برچسب مهدی میامی

یحیی 1374

يحيي نوجواني است كه والدينش را از دست داده و با خانواده دايي اش زندگي مي كند. او روزي هنگام كار در كارگاه متوجه مي شود سركارگر و دستيار او ـ فريدون ـ الماس هاي صنعتي صاحب كارگاه را ربوده اند. آنها سرايدار افغاني كارگاه را كه هارون نام دارد به عنوان سارق به نيروي انتظامي معرفي مي كنند. يحيي كه به هارون علاقه دارد و مي داند او بي گناه است، الماس ها را مي ربايد و آنها را مخفي مي كند. كارفرما كه يحيي را تنها فرد مطلع از سرقت الماس ها مي داند، دايي يحيي را اخراج مي كند. يحيي با سركارگر كه دستش به او نرسيده، تماس مي گيرد و قرار مي گذارد در ازاي بازگرداندن دايي اش به سر كار، الماس ها را تحويل بدهد. سركارگر كه پيشاپيش الماس ها را معامله كرده، قبول مي كند و به كارگاه مي آيد، غافل از اين كه يحيي قبلاً‌ با كمك دوست افغاني هارون و نامزد فريدون، نيروي انتظامي را براي دستگيري آنها خبر كرده است.

جنایت 1382

سياوش پس از سرقت و قتل يكي از دوستانش كه خواستگار خواهرش هم بوده، در محل جنايت با مهتاج كه نظافتچي است، روبرو مي شود ولي نمي تواند او را بكشد. او مدام با كابوس ناشي از جنايت دست و پنجه نرم مي كند و كمك هاي دوستانش جواد و رحيم و دختر صاحبخانه را هم كه دل بسته اوست نمي پذيرد. بازپرس ابراهيمي كه از دوستان رحيم است به او شك مي كند ولي قصد دارد به شكل دوستانه به او نزديك شود. در اين ميان تماسي از يك ناشناس كه تهديد مي كند همه چيز را مي داند، سياوش را آشفته تر مي كند. او به مهتاج شك مي كند و با تعقيب او پي مي برد علاوه بر كار نظافت، براي اداره خانواده اش، خودفروشي مي كند. تعقيب مهتاج، سياوش را به گورستاني خلوت مي كشاند، اما باز هم نمي تواند مهتاج را بكشد، ولي مهتاج با چاقوي سياوش خودزني مي كند. سياوش كه به مهتاج علاقه مند شده او را به بيمارستان مي رساند و ساك حاوي اموال مسروقه را در خانه مهتاج پنهان مي كند. مهتاج نجات مي يابد و در حالي كه به نظر مي رسد آنها زندگي جديدي را آغاز مي كنند، سرپرست نظافتچي ها كه سياوش را تهديد كرده بود، ماجرا را لو مي دهد. سياوش در حضور مهتاج، خانواده او و بازپرس ابراهيمي به جنايت اعتراف مي كند.

گنج 1363

«شازده» براي يافتن ميراث و عظمت بر باد رفته ي اجدادش به دنبال جواني است تا او را در سفر مخاطره آميزي كه در پيش دارد ياري كند. رسول، پيشكار شازده، كفاش جواني به نام اسماعيل را به شازده معرفي مي كند. آنها به راه مي افتند و از مسيري دشوار به سوي قلعه اي مي روند. هرچه بر دشواري راه افزوده مي شود بر نزاع ها و بگومگوهاي آنان نيز اضافه مي شود. در لحظه اي كه كاملاً به ادعاهاي شازده شك كرده اند به محل مورد نظر مي رسند و دخمه اي اسرار آميز مي يابند، رسول كه گنج را حق خود مي داند قصد جان شازده را مي كند. شازده او را از پا درمي آورد؛ اما چون دخمه را مي گشايد با اسكلت هايي پوسيده روبرو مي شوند. شازده از فرط نااميدي خودكشي مي كند و اسماعيل بر سر كار و زندگي خود بازمي گردد.

