برچسب مهرداد فلاحتگر

از سرنوشت 1397

دو رفیق به اسم سهراب و هاشم که از دوران کودکی با هم در پرورشگاه بزرگ میشوند، از همان ابتدا آرزوی بزرگی را در سر می پرورانند که برای رسیدن به آن سختی های زیادی را متحمل میشوند، اما در نهایت به توکل به خدا و درایت خویش و مشورت و همکاری بزرگترها به آرزویشان رسیده و…

بیگانه ای با من است 1399

قصه و سناریو این سریال، در دهه شصت و سال ۶۹ و پیرامون شخصیت نساء (شبنم قلی‌خانی) می‌باشد، نساء کارگر زوجی به نام‌های مینو و امیرعلی در شیراز است و در پی فرار کردن نساء از دست شوهرش برای نفروختن بچه اش، همراه با این زوج راهی یک سفر می‌شود، که همین سفر، خود، شروع ماجراهای این سریال است، در ادامه داستان زندگی نسا، دروغ وارد زندگی او می‌شود و همان دروغ، موجب دروغ گفتن‌های بعدی او و آغاز ماجراهای جدیدی برای او می‌شود

عصر جمعه 1384

عصرجمعه داستان زنی است به نام سوگند (رؤیا نونهالی) که با نوزادی از زندان آزاد می‌شود. در عصر یکی از روزهای پاییزی سوگند (رویا نونهالی) به همراه عموی خود (قدیر) از باغ باز میگردند. در بین راه عموی سوگند به او تجاوز میکند. پدر سوگند که از تجاوز برادرش به دخترش بی خبر است و به تازگی برادر خود (قدیر) را از دست داده، به دلایلی دخترش سوگند را از خانه بیرون کرده و سوگند هم به تهران میرود. سوگند در تهران به عنوان دختر فراری دستگیر شده و برای مدتی به زندان میفتد در زندان متوجه می شود که باردار است و دیگر برای سقط بچه دیر شده. مجبور میشود کودک را در فقر بزرگ کند و ۱۵ سال بعد از این اتفاقات درحالی که زندگی سوگند مقداری سروسامان گرفته خواهر او بنفشه (هانیه توسلی) که در دانشگاه تهران قبول شده به تهران رفته و به دنبال خواهرش سوگند میگردد و در آخر با پیگیری های زیاد منزل خواهرش را پیدا میکند و میگوید که پدرش در بستر بیماری افتاده و از کار خود پشیمان است. در همین حین که سوگند درحال توضیح دادن برای برنگشتن خود به شهرشان بود امید (مهرداد صدیقیان) از پشت در، در حال گوش دادن به مکالمه بین خاله اش و مادرش است، متوجه می شود که حاصل رابطه نامشروع و تجاوز عموی مادرش است و مادرش در تمام این سالها در مورد پدرش به او دروغ گفته، شدیداً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و پس از درگیری خیابانی به کانون فرستاده می‌شود در آخر بنفشه او را متقاعد میکند که باید با این قضیه کنار آمده و مادرش را به خاطر دروغش ببخشد. درنهایت سوگند هم راضی میشود بعد از ۱۵ سال به شهرشان برگرد و به دیدار پدر مریضش برود.

رسم عاشق کشی 1381

پدر جلال موقع قطع يكي از درختان جنگلي در شمال دستگير مي شود و به زندان مي افتد. پس از اين اتفاق، اره اي كه ميرزاآقا به پدر جلال داده بود ضبط مي شود و اعضاي خانواده در غياب پدر مجبور مي شوند هزينه اره را بپردازند. لطيف سرباز اهري پاسگاه روستا، به ماجان (خواهر جلال) علاقه دارد و چون باجي (مادر جلال) لطيف را حين بردن شوهرش به زندان ديده، در مورد ازدواج اين دو تغيير عقيده مي دهد. جلال با ديدن تلاش فراوان مادرش و رفتار نامناسب ميرزاآقا با او، تصميم مي گيرد به واسطه سفارش نجار به ميرزاآقا كه سردسته قاچاقچيان چوب منطقه است، هر روز پيش از رفتن به مدرسه، اره را از روستا به جنگل حمل كند و آن را به دست عطا و فرج برساند. لطيف كه با سماجتش باجي را كلافه كرده، رفته رفته او را متقاعد مي كند كه در دستگيري شوهرش نقشي نداشته است. فرج كه يكي از قاچاقچيان چوب است بدون دليل روشني با خانواده جلال مشكل دارد و از حرف هاي نجار برمي آيد كه پدر جلال را هم او به مأموران لو داده است. ورود ديرهنگام جلال به مدرسه، چرت زدنش سر كلاس و كوتاهي اش در انجام تكليف ها باعث مي شود باجي پس از آگاهي از آنها جلال را تنبيه كند. لطيف كه كتاب درسي جلال را در جنگل پيدا كرده، موضوع را به ماجان اطلاع مي دهد. خانواده با پدر از طريق نامه ارتباط دارد و جلال كه موفق شده پول اره را بپردازد با هزار توماني كه از نجار گرفته، از پدرش درخواست مي كند موقع بازگشت برايش ساعت مچي بخرد. غيبت هاي دائم جلال و رفتار مشكوك او حساسيت خانواده را برمي انگيزد و لطيف كه صبحگاه او را تعقيب مي كند، متوجه مي شود كه مأموريت هر روزه جلال چيست. لطيف كه لباس سربازي به تن دارد، وسط جنگل به محاصره قاچاقچيان درمي آيد و با وجود مخالفت عطا توسط آنان مضروب مي شود. فرج و گروهش به نوبت به لطيف حمله مي كنند و در قتل او شريك مي شوند. اين در حالي است كه جلال به دليل جا گذاشتن دوباره كتابش برگشته و دارد اين صحنه هاي فجيع را مي بيند. فرج پس از آگاهي از حضور جلال به عنوان شاهد قتل او را تعقيب مي كند اما موفق به يافتنش نمي شود. باجي و ماجان كه رد جلال را در درمانگاه پيدا كرده اند، با چهره پير شده او روبرو مي شوند و همزمان، پدر كه براي پسرش ساعت مچي خريده در آستانه ورود به روستا، سراغ لطيف را مي گيرد.

