یک کتاب مدیرنویسی
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
روزنامه اصفهان زیبا هُلم داد سمت مدیرنویسیِ جدی. از دهیازده شهریور که شوخیشوخی شنیدم که رو به من گفتند: «مدیر مدرسه محبی میشی؟» و با پوزخند جوابشان را دادم که «نه بابا! چهخبره… زوده هنوز»، شروع کردم به نوشتن همین حرفها. درواقع روزانهنویسی میکردم.