برچسب مهدی فتحی

دخترک کنار مرداب 1368

مرد تنهايي به نام صفدر به ديدار مرد مجنوني موسوم به شيون مي رود تا راز سر به مهري را اعتراف كند. او پس از جستجوي طولاني، سرانجام به كمك دختر جوان دم بختي، در دل جنگل هاي وحشي شيون را پيدا مي كند و راز خويش را پس از سي سال براي او بازگو مي كند.

شانس زندگی 1370

پسر يك درجه دار نيروي انتظامي از آمريكا مي آيد و قرار و مدار ازدواج او با دختر دايي اش گذاشته مي شود. به رغم تصور پدر فرزندش در آمريكا تحصيل نكرده و دائم دنبال كار بوده است. كلاه برداري كه به تازگي توسط درجه دار دستگير شده رييس پسر او بوده و با دستگيري او جوان شانسي براي زندگي نمي بيند. جوان درصدد است تا با جمع آوري مقداري پول به آمريكا بازگردد، اما به بن بست مي رسد. پدر دست او را در يك جواهر فروشي به كار بند مي كند. دختر خوانده ي صاحب جواهر فروشي نيز مصمم است به آمريكا برود. دختر مي كوشد سهم ارثش را از پدر بگيرد، اما موفق نمي شود. او و مرد جوان براي رسيدن به آرزوهاي شان اقدام به ازدواج مصلحتي مي كنند، اما نتيجه اي نمي گيرد، به ناچار باگروهي سارق حرفه اي تباني مي كنند تا به جواهر فروشي دستبرد بزنند. درجه دار به طور اتفاقي مكالمه آن ها را از طريق بي سيم مي شنود. سارقان در حين فرار دستگير مي شوند و پدر، پسرش را كه قصد گريز دارد با گلوله از پا درمي آورد.

در آرزوی ازدواج 1369

جهانگير پس از پايان خدمت سربازي تصميم مي گيرد با دختري به نام ناهيد ازدواج كند. اما پدردختر براي ازدواج آنها شرطي مي گذارد و آن پيدا كردن كار مناسب از سوي جهانگير است. جهانگير موفق به پيدا كردن كار در مهلت تعيين شده نمي شود و در نتيجه از پدر بازنشسته اش ماشاءالله خان تقاضاي كمك مي كند. ماشاءالله خان تصور مي كند كه به خاطر خدمت صادقانه اش در دستگاه اداري، فرزند او را استخدام مي كنند. با اين نيت به اداره مي رود اما رئيس اداره به او جواب رد مي دهد. ماشاءالله خان به مركز مي آيد تا از رئيس كارگزيني استمداد جويد. در مركز به دام واسطه اي مي افتد كه مسير زندگي او را تغيير مي دهد...

دستمزد 1368

دو جوان ايلياتي پس از ترور ناموفق اسفنديار ايلخاني به اعدام محكوم مي شوند. دو جوان يكي فرزند اسفنديار است و ديگري فرزند مراد ميرشكار، كه در پايتخت با معركه گيري روزگار مي گذراند. مادران دو جوان، كه اسفنديار ايلخاني به آن ها مي گويد كه فرزندانشان در لحظه ي‌ فرار از زندان كشته شده اند، با كمك جواني به نام يعقوب اجساد را از گور خارج مي كنند و به زادگاه خود مي برند. در موقع تشييع جنازه اسفنديار ايلخاني سر مي رسد و به قصد كشتن همسر خود يعقوب را با تير مي زند. مراد ميرشكار به تلافي مرگ فرزندش اسفنديار را به قتل مي رساند و همان لحظه ژاندارم ها سر مي رسند.

به وقت شام 1396

حسن و علی، پدر و پسر خلبانی هستند که مأموریت ویژه آن‌ها به پرواز درآوردن یک هواپیمای ایلوشین در تَدمُر به سمت دمشق است. آن‌ها باید مردم تحت ظلم داعش را به وسیله این پرواز نجات دهند اما در این راه مشکلات زیادی در انتظار آنها است....

آدم برفی 1373

عباس خاكپور بعد از چند حركت شكست خورده براي گرفتن ويزاي آمريكا، به پيشنهاد يك دلال ايراني تغيير چهره داده و به ظاهر يك زن درمي آيد. با اين ترفند او مي تواند ويزاي مهاجرت به آمريكا را بگيرد. اما در اين بين با زني ايراني (دنيا) آشنا مي شود كه توسط شوهر سابقش به تركيه كشانده شده و آواره و سرگردان به حال خود رها شده است. خاكپور كه رفته رفته به زن دل بسته، فكر سفر به آمريكا را از سر بيرون مي كند و تصميم مي گيرد به ظاهر قبلي خود بازگشته با دنيا ازدواج كند و به ايران باز گردد.

کاکلی 1368

مرد مسگري دختري به نام ترمه دارد، كه حوصله ي هيچ كاري ندارد. مسگر به پيشنهاد شاگردش احمد براي ترمه مرغي به نام كاكلي مي خرد تا اسباب سرگرمي او را فراهم كند. ترمه به كاكلي انس مي گيرد، تا اين كه شبي كاكلي از دست گربه مي گريزد و گم مي شود. پرنده فروشي كاكلي را مي گيرد و با خود مي برد. احمد از مسگر مي خواهد تا براي بازپس گرفتن كاكلي چند روزي به او فرصت بدهد. مسگر مي پذيرد و مدتي بعد احمد با كاكلي و يك سبيل سياه قلابي كه پشت لب هايش چسبانده باز مي گردد.

مدرسه پیرمردها 1370

پسران آقاي پاك نهاد مؤسس مدرسه ناشنوايان به بهانه اين كه پدر به خارج از كشور رفته است مي خواهند ساختمان قديمي مدرسه را خراب كنند و جاي آن پاساژ بنا كنند. نوه پيشكار آقاي پاك نهاد برحسب تصادف درمي يابد كه او برخلاف گفته پسرانش در جايي نگهداري مي شود كه به نظر مي رسد كه مدرسه پيرمردها باشد. فسقلي با پنهان شدن در اتومبيل پسران پاك نهاد سر از يك آسايشگاه سالمندان درمي آورد. فسقلي با كمك پيرمردان ساكن آسايشگاه و سرآشپز آنجا تصميم به نجات پاك نهاد مي گيرد.