برچسب مصطفی شایسته

کافه ستاره 1384

یلم کافه ستاره در 3 اپیزود مختلف داستان زندگی 3 زن به نام های فریبا ، ملوک و سالومه را روایت میکند. فریبا زن میانسالی که خرجش از کافه ای کوچک در محله در می آورد. ملوک زن میانسالی که عاشق جوانی به نام خسرو شده است و سالومه دختری که میخواهد با عشقش ازدواج کند ولی ...

امتحان نهایی 1395

«امتحان نهایی» داستان معلم ریاضی مسئول و دلسوزی به نام فرهاد (شهاب حسینی) است که ازقضا با مادر یکی از شاگردانش به نام سعید آشنا شده و قصد ازدواج با او را دارد. دوران حساس بلوغ و قرار گرفتن در محیطی جدید و دوستانی نه‌چندان باب، شرایط را برای سعید و به طبعش، مادر و معلمش بسیار بغرنج کرده است. سعید به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند فرهاد را به‌عنوان عضوی از خانواده‌شان بپذیرد و از همین روی سر لج افتاده است. از سوی دیگر، دوستش، غلام که قبلاً به خاطر 0.25 نمره درس ریاضی را رد شده، کینه‌ای عمیق نسبت به فرهاد دارد و با تحت تأثیر قرار دادن سعید اوضاع را خراب‌تر کرده است.

پارتی 1379

امين حقي تصميم دارد وصيت نامه برادر شهيدش حسين در روزنامه چاپ كند. مخالفين امين كه اين اقدام او را به ضرر خود مي بينند پس از تهديد و شكنجه طي توطئه اي او را به دادگاه احضار مي كنند. همسر امين (نگار) به همراه چند تن از دوستان امين از جمله آزاد تصميم به تهيه پول براي آزادي او مي گيرند. اما موفق به فراهم آوردن پول نمي شوند. آن ها سرانجام با تصميم آزاد منزل مسكوني خود را كه متعلق به خواهر امين است جهت تهيه منبع وثيقه اجاره مي دهند امين كه بطور اتفاقي پس از آزادي در جريان اجاره منزل براي جشن پارتي قرار مي گيرد آزاد را از منزل خود بيرون كرده و آزاد نيز تحت فشارهاي روحي خودكشي مي كند. امين پس از دستيابي به نامه آزاد كه خطاب به او نوشته بود در جريان ماجرا قرار مي گيرد و مي فهمد عمويش اكبر حقي كه در آستانه برگزاري انتخابات مجلس درصدد بدست آوردن آراء بيشتر بوده، با فريفتن آزاد، متن وصيت نامه برادر امين (حسين) را بدست آورده و پس از متهم ساختن امين با دروغ پردازي نشر اكاذيب صاحب شهرت شده و امين نيز به يكسال حبس محكوم مي شود. امين كه پس از آزادي از زندان تصميم به ادامه فعاليت خود گرفته بود پس از تهديد توسط مخالفين كشته مي شود.

رویای نیمه شب تابستان 1373

تهران، جنگ جهاني اول. قلي، برادر كوچكتر خانواده اي سنتي و تهراني، داخل پاتيل يخ در بهشت مي افتد و يخ مي زند. اعضاي خانواده كه گمان مي كنند قلي براي يافتن دختر عمه اش به نام مخموره از خانه خارج شده، ردي از او نمي يابد.
تهران، 1373. نود و نه سال از وصيت آقابزرگ مي گذرد و حالا مي توان باغ و خانه سنتي را خراب كرد. هر يك از وارثان براي اين محل نقشه اي دارد: يكي قصد برپايي سالن آرايش و زيبايي دارد، يكي به مدرسه غيرانتقاعي مي انديشد و ديگري قول واگذاري زمين را به يك بساز و بفروش داده است. اما شكسته شدن پاتيل يخ در بهشت و به هوش آمدن عموقلي، پيش بيني هاي برادرزاده هايش را به هم مي ريزد. آنها براي جلوگيري از حيرت و سرگرداني قلي، و نيز به جهت جلب رضايت او براي كوبيدن باغ و خانه، به شكل اطرافيان عمو در هشتاد سال قبل درمي آيند. از طرفي، مرجانه ـ مستخدم خانه ـ به عنوان مخموره، نامزد قلي معرفي مي شود تا به اين وسيله بازماندگان از محل صندوقچه جواهراتي كه قلي هنگام يخ زدن به همراه داشته باخبر شوند. اما قلي از حرف هاي چند بازيگر محلي كه در نقش قزاق ها بيرون از خانه كشيك مي دهند، درمي يابد چگونه فريب خورده است. با كمك ماندگار ـ مستخدم پير خانه ـ قلي وصيت نامه اي تازه تنظيم مي كند و باغ و ملك را دست نخورده در اختيار نسل هاي بعدي قرار مي دهد. صندوقچه جواهرات نيز خرج ازدواج قلي با مرجانه مي شود.

