برچسب مهرانه مهین ترابی

دلدادگان (پاهاى بيقرار) 1397

این مجموعه در دو فصل گذشته و حال، ماجراهای دو خانواده را از زمان قبل انقلاب تا عصر حاضر به تصویر می‌کشد. مجموعه‌ای خانوادگی و اجتماعی است و داستان رویارویی دو خانواده را نشان می‌دهد که قربانیانش فرزندان آن خانواده‌ها هستند.

همه چیز آنجاست 1393

کارگاه تولیدی خانواده‌ای قدیمی به علت ورود کالاهای خارجی به تعطیلی کشانده می‌شود. مهدی پسر بزرگ خانواده درگیر و دار مشکلات به وجود آمده، به بسیاری از رازهای خانواده ... بخشی از داستان «همه چیز آنجاست» با قصه خانواده محسن پیش می‌رود و در ادامه داستانک‌ها و قصه‌های فرعی متعددی در دل قصه اصلی به وجود می‌آیند.

یادداشت های کودکی 1380

سریال روایت خان‌بابا و ربابه سرایدار خانه‌ آقابزرگ است که از جوانی در این خانه خدمت می‌کردند و حال که به سن پیری رسیده‌اند، اهالی خانه‌ دیگر به آنها سر نمی‌زنند. یک روز قبل از ماه رمضان حمید، یکی از نوه‌های آقابزرگ به خانه آنها می آید و داستان از اینجا آغاز می شود.

صاحبدلان 1385

صاحبدلان، زندگی پیرمردی صحاف به نام سید خلیل صحاف‌زاده را روایت می‌کند که با ورود قرآنی برای صحافی به خانه‌اش خودش و نوه‌اش، دینا وارد ماجراهایی می‌شوند که از داستان پیامبران در قرآن الهام گرفته شده‌است.

گلبهار 1365

گلبهار در سانحه اي مصدوم و معلول مي شود. او كه به بحران روحي دچار شده است تصميم به خودكشي مي گيرد. خانواده اش كه قادر به نگهداري او نيستند وي را به آسايشگاه عمومي مي سپارند. مددكاري به نام مهري، كه دانشجوي رشته هنر است، عهده دار مراقبت از گلبهار مي شود. گلبهار كه مأيوس است اعتنايي به مددكار ندارد سرانجام مددكار ناچار مي شود پاي مصنوعي خود را به گلبهار نشان دهد و بدين طريق او را به زندگي اميدوار سازد.

دوران سربی 1367

جان برار از راه تهيه و فروش زغال خرج خانواده را تأمين مي كند. او با اسبي كه از پسر عمويش كرايه كرده زغال ها را به شهر مي رساند. گوهر، همسر او، باردار است و احتياج به عمل سزارين دارد، او فرزندش، اسماعيل، را در روستا باقي مي گذارد تا از خانه و گاوشان مراقبت كند و خود با درشكه شبانه همسرش را به شهر مي برد. به نيت آن كه گاو را با اسب تاخت بزند، اسب را براي تأمين خرج عمل همسرش مي فروشد اما در روستا، موقعي كه اسماعيل در كلاس درس است، گاو طعمه ي خرس مي شود. جان برار به روستا بازمي گردد و با شكايت پسر عمويش به زندان مي افتد. با برخوردهاي كدخدامنشانه ي اهالي جان برار آزاد مي شود. با اين شرط كه بدهي اش را به اقساط بپردازد. جان برار كه به تنهايي توان خرج و دخل خانه را ندارد اسماعيل را از رفتن به مدرسه بازمي دارد تا به او در كارهايش كمك كند. اما پس از آن كه درمي يابد بازار فروش زغال رونقي ندارد، اسماعيل را به مدرسه مي فرستد و خود به عنوان كارگر فصلي راهي شهر مي شود.