صبح آخرین روز 1399
این سریال داستان زندگینامه شهید مجید شهریاری میباشد
این سریال داستان زندگینامه شهید مجید شهریاری میباشد
رضا تهراني جواني كه توزيع كننده فيلم هاي ويدئويي قاچاق است، كم كم توسط يك دندانپزشك به نام باقري به توزيع مواد مخدر روي مي آورد. يكي از مشتريان رضا به نام فرخ او را مورد توجه قرار داده و در عين حال خواهر فرخ (آرزو) و رضا به يكديگر علاقمند مي شوند. رضا بعداً مي فهمد كه آرزو و اعضاي خانواده اش اعضاي يك باند سارق قديمي هستند و از او مي خواهند كه در سرقت هاي آن ها شركت كند و رضا به اين كار تن در مي دهد، ولي در جريان سرقت مسلحانه يك جواهر فروشي رضا و آرزو فرار مي كنند و بعد از اينكه با هم ازدواج مي كنند مخفي مي شوند. اعضاء خانواده آرزو كه معتقدند جواهرات را آن ها برده اند، رضا و آرزو را پيدا مي كنند و آن ها را به سختي مجروح مي كنند، اما بعد مي فهمند كه جواهرات را برادر آرزو برداشته و بين سارقين درگيري شديدي در مي گيرد.
فيلم داستان خواهر و برادري را روايت ميکند که به دليل شرايطي که براي پدرشان که صياد مرواريد بوده است به وجود آمده دچار مشکلاتي ميشوند و ماجراي آنها به نوعي با تخمگذاري لاکپشتها گره ميخورد.
دختر و پسر جواني در يكي از پارك هاي تهران مشغول گپ زدن و گردش هستند كه مأموران گشت ارشاد از راه مي رسند و قصد دارند آنها را به ستاد ببرند. پسر جوان شروع مي كند به خواهش و التماس كه هر چه پول لازم باشد مي دهد تا گرفتار كلانتري و بازداشت نشوند. حسن كه يكي از مأموران است مورد را با بيسيم به مركز اطلاع مي دهد و مأمور ديگر به نام عطا به آرامي به جوانك گوشزد مي كند كه رييسشان حاج عباس بسيار عصبي و تندمزاج است و اهل رشوه گرفتن نيست، اما مي تواند براي راضي كردن حاجي با خودش معامله كند. عطا اول از عينك گران قيمت جوانك شروع مي كند و سپس تمام دارايي و كيف پولش را مي گيرد و بعد هم جوانك را وادار به كتك خوردن و عذرخواهي مي كند تا عباس به او تذكري بدهد و قضيه فيصله پيدا كند. عطا و حسن و عباس وارد خانه ويلايي بزرگي مي شوند كه خالي از اسباب زندگي است و معلوم مي شود آنها مأموراني قلابي هستند كه جوان ها را سركيسه مي كنند. صاحبان آن خانه هم گويا در خارج اند و اين سه نفر با پرداخت پولي به سرايدارش در آنجا زندگي مي كنند. عباس رييس و تئوريسين گروه محسوب مي شود! كه معتقد است به خاطر وضع مالي بدشان هيچ ايرادي ندارد با گول زدن كساني كه آينه بغل ماشينشان كلي مي ارزد پول به دست بياورند. عطا گرفتار پرداخت قسطي سكه هاي مهريه زن مطلقهاش است و ضمناً تابلوي آرزوهايي دارد كه معتقد است اگر عكس هر آرزويي را روي تابلويش نصب كند، به آرزويش خواهد رسيد. حسن كه ريزاندام است و كم سالتر است، مبتلا به بيماري سرع و هزينه داروهايش زياد است؛ ضمن اينكه مجبور است خرج خانواده و خواهر و برادرهاي كوچكش و تهيه مواد پدر معتادش را هم بدهد. علت بيماري حسن زجرها و ناهنجاري هاي اجتماعي و اخلاقيست كه پدرش سالها قبل باعثاش بوده و خاطره خودكشي خواهرش مدام او را آزار مي دهد. عباس هم گرفتار بدهي پدرش است كه از يك نزول خوار پول گرفته و حالا چك هايش در دست مانده است. مأموران قلابي گشت ارشاد در يكي از عمليات اخاذيشان با نيروي انتظامي رو به رو مي شوند و...
مهندس ناصر شفیعی(پرویز پرستویی) رزمندهای که پس از جنگ در رشته معدن تحصیل کرده برای رئیس مؤسسه خبری صدرا که مردی است با ظاهر مذهبی، در امر کشف معدن قراردادی امضاء میکند که آقا به قول و قرارش عمل نمیکند. ناصر قصد دارد از طریق ثبت معدن به نام خود، جلوی زیاده خواهی وی را بگیرد. مأموران آقا سایه به سایه به دنبال ناصر هستند تا آدرس معادن کشف شده را از وی بگیرند.
