۱۵ سال شعر انتظار را زمزمه کردم
تا ۱۵ سال چشمانتظار بازگشتش بودیم که خبر دادند گروه تفحص پیکرش را کشف کردهاند. وقتی برگشت، تشییع باشکوهی برگزار شد و در گلزار شهدای روستایمان که بهشت محمد نام دارد، در جوار همرزمانش به خاک سپرده شد
تا ۱۵ سال چشمانتظار بازگشتش بودیم که خبر دادند گروه تفحص پیکرش را کشف کردهاند. وقتی برگشت، تشییع باشکوهی برگزار شد و در گلزار شهدای روستایمان که بهشت محمد نام دارد، در جوار همرزمانش به خاک سپرده شد
پیکر حمید ۱۳ سال بعد از شهادتش شناسایی و تفحص شد. من خیلی بیقراری میکردم. حمید اهل ورزش کشتی بود. هیکلی درشت و قدی بلند داشت. بعد از ۱۳ سال وقتی او را آوردند گویا یک نوزاد در قنداق بود. علیاکبر رفت و علیاصغر برگشت. وقتی خبر دادند که تفحص شده برادرش مجید رفت و جیب پیراهنش که مانده بود را دید
با هر جمله مادر شهید، اشکهای چشم مرد خانه که روایت شهادت فرزندش را از زبان همسرش مرور میکند جاری میشود. همه حواسم به پیرمرد غیور این خانه است. چه سخت است همه ثمره زندگیات را راهی کنی و حالا چشمانتظار آمدن رد و نشانی از اسارت یا شهادتش باشی
وقتی پدرم از یافتن پیکر حمیدرضا ناامید میشود، کنار رودخانه با خودش نجوا میکند. یکی از محلیها به او میگوید ما حدود ۲۰ روز پیش پیکری را پیدا کردیم و، چون آب خیلی سرد بود، پیکر سالم مانده بود. به ژاندارمری اینجا اطلاع دادیم و آنها آمدند پیکر را بردند. فکر نمیکردیم این پیکر از بچههای سپاه باشد برای همین به سپاه اطلاع ندادیم
عموی شهید محمدرضا چراغی، سوادعلی چراغی، خادم مسجد المهدی(عج) محله پرتمان است. زمانی که محمدرضا مفقودالاثر شد خیلی پیگیری کرد تا خبری از او پیدا کند. ۴۰ سال از آن زمان میگذرد و با سنگ یادبودی رشادتهایش زنده نگه داشته شده است. شنونده خاطراتش از زبان برادرانش میشوم.
انگار که کوکش کرده باشند! هر روز ساعت دو بعدازظهر پشت پنجره میایستد و با چشمهای منتظرش خاطرات را درو میکند.