برچسب محمود جعفری

گزل 1368

صفرجان پيش از رفتن به جبهه، اسب زيبا و تندروي خود گزل را به دوستش آنا، سواركار ماهر تركمن مي دهد. صفرجان در جبهه شهيد مي شود و آنا به مرور علاقه زيادي به گزل پيدا مي كند. آنا نيز چندي بعد راهي جبهه مي شود اما در مراجعت، در حالي كه يك پايش را از دست داده متوجه مي شود كه برادرش ستار گزل را فروخته است. ستار با مشاهده اندوه و ناراحتي آنا، به جستجوي گزل مي پردازد. سرانجام آنها موفق به يافتن صاحب فعلي گزل كه مردي يكدست است مي شوند ولي او ابتدا مخالفت مي كند و پس از آن به شرطي حاضر مي شود گزل را تحويل دهد كه آنا بتواند با پاي معلولش سوار اسب شود و با او مسابقه دهد. آنا تلاش بي وقفه اي با اين هدف آغاز مي كند اما دختر مرد يكدست از آنا مي خواهد كه از مسابقه دادن با پدرش صرف نظر كند تا او در مقابل، گزل را به او بازگرداند. آنا كه كشش عاطفي نسبت به اين دختر پيدا كرده، تقاضايش را مي پذيرد و سپس به اتفاق خانواده اش نزد مرد يكدست مي آيند و از دخترش خواستگاري مي كنند اما مرد به آنها جواب منفي مي دهد و پس از رفتنشان، به اتفاق دخترش از آنجا كوچ مي كند. آنا كه مصمم شده به هر نحو ممكن به دختر دست يابد، به تعقيب مرد يكدست و دخترش مي پردازد. مرد در حين فاصله گرفتن از آنا، كنترل گاري را از دست مي دهد و گاري واژگون مي شود و به روي او مي افتد. آنا خود را به آنها مي رساند. ولي تلاشش براي نجات جان مرد يكدست بي نتيجه مي ماند.

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.

تب 1382

مهران، فرزند جوان خانواده اي مذهبي، به رغم مخالفت خانواده و به خصوص پدرش با ترانه كه به اصول اخلاقي خانواده پاي بند نيست، ازدواج كرده است. پدر مهران كه از سفر شمال بازگشته اعلام مي كند براي مداواي بيماري اش قصد سفر به خارج از كشور را دارد و با مهران كه براي خداحافظي نزد او آمده برخورد سردي مي كند و باز تذكر مي دهد كه ترانه همسر مناسب او نيست و تأكيد مي كند وصيت نامه اش را نوشته است. ترانه كه از وجود گاوصندوق پدر مهران در ويلاي شمال او خبر دارد، به نادر كه قبلاً با او رابطه داشته و آدم خلافكاري است و اينك با يك طراح لباس نامزد شده، پيشنهاد مي كند گاوصندوق را باز كنند و مهران را نيز راضي مي كند كه او به اين ترتيب سهم خودش را از ميراث پدر بردارد. مهران كه ابتدا با اين نقشه مخالف است، وقتي نسخه اي از وصيت نامه پدرش را مي بيند و درمي يابد كه از ارث محروم شده، رضايت مي دهد. ويلا سرايداري پير و كنجكاو دارد كه مانع كار آنهاست. از طرفي ديگر تلاش نادر براي بازكردن در گاوصندوق بي ثمر مي ماند و آنها به سراغ يك آهنگر مي روند. وقتي آهنگر پي به قضيه مي برد طلب سهم مي كند و بر اثر درگيري با مهران كشته مي شود و نادر و مهران جسدش را به دريا مي اندازند. نادر كه جريان سرقت را با دو نفر از دوستانش در ميان گذاشته و قصد داشته پس از باز كردن گاوصندوق به كمك آنها مهران و ترانه را قال بگذارد، با هم دستانش درگير مي شود. اين دو نفر، همه و از جمله دختر سرايدار را گروگان مي گيرند، اما پس از بازشدن گاوصندوق معلوم مي شود هيچ چيز در آن نيست. سرايدار با ديدن دوستان نادر گمان مي كند آنها دزدان گاوصندوق هستند. همسايه ها را خبر مي كند و آن دو فرار مي كنند. صبح روز بعد نادر به تنهايي به تهران مي رود و به نظر مي رسد مهران نيز ديگر تحمل زندگي با ترانه را ندارد، زيرا تنها كنار جاده به انتظار اتومبيل مي ايستد در حالي كه آن سوي جاده نيز ترانه كه حال طبيعي ندارد، ايستاده است.

