برچسب نصرالله رادش

مهمانان ویژه 1390

داستان این مجموعه درباره مجید کشاورز،استاد جوان و موفق دانشگاه است که به تنهایی در طبقه بالای خانه آقای کیهانی (رئیس دانشگاهی که در آن تدریس می‌کند) زندگی می‌کند.پریسا دختر کیهانی دانشجوی مجید در دانشگاه است و علاقه‌ای بین آنها به وجود آمده است.مجید از او خواستگاری می‌کند. آقای کیهانی از مجید می‌خواهد که همراه خانواده خود آخر هفته برای مراسم خواستگاری به خانه آنها بروند و مشکلات مجید از همین جا شروع می‌شود.

سرتو بدزد رفیق 1384

در مزرعه اي سرسبز، الاغي قهوه اي در تنهايي و افسردگي زندگي مي كند تا اينكه صاحبش، الاغي به نام «نسترن» را به عنوان جفت و همسر، به نزد او مي آورد. اما دوران خوش آن دو، خيلي زود به پايان مي رسد و صاحب الاغ، اين دو حيوان را از هم جدا مي كند. پس از مدتي، الاغ قهوه اي از محل نگهداري «نسترن» و قصد صاحب الاغ براي آينده نسترن، ‌مطلع شده و براي نجات وي به راه مي افتد و براي رسيدن به نسترن، يك راننده تريلي را گروگان مي گيرد، اما با رويدادهاي ديگري برخورد كرده و در اين نكته مردد مي ماند كه به نجات «نسترن» بپردازد يا ماجراهاي جديد را فيصله دهد.

خنده در باران 1390

نامزدي نادر كه يك پزشك است، درست سر مراسم ازدواج با خوشه به هم مي خورد، اما نادر نمي تواند فكر خوشه را از ذهنش بيرون كند. بر اثر تصادف، فردي به نام بهروز و خوشه به اغما فرو مي روند و نادر كه به دنبال كار و اختراع خود ـ ذخيره كردن اطلاعات حافظه بيمار و بعد بازيابي آن است، فرصت را غنيمت مي شمارد. اما بر اثر اشتباه دستيارش حافظه دو نفر به اشتباه به جاي يكديگر قرار مي گيرد. در نتيجه، خوشه شخصيت بهروز را پيدا مي كند و بهروز شخصيت خوشه را! خوشه تصميم مي گيرد با پسرعموي پول دارش ازدواج كند، اما باز هم بر اثر تصادف به اغما مي رود و نادر اين بار حافظه خوشه و بهروز را به جاي درست‌شان منتقل مي كند. در پايان خوشه با نادر ازدواج مي كند.

شیرهای جوان 1378

صدرا فاطمي كه دانشجوست، همراه تيم ملي كاراته ايران براي يك مسابقه جهاني به شهر كيف، مركز اوكراين مي رود. او پيش از مسافرت همراه خانواده اش به خانه نامزدش ليلا مي رود. آقاي خوشمرام، پدر ليلا عقيده دارد كه براي شروع يك زندگي مشترك، داشتن پول و ثروت مهم است. صدرا به نامزدش مي گويد كه به زودي با پول فراوان به سراغ او خواهد آمد. او در سفر به اوكراين، با قهرمانان ديگر تكواندو، شاهين ملكي و حسين فلاح و دو همراه ايراني ديگر همسفر مي شود. وقتي تورج صفايي، قهرمان سابق تكواندو كه مدتي است مقيم كيف است تصوير صدرا را در روزنامه هاي كيف مي بيند تصميم مي گيرد او را ببيند. تورج، صدرا را به رستوراني مي برد كه گلي، زني كه مدت ها با او زندگي مي كند، به عنوان پيشخدمت در آنجا كار مي كند. او همچنين به صدرا، كوروش، يك ايراني ديگر مقيم كيف را كه او نيز پيش از اين در ايران قهرمان تكواندو بوده معرفي مي كند. تورج به صدرا مي گويد كه او در كار مسابقه هاي شرط بندي است و از صدرا دعوت به همكاري مي كند. صدرا كه مي بايست با گروهش در مسابقه شركت مي كند، محل اقامت خود را ترك مي كند و به نزد تورج مي آيد و در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند. ليلا به محل اقامت تيم ايراني تلفن مي كند، حسين به او مي گويد كه صدرا از تيم ملي ايران جدا شده و براي كسب درآمد بيشتر در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند و در ضمن شماره تلفن تورج را كه صدرا همچنان در خانه او زندگي مي كند به او مي دهد. ليلا در يك تماس تلفني با صدرا به تندي با او برخورد مي كند و از اين كه از دوستانش جدا شده او را شماتت مي كند. پس از مدتي صدرا پشيمان مي شود و به نزد دوستانش برمي گردد و در مسابقه تكواندو موفق مي شود حريف روسي خود را شكست دهد. تورج و گلي توسط خلافكاراني كه مسابقه هاي شرط بندي را مي گردانند به قتل مي رسند. آنها همچنين يك بمب دستي را در اتاق خواب صدرا در هتل كار مي گذارند. پس از انفجار بمب، صدرا كه به شدت مجروح شده به بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان، صدرا كه همه صورتش باندپيچي شده شاهد پيروزي نهايي تيم ملي تكواندوي ايران است.