رد کارپت 1392

رضا (رضا عطاران) هنروري است که روياي سفر به کن و ديدار با بزرگان سينماي جهان را دارد، وي به فرانسه سفر مي کند تا با استيون اسپيلبرگ يا وودي آلن ملاقات کند و فيلمنامه اش را به آنها بدهد. در نهايت رضا که توسط يک هموطن سرمايه اش را از دست داده تنها و درمانده بدون اين که به اسپيلبرگ دسترسي پيدا کند در آرزوي بازگشت به ايران در گوشه اي از کن به انتظار مي ماند.

آژانس شیشه ای 1376

عباس، بسيجي شهرستاني كه تركش خمپاره اي را كنار شاهرگ گردنش از دوران حضورش در جبهه به يادگار دارد، به اصرار همسرش نرگس براي معاينه به تهران مي آيد و در خيابان با همرزم سابقش كاظم روبه رو مي شود كه با اتومبيلش مشغول مسافركشي است. پزشك وضعيت عباس را بحراني تشخيص مي دهد و توصيه مي كند هرچه زودتر براي درآوردن تركش به لندن برود. كاظم براي تأمين هزينه سفر عباس، حاضر مي شود اتومبيلش را بفروشد. در آژانس هواپيمايي، خريدار اتومبيل پول را به موقع به كاظم نمي رساند و او به ناچار به رييس آژانس پيشنهاد مي كند تا رسيدن پول، سوييچ و مدارك اتومبيل را به گرو بردارد، اما رئيس آژانس نمي پذيرد. كاظم كه عصباني شده، شيشه دفتر آژانس را مي شكند و پس از خلغ سلاح يك مأمور نيروي انتظامي، مشتريان آژانس را گروگان نگه مي دارد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس به لندن را بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره مي شود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس مي پيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس مي شوند و از كاظم مي خواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. كاظم نمي پذيرد و پس از آزاد كردن چند گروگان به احمد و سلحشور تا شش صبح مهلت مي دهد تا اتومبيلي را براي بردن او و عباس به فرودگاه به آژانس بفرستند. در اين بين، كاظم با پسرش كه پشت در آژانس به ديدنش آمده و عباس با همسرش به گفت و گو مي نشينند و هر يك موقعيت خود را توضيح مي دهند. كاظم تا صبح بيدار مي ماند و در يادداشت هايش براي همسرش فاطمه وضعيت خاص خود را شرح مي دهد. ساعت شش صبح، اتومبيل به آژانس نمي آيد و كاظم رييس آژانس را به عنوان قرباني اول انتخاب و كشتن او را صحنه سازي مي كند. سرانجام خودرو مي رسد، مأموران با نقشه قبلي وارد آژانس مي شوند و در حالي كه راننده اتومبيل سوييچ آن را در اختيار ندارد، افراد داخل آژانس آزاد مي شوند و از دست اصغر با اسلحه خالي از فشنگش نيز كاري برنمي آيد. سلحشور، شادمان، همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند، اما احمد با يك چرخ بال سرمي رسد و با حكمي از مسئولان رده بالا، عباس و كاظم را به فرودگاه مي رساند. هنوز هواپيما از مرز هوايي كشور خارج نشده كه درست هنگام تحويل سال نو، عباس براي هميشه آرام مي شود.

از صمیم قلب 1379

دكتر مهرداد قادري با دختر دلخواه خود ثريا اعتمادي ـ كه خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي است ـ ازدواج مي كند و دنيا، دختر همسايه، كه از كودكي با مهرداد بزرگ شده با اندوه بسيار در مراسم عقد مهرداد شركت مي كند. از طريق خبرگزاري به ثريا گفته مي شود كه براي تهيه ي خبر به بوسني هرزگوين برود. ثريا به رغم مخالفت مهرداد و مادرش به اين سفر مي رود. اما يك روز خبر مرگ ثريا به اطلاع مهرداد مي رسد و او دچار ناراحتي روحي مي شود. دنيا براي كمك به مهرداد بار ديگر وارد زندگي او مي شود و تلاش مي كند تا او را به زندگي اميدوار كند. مهرداد با دنيا ازدواج مي كند اما مدتي بعد ثريا كه به اشتباه تصور مي شد كشته شده به خانه برمي گردد و زماني كه درمي يابد مهرداد همسر ديگري اختيار كرده، خانه را با عصبانيت ترك مي كند. مهرداد به ثريا مي گويد كه به زودي از دنيا جدا خواهد شد و بار ديگر در كنار او زندگي خواهد كرد. دنيا در ملاقاتي با ثريا به او مي گويد كه از مهرداد باردار است، اما حاضر است به خاطر خوشبختي آن ها از او جدا شود. مهرداد در پي ثريا به هتل محل اقامت دنيا مي رود و پيش از آن كه وارد هتل شود آن ها را مي بيند كه در كنار يكديگر از هتل خارج مي شوند.