مجنون بی لیلی 1398
در يك درگيري بين نيروهاي انتظامي و قاچاقچيان يك افسر كشته مي شود. سروان يوسف پير بلوچ، پسر عموي مقتول براي رسيدگي به پرونده يك سرقت به بلوچستان منتقل مي شود. او با كمك خانواده عمويش به مبارزه با اشرار مي پردازد. در پي حوادثي كه رخ مي دهد خانواده اش از هم مي پاشد و سرانجام مورد سرقت يك اسكلت پيش مي آيد و «پير بلوچ» خود را به عنوان يكي از سردسته هاي قاچاقچيان جا مي زند و سرانجام به محل اختفاي «جلال» سر كرده قاچاقچيان كه موجب قتل پسر عمويش نيز بوده است پي مي برد و با ياري نيروي هاي انتظامي قاچاقچيان را گرفتار مي كند.
مژگان از خانواده ثروتمند که برای ادامه تحصیل به خارج کشور رفته بدون اطلاع خانواده با اشکان ازدواج کرده ولی بعد از اینکه متوجه می شود اشکان خلافکار است به ایران باز می گردد و ماجراهای دیگری…
حميد و اكبر، دو جواني كه در يك عكاسي كار مي كنند، پس از مرگ صاحب مغازه نگران فروخته شدن مغازه توسط همسر او نرگس مي شوند. آن دو در مقابل پيشنهاد خريد مغازه از سوي نرگس پولي ندارند، و به همين دليل وقتي شايعه ازدواج نرگس با خواروبار فروش محله را مي شنوند، هر دو به فكر ازدواج با او مي افتند. اما نرگس كه قصد اصلي آنها را از ازدواج دريافته، به دو دوست اطمينان مي دهد كه مغازه طبق قرار قبلي همچنان در اجاره آنها خواهد بود تا زماني كه آن دو بتوانند مغازه را از او بخرند. حميد و اكبر كه در خواستگاري خود را رقيب يكديگر يافته اند، دور از چشم هم براي كار به ژاپن مي روند. در ژاپن رقابت ميان آن دو ادامه مي يابد و حميد با دوستش نصرت كه در ژاپن زندگي مي كند، به خيال خود به جايي امن مي رود و اكبر را در فرودگاه تنها مي گذارد. اما اكبر نيز به لطف آشنا شدن با غفار، مهاجر بازنشسته ايراني و دخترش مريم، به مسافرخانه اي مي رود و از روز بعد در آشپزخانه يك رستوران مشغول به كار مي شود. حميد كه پول هايش را نصرت ربوده، به اكبر روي مي آورد و با وساطت غفار، او نيز در كنار مريم و اكبر به كار مشغول مي شود. اما به هم ريختن آشپزخانه توسط يك ژاپني نژادپرست، ميانه دو دوست را باز به هم مي زند. حميد كه بار ديگر از اكبر جدا شده و در يك شركت ساختماني كار مي كند، در حال تعقيب نصرت، از پلكان ساختماني نيمه كاره سقوط مي كند و پا و چشمش آسيب مي بيند. اكبر براي فراهم كردن خرج عمل حميد، به رينگ بوكس مي رود و به بهاي مجروح شدن، دستمزد خوبي مي گيرد. با كمك غفار، عمل جراحي حميد انجام مي شود و دو دوست به ايران بازمي گردند. آن دو كه هنوز هم براي خريد مغازه عكاسي پولي ندارند، با مريم روبرو مي شوند كه حاضر به ازدواج با حميد شده است. مريم با پولي كه پدرش به حميد داده، نرگس را راضي مي كند مغازه اش را به طور قسطي به دو دوست بفروشد.