کیش و مات 1387

داستان این فیلم درباره جواني به نام بهروز است كه دست به هر كاري مي زند شكست مي خورد. بهروز به جاي اينكه دليل ناكامي هايش را بيابد، فكر مي كند آدم بدشانسي است و چون بدشانسي هايش تداوم مي يابد، دست به خودكشي مي زند، اما چون تاريخ مصرف قرص هايي كه خورده گذشته بود نجات مي يابد. بهروز دوباره تصميم به خودكشي مي گيرد ولي اين بار يك رزيدنت جوان اعصاب و روان به نام پريسا او را نجات مي دهد و براي اينكه مانع خودكشي دوباره او شود قول مي دهد ديگر بدشانسي نياورد و حتي يك شانس خيلي بزرگ هم در انتظارش باشد. بهروز باور مي كند اما تهديد مي كند كه اگر چنين نشود خود را خواهد كشت و اين سرآغاز ماجراهاي جديدي است كه براي بهروز شكل مي گيرد.

کمکم کن 1377

شولان صاحب يك دامداري، چنان عرصه زندگي را بر دامپزشكي جوان به نام حبيب تنگ مي كند كه او وادار به خودكشي مي شود. شولان براي سرعت دادن به نابودي حبيب، دختري به نام نيلوفر را ـ كه پدرش با شولان آشنا بوده و پس از مرگ والدينش با خواهران كوچكترش زندگي مي كند ـ به سراغ حبيب مي فرستد. نيلوفر كه سوداي خواننده شدن در خارج از كشور را در سرمي پروراند، در ازاي گرفتن ويزا از شولان براي نابود كردن حبيب (كه مداركي را نيز عليه دامداري شولان در اختيار دارد) وارد ميدان مي شود، اما پس از گرفتن مدارك از حبيب، آن دو به يكديگر علاقمند مي شوند. از طرفي شولان وقتي درمي يابد دخترش مهتاب با جواني به نام رفيعي آشنا شده و آن دو قصد ازدواج دارند، رفيعي را به شدت كتك مي زند و مهتاب را از ديدار با او منع مي كند. حبيب، رفيعي و سياوش ـ دوست مشترك آن ها كه همكارش در آهنگري توسط برادرزاده شولان به نام فيضي به قتل رسيده ـ به سراغ شولان مي آيند و با او درگير مي شوند. شولان در پي گرفتن انتقام مرگ دخترش، رفيعي را از طبقه بالاي پاساژ به پايين پرتاب مي كند. فيضي هم به كمك شولان مي آيد، اما حبيب و نيلوفر مي گريزند و شولان و فيضي آن دو را تا شهربازي تعقيب مي كنند. فيضي از بالاي سفينه شهربازي به پايين پرتاب مي شود و حبيب و نيلوفر شولان را كه مجروح است، در باغ وحش به حال خود رها مي كنند.

شوریده 1383

دختر جواني به نام «سرير» دست به خودكشي مي زند. دكتر مهيار مروي به مداواي او مي پردازد و سعي مي كند تا به علل اين حادثه پي ببرد كه درگير حوادث ناخواسته اين مي شود و....

از دوردست 1384

سه موقعيت مختلف از زندگي يك جوان امروزي ايراني در شهر تهران است. او به عنوان يك دانشجوي سينما، يك تاجر علاقه مند به نقاشي و يك آرشيتكت در تلاش است. در مواجهه با تاريخ و كلمه، نقش و عشق، و آسمان و زمين، به آرامش و تعادل دست يابد.

ایستگاه بهشت 1385

ایستگاه بهشت داستان نابینایی را بیان می‌کند که برای به دست آوردن بینایی‌اش تلاش زیادی به خرج می‌دهد، اما در این راه با مسایل تازه‌ای برخورد می‌کند که در تغییر نگاه او به زندگی بسیار مؤثر است.«سروش» نابیناست اما به خاطر حس قوی ای که دارد، گاهی مثل یک بینا رفتار می‌کند. او مدت هاست که برای درمان چشمش به بیمارستان می‌رود و به یکی از پرستارها علاقمند شده. اما این علاقه فقط در دل سروش است و همین قضیه، اتفاقات جدیدی را در زندگی او به وجود می‌آورد.