برچسب مهدی میامی

شهریار 1384

این مجموعه تلویزیونی پیرامون زندگی محمدحسین شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست. داستان این مجموعه تلویزیونی از سال‌ها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت می‌شود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم می‌گیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف می‌شود تا پایان دوره کودکی در این محل می‌ماند و در این سال‌ها با ابراهیم ادیب آشنا می‌شود مردی که بعدها در زندگی او تأثیر زیادی دارد.

یک مشت پر عقاب 1386

در پی درگذشت خواهر دوقلوی، امیرحسین دانشور فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت که در حال گذراندن خدمت وظیفه است،او به تهران فرا خوانده می شود. پدر او مهندس دانشور از مهندسان قدیمی شرکت ملی نفت که در اثر حادثه خودکشی دخترش سکته کرده و بستری شده است. امیرحسین پس از اتمام مراسم درست در شبی به تبریز برمی گردد که همان روز مردم تبریز طی اقدامی اعتراضی دفتر حزب رستاخیز را به اتش کشیده اند و ...

جدال 1364

در روزهاي انقلاب مردي زخمي به خانة دختري جوان به نام روجا،‌ كه با مادر نابينايش زندگي مي كند،‌ پناه مي برد. پدر روجا در مبارزه با مأموران حكومت كشته شده است و روجا تصور مي كند كه مرد زخمي قاتل پدرش را از پا در آورده است،‌ اما هنگامي كه در مي يابد مرد زخمي سارقي حرفه اي است و در درگيري با همدستانش زخمي شده خشمگين مي شود. مرد غريبه خانة آن ها را ترك مي كند و در جدال با همدستان سابقش با سرنوشت ديگري رو به رو مي شود،‌ و زماني كه با بدن زخمي به سراغ روجا مي رود خانه را در مرگ او،‌ كه در درگيري خياباني كشته شده، عزادار مي بيند.

پرنده کوچک خوشبختی 1366

مليحه بر اثر ضربه ي روحي در كودكي قدرت تكلم را از دست داده است و با يادآوري گذشته دچار تشنج عصبي مي شود. آزار بچه هاي محل نيز ناسازگاري و پرخاشگري او را تشديد مي كند، مسئولان آموزشگاه ناشنوايان تصميم به اخراج او مي گيرند، اما با تقاضاي خانم شفيق، متخصص امور تربيتي، فرصت ديگري به او داده مي شود. خانم شفيق اعتماد مليحه را جلب مي كند و با كمك شوك مصنوعي قدرت تكلم او را به او باز مي گرداند.

چون باد 1367

مرتضي پس از فراغت از درس و مشق با كار در يك كارگاه و اندوختن دستمزد ماهيانه قصد دارد يك دو چرخه تهيه كند. رحيم، پدر مرتضي، كه مخالف كار كردن پسر است به او توصيه مي كند درس هاي سال آينده را مطالعه كند. اما آقابزرگ، پدر رحيم، با كار كردن مرتضي موافق است. مادر نيز كم و بيش موافق پسر است و كاري در يك كارگاه پرس كاري براي مرتضي مي يابد. آقابزرگ در پي بحث و جدل با فرزندش، رحيم، خانه را به قهر ترك مي كند. او كه خوشنويس است مي كوشد با دوستش آقانظير يك كتيبه ي قديمي را بازسازي كند. آقانظير به علت كهولت سن از داربست سقوط مي كند و مي ميرد. خويشاوندان آقانظير فوت بزرگ خانواده را به گردن آقابزرگ مي اندازند. آقا بزرگ آشفته و سرگردان خود را از همه جا پنهان مي كند. مرتضي كه به آقابزرگ علاقه دارد، به كمك يكي از همكارانش به نام عبدالله به جست و جوي او برمي خيزد. پاهاي آقابزرگ در تصادف اتومبيل مي شكند و رحيم كه پول بيمارستان را ندارد شاهد است كه پسرش هزينه ي درمان آقابزرگ را مي پردازد. آقا بزرگ نيز پس از مرخص شدن از بيمارستان يكي از اشياي گران بهاي خود را مي فروشد و دوچرخه اي براي مرتضي مي خرد.

تا غروب 1367

ذبيح، كه آدم بدقلقي است، با همسرش،‌ بي بي حبيبه، در روستايي زندگي مي كند. كبيري، كه معمولاً مشكلات اهالي را با كدخدامنشي حل و فصل مي كند، به ذبيح وعده مي دهد كه از طلوع تا غروب آفتاب هر مقدار زمين را كه محصور كند از آن وي باشد. ذبيح آزمندانه به محصور كردن زمين هاي روستا مي پردازد، اما در پايان روز از فرط خستگي از تپه اي سقوط مي كند و جان مي دهد.

بازجویی یک جنایت 1362

جسد كارخانه داري به نام هدايت نيا در زباله داني اطراف شهر كشف مي شود. بازپرس جواني مأمور مي شود تا پرونده قتل را پيگيري كند. بازپرس به گوشه هايي از زندگي خصوصي و گذشته مقتول دست مي يابد و دو مرد آلونك نشين را كه قاتلان او هستند دستگير مي كند؛ اما روشن مي شود كه برادر و فرزند هدايت نيا دستور قتل را صادر كرده اند، زيرا هدايت نيا با توسعه كارخانه به كمك سرمايه داران خارجي موافق نبوده است. با كشته شدن فرزند هدايت نيا به دست عموي خود به بازپرس دستور داده مي شود كه از پيگيري پرونده خودداري كند.