دردسر طلایی 1391
فیلم «دردسر طلایی» داستان زندگی فردی به نام محمود است که پسر ناتنی شخصی به نام احتشام یکی از طلافروشان معروف شهر است. او عاشق دختری می شود که پدرش رفتگر است و در این میان کیفی پر از طلا گم می شود.
فیلم «دردسر طلایی» داستان زندگی فردی به نام محمود است که پسر ناتنی شخصی به نام احتشام یکی از طلافروشان معروف شهر است. او عاشق دختری می شود که پدرش رفتگر است و در این میان کیفی پر از طلا گم می شود.
داستان این فیلم از این قرار است که آقا نجات که از خانواده های متوسط ساکن شهر اصفهان است طی یک سرمایه گذاری سرمایه خود را از دست می دهد و به ناچار رو به مسافر کشی می آورد. ماشین استیشن او اکثر مواقع خراب است و مشکلاتی را به وجود می آورد.
«بگو که هستم» داستان زندگی مراد با بازی سلطانی است که بعد از چندین بار که خانه را ترک کرده،به خانهاش مراجعه میکند و متوجه میشود که همسرش با بازی مهیمن و فرزندش خانه اجارهای را ترک کرده و به مکان نامعلومی رفتهاند …
این اثر داستان جوانی به نام امیرحسین را بیان می کند که بیماری قلبی دارد و باید هرچه زودتر عمل پیوند قلب انجام دهد. او بر حسب اتفاق با زوج جوانی به نام های کامران و فریبا تصادف می کند و پزشکان تصمیم می گیرند قلب کامران را که دیگر مرگ مغزی شده است با رضایت مادرش به امیرحسین پیوند بزنند، عمل پیوند انجام می گیرد و حالا امیرحسین که خود را مدیون مادر و فریبا نامزد کامران می داند سعی می کند به آنها کمک کند و اینها باعث شکل گیری اتفاقاتی می شود.
مردی در انتظار تولد اولین فرزند خود است، اما همسرش ۹ فرزندِ همزمان به دنیا میآورد. گرفتاریهای ناشی از نگهداری ۹ قلوها، ماجراهای زیادی را به دنبال دارد.
این مجموعه داستان زندگی هنرمند برجستهای است که در شش سالگی پدرش را که از هنرمندان به نام قلمزنی است از دست میدهد، وی که حشمت الله نام دارد همراه با مادر و خواهرش زندگی را با مشقت و سختی میگذرانند. خانواده برای امرار معاش، حشمت را برای فراگیری حرفه قلمزنی راهی کارگاه شاگرد سابق پدری میکنند اما او که جای خالی پدر را در کارگاه تاب نمیآورد از آنجا فرار میکند.
هادی رادمنش که کارخانه فرش دارد و دستی در امور خیر، درصدد است تا در انتخابات اصناف، نامزد شود. در این اثنا اما تلفنهای پی درپی و تهدید آمیز، او را به نامِ نادر کوهزاد خطاب قرار میدهد. این در حالی است که دختری به نام نورا به نقره فروشی پسر او (دانیال) سر میزند و به بهانه راه اندازی سایت در قلب او رخنه میکند....