برچسب مفقودالاثر
پیکر مولود محرم در ماه محرم به آغوش مادر بازگشت
از همسرم پرسیدند اگر ابوالفضل بیاید چه میکنید؟ ایشان هم در پاسخ گفت: من یک هفته قبل خواب دیدم که ابوالفضل را آوردند جلوی دانشگاه تهران و گفتند هر کس میخواهد ابوالفضل را ببیند بیاید، صورتش هم باز بود. باز سؤالشان را تکرار کردند که اگر بیاید چه میکنی؟ پدر ابوالفضل هم گفت: هر چه خدا بخواهد همان میشود. خدا را شکر میکنم
اردوگاه تکریت ۱۱ مولود کربلای ۴ بود
اردوگاه تکریت ۱۱ مولود کربلای ۴ بود. همانطور که لفظ اسرای مفقودالاثر نیز بعد از این عملیات به دیباچه جنگ اضافه شد. کربلای ۴ درسهایی دارد که باید در تاریخ به آن توجه بیشتری بشود. بخشی از همین درسها بود که پیروزی در کربلای ۵ را رقم زد
هنوز منتظرم در باز شود و محمد از راه برسد
سال 65 بود که برادرم در مرز شلمچه مفقود شد. از همان زمان که 32 سال میگذرد، چشمانتظارم تا او بیاید. پدر و مادرمان که مرحوم شدند، ولی من هنوز منتظرم داداش محمد در را باز کند و به خانه بیاید
پیکر نبیالله وقتی آمد که مادر رفته بود
دو نفر به نام شهیدان ابراهیمی و رضویزاده که هر دو در عملیات پیش رو شهید شدند، به من گفتند شما نباید سوار اتوبوس شوید. گفتم چرا؟ گفتند برای اینکه یک برادرت مفقودالاثر است، برادر دیگرت هم در جبهه است. شما باید برگردی و از مادرت مراقبت کنی. گفتم اگر قرار باشد که من برگردم خود شما هم باید برگردید، چون میدانستم آنها هم برادر شهید هستند
مستقل و شجاع بودند و همیشه دنبال حق
همان ابتدای مفقودالاثر شدنش، چند نفری به خانه ما آمدند و مدعی شدند صدای برادرم حبیبالله را در حالی که خودش را در رادیو عراق معرفی میکرد شنیدهاند. میگفتند حبیبالله اینگونه خودش را معرفی کرده است: «من حبیبالله هستم از بسطام سمنان، هر کس صدای من را میشنود به خانوادهام اطلاع بدهد.»
معنای مفقودالاثر شدن را با فقدان محمد فهمیدم
۹ سال بعد از شهادتش یعنی در سال ۷۱ پیکر پاک و مطهر محمد به همراه دو تن از دوستان همرزمش شهید رضا نقیان و شهید احمد خوشکیش به وطن بازگشت و در گلزار شهدای شهر زادگاهش به خاک سپرده شد. آنچه از محمد برایم آوردند، چند تکه استخوان و پلاک بود، اما همین آمدن جوان رعنا و رشیدم برایم کفایت میکرد.
مزار شهید در دل بهشت زهرا (س) بود و ما بیخبر!
همسر شهید را پس از ۳۹ سال بالای سر مزار شهید محمد صفری بردم. بعد از ۳۹ سال این خانواده از چشمانتظاری درآمدند. آنجا گفتم دوست دارید به آبادان بیایید و محل شهادت شوهرتان را ببینید. ایشان تأیید کرد و در آبادان هم با حضور خانواده شهید مراسمی گرفته شد