مقاومت 1365

با آغاز جنگ، يك گروه داوطلب و بسيجي قصد رفتن به آبادان را دارند، تا در شكستن محاصره شهر سهيم باشند. جاده هاي اصلي منتهي به شهر، در دست عراقي هاست و هواپيماهاي شكاري شان، شهرها و ديگر مواضع اطراف آبادان را براي جلوگيري از نيرورساني زير بمباران گرفته است. افسر فرمانده، انتقال داوطلبان به آبادان را ناممكن مي داند، و آنها را به صبر و انتظار در نوبت دعوت مي كند. گروه، پس از پنج روز انتظار درصدد رساندن خود به آبادان به هر قيمت مي شود و بنا به پيشنهاد يكي از داوطلبان، تصميم به سفر از راه دريا مي گيرند. ناخدا زبير تنها فردي است كه براي كمك هاي پشت جبهه از راه دريا راهي آبادان است، ولي لنج او گنجايش بيست داوطلب جنگي با آذوقه و مهمات را ندارد. به پيشنهاد اكبر، سرگروه داوطلبان، يك جهاز لكنتي به عنوان وسيله سفر به لنج يدك مي شود، اما هفت سرنشين يدك با بريده شدن طناب از لنج جدا مي افتند و در دريا ناپديد مي شوند. از سويي ديگر با از كارافتادن موتور لنج، آنها نيز قادر به يافتن گمشدگان نمي شوند. وجود كوسه ها، توفان دريايي، تشنگي و حضور در منطقه جنگي با دشمن همگي را تهديد مي كند، تا اينكه با جانفشاني جاشوي لنج موفق به راه اندازي آن و يافتن گمشدگان مي شوند، در حاليكه با مرگ يكي از سرنشينان يدك، برادر او سخت تحت تأثير قرار گرفته است.

دختری با کفشهای کتانی 1377

آيدين و تداعي كه در پارك با هم آشنا شده بودند در حين گردش در پارك توسط مأمورين نيروي انتظامي متوقف شده و به كلانتري برده مي شوند. با تشكيل پرونده و تا برگشت آن از دادسرا آيدين در كلانتري مانده و تدائي نيز براي تحقيقات به پزشكي قانوني منتقل مي شود او پس از بازگشت از پزشكي قانوني و نداشتن مورد و مسئله خاص توسط پدر و مادرش بازخواست شده و رفت و آمدهاي وي كنترل مي شود. تدائي از رفتن به مدرسه خودداري كرده و تصميم به فرار مي گيرد. تدائي كه در ابتدا قصد بازگشت به خانه را نداشت با گردش در سطح شهر و مخاطرات و مشكلات فراوان پشيمان شده و با سفارش آيدين به خانه بازمي گردد.

همسر 1372

زن و شوهري در شركتي كار مي كنند كه رئيس شركت به جرم اختلاس دستگير مي شود. مرد هم كه معاونت شركت را به عهده دارد، مطمئن است وي را به رياست شركت انتخاب خواهند كرد ولي هيئت امنا همسر او را برمي گزيند. مرد كه تحمل رياست همسرش را ندارد مشكلاتي در محل كار و در نتيجه خانواده به وجود مي آورد.

خارج از محدوده 1366

محمدجواد حليمي كارمند ساده دولت، پس از سال ها اجاره نشيني با زدن از نان شب خانواده اش آلونكي در حاشيه پايتخت به نام هرت آباد دست و پا مي كند. در شب دوم سكونت دزد به خانه آنها مي زند كه حليمي دستگيرش مي كند. او قصد دارد دزد را تحويل مقام هاي پاسگاه دهد كه اهالي منطقه منعش مي كنند.حليمي كه پيرو قانون است دزد را به پاسگاه مي برد اما مي شنود كه محله هرت آباد در حوزه استحفاظي آنها نيست و نمي توانند سارق را تحويل بگيرند. حليمي به همراه دزد به ادارات و وزارتخانه هاي مختلف مراجعه مي كند تا وضع محله را روشن كند و عاقبت چون به اين نتيجه مي رسد كه در نظام اداري حاكم راهي به جايي نخواهد برد با همت و همكاري اهالي هرت آباد زنداني برپا مي كند تا به اصلاح و تهذيب سارقان بپردازند.

مهره 1376

درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.