبهای که در بیمارستان بالای سرش رفتم از چشمهایش اشک میآمد. در آن لحظات یاد چند روز پیش افتادم؛ یاد کفنی که میلاد به خانه آورد و گفت اگر اتفاقی برایم افتاد، مرا با این کفن و تربت کربلا به خاک بسپار. یاد این توصیهها که میافتادم به خودم میگفتم او دیگر برنمیگردد. آن شب رفتم سر مزار همان شهدای گمنامی که میلاد خیلی به آنها علاقه داشت. خیلی برایش دعا کردم. تا صبح نشستم و به شهدا گفتم اگر باید برود که برود، اگر ماندنی است، برایم نگهش دارید. میان همین دعاها بودم که با من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند
