برچسب نعمت الله گرجی

بازی تمام شد 1368

دو جوان با يك باند خريد و فروش ارز همكاري دارند. آن دو ساكي محتوي چهل و پنج هزار پوند را از هجوم مأموران در مي برند و وسوسه مي شوند كه ارز قاچاق را به جيب بزنند. اعضاي باند به تعقيب آن ها مي پردازند، يكي را به ضرب چاقو از پا در مي آورند، اما قبل از آن كه دست شان به ديگري برسد همگي در دام پليس گرفتار مي شوند.

طغیان 1364

تاجر ثروتمندي به نام تيمور، كه سال ها در اروپا زندگي مي كرده، پس از انقلاب و با آغاز جنگ وارد كشور مي شود فرزندش، اميد، همزمان با اوج جنگ براي انجام يك معامله تجاري، به خواست پدر، به باختران مي رود پس از بازگشت اميد كه تحت تاثير بردباري و از خود گذشتگي مردم قرار گرفته تصميم مي گيرد به جبهه برود. به زودي خبر شهادت او به تيمور مي رسد و پدر بر اثر حمله قلبي به بستر بيماري مي افتد. خواهر ناتني با تحريك شوهر برا ي تصاحب ثروت كلان تيمور او را با سم به قتل مي رساند، اما هنوز از ميراث به جا مانده بهره نبرده اند كه اميد‌، كه فقط زخمي شده بوده است، باز مي گردد. «عمه جان» كه از بازگشت اميد شوكه شده است بر اثر سقوط از ارتفاع مي ميرد و اميد، كه تنها وارث ثروت پدر است، تصميم مي گيرد ويلاي پدري رابه بيمارستان تبديل كند و اموال او را صرف امور خيريه كند.

تصویر آخر 1365

دكتر پورمهر به جاي رفتن به بيمارستان به خواست همسرش در خانه مي ماند تا در ميهماني ناخواسته اي حضور داشته باشد. مردي كه همسرش بيمار است به مطب او مراجعه مي كند. دكتر را نمي يابد و پرس و جو كنان خانة دكتر را مي يابد. اما دكتر - به خواست همسرش - از مداواي بيمار سر باز مي زند. مرد راهي بيمارستان مي شود و با زحمت همسرش را به بيمارستان مي رساند،‌ اما پزشك مسئول بيمارستان،‌ دكتر حكيمي،‌ در محل حضور ندارد. زن مي ميرد و مرد به انتقام مرگ او تصميم مي گيرد دكتر را به قتل برساند. او را تا دم مرگ تعقيب مي كند. دكتر،‌ كه به اصرار همسرش تصميم دارد به پايتخت منتقل شود به خود مي آيد و تصميم مي گيرد براي مداواي بيماران در شهرستان زادگاه خود بماند.

ریشه در خون 1363

جواني به نام حجت، كه بر ضد قانون كاپيتولاسيو ن فعاليت مي كند، قرار است به همراه رسول از روستايي به روستاي ديگر منتقل شود. حجت در حمله مأموران كشته مي شود، اما قبل از مرگ كيف حامل اسناد خود را به رسول مي دهد تا به روستاي كلارآباد برساند، رسول، كه زخمي شده، به جنگل مي گريزد و در كلبه پيرمردي به نام شيرعلي، كه با نهضت جنگل مرتبط بوده است، پناه مي گيرد. مأموران راه كه مي خواهند براي راه سازي كلبه شيرعلي را ويران كنند به او بدگمان مي شوند و زير نظرش مي گيرند. شيرعلي رسول را ياري مي دهد تا فرار كند و خود با گلوله مأموران از پا درمي آيد .

تابع قانون 1371

احمد بلافاصله پس از آزاد شدن از زندان تصميم مي گيرد همسر باردارش را طلاق دهد. برخلاف او دوستش پرويز درصدد ترك اعتياد و تشكيل زندگي است. اما هر دو به يك گروه قاچاق چي مواد مخدر مي پيوندند. همسر پرويز موضوع را با مأموران كميته در ميان مي گذارد. از طرف ديگر مهدي، برادر احمد، كه از اعضاي فعال كميته است، براي نجات دادن برادرش تلاش مي كند. احمد پس از به دنيا آمدن فرزندش از ادامة راهي كه پيش گرفته منصرف مي شود، و در كنار پرويز با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها كشته و احمد به سختي زخمي مي شود. احمد از بيمارستان به وسيلة نامه محل ملاقات قاچاق چي ها را گزارش مي كند. مأموران كميته محل مورد نظر را محاصره مي كنند و قاچاق چي ها احمد را گروگان مي گيرند. قاچاق چي ها در درگيري كشته يا زخمي مي شوند و احمد نيز از پا در مي آيد.

حریم مهرورزی 1365

صبريه، بيوه ي جواني است كه همسرش را در آبادان از دست داده و همراه با مهاجران جنگ با پدر و مادر و فرزندش در اقامتگاهي در تهران ساكن شده است. مادر او، ‌ننه هاجر، بيمار است. حبيب، جوان مجردي كه راننده ي تاكسي است، ‌ننه هاجر را به بيمارستان مي برد. صبريه و حبيب با هم آشنا مي شوند. صبريه براي تأمين معاش خانواده در يك خياط خانه مشغول كار مي شود و براي آن كه به موقع به محل كار برسد حبيب وعده مي گذارد كه او را هر روز به محل كارش برساند. آن دو به يكديگر علاقه مند مي شوند. ننه هاجر مي ميرد و مدتي بعد حبيب كه كس و كاري ندارد‌ با وساطت جابر،‌ پير مردي كه در همان اقامتگاه ساكن است،‌ صبريه را خواستگاري مي كند. مراسم ازدواج آن ها با سوم خرداد، روز آزادي خرمشهر، مصادف است.

مدرک جرم 1364

پيش از انقلاب هنگام بازديد نخست وزير از شهرداري، عده اي از كارمندان با وي عكس يادگاري انداخته اند. پس از انقلاب عده اي زمين خوار و دلال، كه به عكس مزبور دست يافته اند يكي از كارمندان به نام نعمت خادم زاده را تهديد مي كنند تا درمعامله ي غير قانوني زمين به آنان كمك كند و گرنه آنان عكس را در اختيار «هيئت پاكسازي» قرار خواهند داد. خادم زاده، كه لحظه به لحظه اخبار اعدام منسوبان رژيم گذشته را از راديو و گوشه وكنار دنبال مي كند مدتي پنهان مي شود تا سرانجام به پيشنهاد همسرش با نوشتن نامه اي به دادستاني ماجرا را شرح مي دهد. اما روزي كه مأمور دادستاني براي ابلاغ حكم برائت او مي آيد، خادم زاده از ترس مي گريزد اما در حال فرار خبر حكم برائت و ترفيع مقامش را، به دليل حسن خدمت، مي شنود.

حادثه 1363

همسر احمد ضيايي، دبير تاريخ در تصادف با اتومبيل دو آمريكايي به نام هاي اردوارد و پل به شدت زخمي مي شود. قانون «كاپيتولاسيون» (مصونيت سياسي و اجتماعي آمريكايي ها در ايران) مانع از دستگيري و محاكمه آنها است. احمد عليه دو آمريكايي شكايت مي كند، اما به جايي نمي رسد در اين ميان همسرش فوت مي كند. احمد پس از فوت همسرش در كلاس درس برضد مصونيت سياسي و اجتمايي آمريكايي ها سخن مي گويد و با طرح نقشه اي، اردوارد را از پا درمي آورد، اما دستگير و روانه زندان مي شود. پس از دستگيري او همكار و دوست صميمي احمد روي تخته سياه كلاس مي نويسد: آخر كاپيتولاسيون.