ناصر در این گیر و دار تلفنی از هم دانشکدهای دخترش، میثم (کامبیز دیرباز) مطلع میشود که دخترش حبیبه (گلشیفته فراهانی) زخمی شده و بیمارستان برای عمل جراحی نیاز به رضایت او دارد. ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به جنوب کشور که دخترش در آنجا در دانشکده باستان شناسی، مشغول به تحصیل است، میرساند. در آستانه ورود به بیمارستان به دوست جانبازش که سالها او را ندیده، برمی خورد. مرتضی که مسئول خنثی سازی مین در آن منطقه بوده است به همراه ناصر وارد بیمارستان میشود.
میثم که در عین حال خواستگار حبیبه نیز بوده به ناصر نزدیک شده اما جرأت حرف زدن ندارد. ناصر با ناراحتی وارد اتاق حبیبه میشود. حبیبه به پدر میگوید که دیدی جنگ هنوز تمام نشده. او پایش ناخواسته به جنگی که پدر با آن روبرو بوده، کشیده شده است. وی می افزاید او نیز وارد جنگ شده اما فرقش با پدر این است که او پلاک ندارد. حبیبه از پدر میخواهد که اجازه دهد پایش را قطع کنند. پدر با دکتر حبیبه گفتگو میکند. دکتر میگوید جراحت پای حبیبه حاد است و او نمیتواند ریسک کند باید حبیبه را به اتاق عمل ببرد تا تشخیص دهد که آیا باید پای او را قطع کند یا خیر؟
پدر رضایتنامه را برای عمل امضاء میکند. حبیبه به او اعتراض کرده و میگوید در این مورد نیز او حق تصمیم ندارد و این بار نیز پدر به جای او تصمیم گرفته است. ناصر سرگردان از وضعیت موجود، تلفنی با همسرش راحلهه (مهتاب نصیرپور) گفتگو میکند. ناصر مایل نیست راحله را چون زمان جنگ برنجاند، لذا از گفتن ماجرای حبیبه طفره میرود.
راحله متوجه این حالت میشود. میثم به تشخیص خود تلفنی ماجرای حبیبه را برای راحله نقل میکند. راحله با هواپیما به جنوب میآید و از حضور ناصر در آنجا تعجب میکند. ناصر به همراه مرتضی به تپه هایی که پای حبیبه بر روی مین رفته است، میروند. او متوجه میشود که این تپه نامش شاهد است و او خود در زمان جنگ این تپه را مین گذاری کرده است. به عبارتی حبیبه بر روی مینی که پدر در زمان جنگ کاشته، رفته است. ناصر معترضانه به خدا میگوید که او دارد تقاص چه چیزی را پس میدهد و ملتمسانه از خدا میخواهد که پای حبیبه را به وی بازگرداند و در عوض پای او را بستاند.
ناصر و راحله به توافق میرسند که حبیبه را به تهران بفرستند و اینگونه هم عمل میکنند. در فرودگاه متوجه میشوند مأموران به همراه نیروی انتظامی قصد دستگیری وی را دارند. راحله از ناصر میخواهد که وارد باند فرودگاه نشود و از همین جا برگردد. میثم، مادر و دختر را سوار هواپیما میکند اما ناصر در سالن فرودگاه دستگیر میشود. هواپیما پرواز میکند و ناصر در مسیر حرکت به سوی کلانتری قرار میگیرد. هنوز مدت زیادی را طی نکرده اند که ناصر متوجه میشود هواپیمای حامل راحله و حبیبه بازگشته است.
ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به نرده های فرودگاه میرساند و ملتمسانه از خدا میخواهد که حبیبه را شفا دهد. آمبولانس، حبیبه و راحله را سریعاً به بیمارستان میرساند. ناصر در بازداشتگاه آدرس معادن کشف شده را به مأموران آقا میدهد و سریعاً خود را به بیمارستان میرساند و با کمال تعجب میبیند راحله در اثر عارضه قلبی در آستانه مرگ قرار دارد. این بار نیز او دست به دامن خدا شده و از او استمداد میطلبد. حبیبه نیز به اتاق عمل می رود. سرانجام حال راحله رو به بهبودی رفته و پای حبیبه نیز قطع میشود.
پاشا پاییزان مرد متاهل و میانسالی است که در زندگی شخصی و خانوادگی خود دچار کمبودهایی است و همواره احساس تنهایی میکند. پاشا طی اتفاقی با زن جوان و جذابی به نام لیلی آشنا میشود و به سرعت دلباخته او میشود. لیلی که از همسرش جدا شده است و میخواهد یک سایه سر داشته باشد با پاشا ازدواج میکند...
داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروانهای شادی عروسی از دست میدهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی میشود. او به عروس و دامادها دست گلهایی هدیه میدهد که در آنها بمبهای قوی جاسازی شده است…
امرالله و فتح الله بزرگان دو ايل هستند که با هم دشمني ديرينه دارند و در اين بين پسر امرالله عاشق دختر فتح الله شده است. از طرفي هم هر دو در يک رقابت انتخاباتي قرار مي گيرند.