مسيح سه پنج راننده ي يكي از تريلي هايي كه محموله ي بزگ مواد مخدر و اسكناس هاي تقلبي را حمل مي كند توسط پليس شناسايي و در درگيري زخمي مي شود و در بيمارستان بستري مي گردد. حاج احمد مأمور آگاهي دوست زمان جواني مسيح او را مي شناسد و از او مي خواهد كه اطلاعات لازم را از تشكيلات قاچاقچيان به پليس بدهد. اما او حاضر به همكاري نمي شود و زمانيكه توسط قاچاقچيان در مي يابد همسر و فرزندش در دام آن ها هستند، مصمم تر مي شود تا با پليس همكاري نكند. او بعد از فرار از دست مأموران پليس و دزديدن يكي از كانتينرهاي حامل مواد مخدر قصد معامله با قاچاقچيان را دارد كه پليس وارد ماجرا مي شود و با درگيري بين مأموران نيروي انتظامي و خلافكاران، مسيح با همسر و فرزندش فرار مي كند، اما همسرش به او مي گويد كه ديگر حاضر به همراهي او نيست مگر اينكه با پليس همكاري كند. مسيح هم به كمك حاج احمد قلعه بزرگي كه محل جابه جايي محموله هاست را شناسايي مي كنند و با زحمت زياد و درگيري طولاني موفق به دستگيري افراد باند بزرگ قاچاق مي شوند.
قاچاقچيان مواد مخدر و اسلحه در منطقه ي بلوچستان از طريق يكي از سران خود از سروان يكه تاز مي خواهد در مقابل دريافت مبلغ هنگفتي دلار اجازه عبور محموله ي آن ها را از منطقه بدهد، سروان يكه تاز قبول مي كند و بعد از دريافت پول ها، روز موعود با تمام قوا به كاروان قاچاق حمله مي كند و آنان را دستگير مي كند. قاچاقچيان هم به تلافي اين عمل سروان يكه تاز را به قتل مي رسانند. تكاور ذوالفقار حسيني كه از قبل از طرف سروان يكه تاز مأمور مبارزه با اين عده شده بود وارد عمليات مي شود. او در لباس مبدل با به همكاري گرفتن رحيم كه يك زنداني متهم به قتل قاچاقچي معروفي است به محل اختفاي دلالان بين المللي مواد مخدر راه پيدا مي كنند، ذوالفقار و رحيم سعي مي كنند كه از طريق معرفي خود به عنوان فروشندگان اسلحه با آن ها رابطه برقرار كنند، اما قاچاقچيان به حرفهاي ذوالفقار شك مي كنند و با دور كردن رحيم از او قصد كشتن او را دارند كه ذوالفقار با درگيري بسيار، و بعد از كشته شدن رحيم، اطلاعات لازم را براي نيروي انتظامي مخابره مي كند اما خودش توسط قاچاقچيان در قلعه اي كه محل استقرار آن هاست زنداني مي شود، نيروي انتظامي قلعه را محاصره مي كند و بعد از يك تعقيب و گريز طولاني و رها شدن ذوالفقار از بند، تعدادي از خلافكاران دستگير مي شوند و تعدادي هم به هلاكت مي رسند و ذوالفقار انبار مهمات آن ها را در قلعه با كمك نيروهاي انتظامي منهدم مي كنند.
مردي به نام يعقوب براي پشتيباني از شاگرد يك قهوه خانه به نام جميل درگير ماجرايي مي شود كه در آن جميل با ضربات چاقو زخمي مي گردد و يعقوب او را به بيمارستان مي رساند اما ديگر خيلي دير شده است. ستوان عزيز تازه، تا پيدا شدن قاتل اصلي، يعقوب را باز داشت و به زندان منتقل مي كند. بعد از گذشت ده سال، يعقوب در پي عفو عمومي آزاد مي شود و به دنبال پسرش يوسف، شهر را زير پا مي گذارد و در مي يابد كه ستوان عزيز تازه كه حالا سرگرد شده بعد از مرگ مادر يعقوب، سرپرستي يوسف پسر خردسال او را به عهده گرفته است و حالا از يعقوب مي خواهد كه شهر را ترك كند. ولي در يك درگيري بين نيروي انتظامي و نديم سركرده ي قاچاقچيان يوسف به گروگان گرفته مي شود. همسر سرگرد عزيز، يعقوب را از ماجرا مطلع مي سازد و يعقوب وارد ماجرا شده و پس از درگيري با نديم، يوسف را آزاد مي سازد و خود كشته مي شود و يوسف هم هرگز مطلع نمي شود كه يعقوب پدر واقعي اش بوده است.