آبی 1379

دختري جوان به نام مهتاب در حال مسابقه با ماشين ها در خيابان با ماشين فرد مسافركشي به نام ارسطو در خيابان تصادف كرده و فرار مي كند. ارسطو با كمك دوست خود اتومبيل مهتاب را پيدا مي كند و بعد از قطعه قطعه كردن آن را به مهتاب تحويل مي دهد. مهتاب براي تلافي كار او به دروغ به پدر و مادر ارسطو مي گويد كه پسرشان او را اغفال كرده و والدين ارسطو بدون فوت وقت آن دو را به عقد هم درمي آورند. بعد از ازدواج، مهتاب مهريه و طلاق مي خواهد و از طرفي ديگر چون باخبر مي شود كه پدرش قصد ازدواج مجدد دارد درصدد آزار ارسطو بر مي آيد اما زمانيكه با پدرش صحبت مي كند پشيمان مي شود و مهتاب ضمن عذرخواهي از ارسطو، سند ازدواج خود را به ارسطو مي دهد تا مراسم طلاق انجام شود كه در اين موقع ارسطو از او تقاضاي ماندگاري مي كند.

سیاوش 1377

«سياوش امين» نوازنده ي معروف كه پدر خود را در جنگ از دست داده است، پس از ازدواج مجدد مادرش دچار اختلالات عاطفي شده، و با دختري بنام هديه آشنا مي شود. غلامرضا امين پدر سياوش كه همگان تصور كردند به شهادت رسيده، با آزادي اسراي ايراني به كشور باز مي گردد ولي خود را به خانواده معرفي نمي كند. مادر سياوش در جريان آزادي اسراي ايراني، از زنده بودن غلامرضا مطلع شده و سياوش را آگاه مي سازد ولي سياوش كه با شرايط روحي سابق خود خو گرفته بود پس از شنيدن خبر زنده بودن پدرش دچار مشكلات روحي مي شود. پدر سياوش با پي بردن به مشكل عاطفي فرزندش و خطري كه او را تهديد مي كند، پس از ملاقات با سياوش خود را دوست غلامرضا معرفي كرده و خبر شهادت غلامرضا امين را به سياوش مي دهد.

طعمه 1371

اعضاي يك گروه قاچاق مواد مخدر، مردي به نام غلام را يك روز پس از آزادي اش از زندان به قتل مي رسانند. مرتضي،‌ مأمور تجسس اداره ي مبارزه با مواد مخدر، يكي از افراد گروه به نام پيردوست را دستگير مي كند. مرتضي، پيردوست را كه سال ها پيش معلم او بوده است با ضمانت خود آزاد مي كند. رئيس گروه قاچاقچي ها با تزريق مواد مخدر به پيردوست او را ودار مي كند تا مرتضي را موقع ورزش صبحگاهي با گلوله از پا درآورد؛ اما پيردوست در اوج حادثه به جاي هدف قرار دادن مرتضي به يكي از قاچاق چي ها شليك مي كند. در اين درگيري مرتضي و پيردوست زخمي مي شوند و مرد قاچاقچي مي ميرد. رئيس گروه قاچاقچي ها كه تنها مانده است به بيمارستان مي رود تا پيردوست را به قتل برساند، اما مرتضي سر مي رسد و در يك تعقيب و گريز رئيس را از بالاي ساختمان بيمارستان به پايين پرت مي كند.

ابر و آفتاب 1375

در نماي آخر فيلمي كه در يكي از روستاهاي شمال كشور فيلمبرداري مي شود، قرار است مرگ پيرمردي كه شخصيت اول فيلم است، همراه با پايين آمدن يك فرشته از بالاي درخت فيلمبرداري شود. برخلاف ديگر فصل هاي فيلم كه در هوايي ابري فيلمبرداري شده اند، اين صحنه بايد در هوايي آفتابي گرفته شود. گروه آماده فيلمبرداري است، اما آسمان تا چند روز صاف نمي شود. در حالي كه همه افراد گروه منتظر كنار رفتن ابرها هستند تا آخرين صحنه هم تمام شود، از تهران براي پيرمرد پيغام مي رسد كه همسرش بيمار شده و حالش وخيم است. پيرمرد كه نمي تواند منتظر آفتاب و فيلمبرداري نماي آخر بماند، به تنهايي راهي تهران مي شود. به پيشنهاد دستيار كارگردان، گروه توليد نيز پس از بريدن درخت و بستن آن روي سينه موبيل، به دنبال پيرمرد كه سوار يك اتومبيل كرايه شده به راه مي افتد. سرانجام پيرمرد با اصرار دستيار كارگردان و پسر جواني كه بازيگر نقش فرشته است و علاقه خاصي به پيرمرد دارد، متقاعد مي شود تا در ميان راه صحنه آخر را بازي كند. چون از درخت قبلي طي راه چيزي جز چند شاخه باقي نمانده، نماي پاياني زير درخت ديگري فيلمبرداري مي شود. با تلاش گروه سرانجام صحنه آماده فيلمبرداري مي شود؛ ولي در موقع فيلمبرداري، پيرمرد به جاي گفتن ديالوگش با سوز و گداز از همسرش مي گويد و تلخ مي گريد. در همين بين توفان غريبي درمي گيرد كه ادامه كار را با برداشت هاي ديگر ناممكن مي سازد. پيرمرد مجدداً گروه را رها مي كند و خود به سوي تهران به راه مي افتد. اعضاي گروه فكر مي كنند همين نما مي تواند پايان خوبي براي فيلم باشد. در نهايت پيرمرد خود را به بيمارستان مي رساند و به ملاقات همسرش مي رود.