برچسب محمودنظر علیان

ترنج 1391

یک مینیاتوریست ایرانی با یک مدیر هنری به پاریس می‌رود تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کند. بنا می‌شود در آینده یک نمایشگاه انفرادی بگذارد، اما اتفاقی که در هواپیما می‌افتد او را به مسیر جدیدی می‌اندازد. مسیری که دیدش را به زندگی عوض می‌کند.

تولد یک پروانه 1376

«سولماز» و «ایبیش» کودکان زنی در حال زایمان هستند که از خشم ناپدری به تنگ آمده اند. «ایبیش» که توسط ناپدری زندانی شده، به کمک دایی خویش از خانه فرار کرده و همراه او برای کار به یک تاکستان می رود. کمی بعد «سولماز» پیدایش می شود و دایی که مغموم و پریشان شده اعلام می کند، آنها می توانند چند روزی را در آنجا بمانند.
بچه ها بی خبر از همه چیز با شادی تمام در باغ بازی می کنند تا اینکه سر و کله ناپدری پیدا می شود و دست محبت بر سر بچه ها می کشد و به آنها آب نبات می دهد، ولی بچه ها که تا آن موقع هیچ مهری از او ندیده اند، نمی توانند این تغییر رفتار ناپدری را هضم کنند؛ مخصوصا «ایبیش» که بزرگتر است و از رفتار ناهمگون پدر پی می برد که اتفاقی افتاده است.
پس دور از چشم وی از بیراهه ها به سوی روستا می رود و در آنجا می بیند که تمام خانه ها و دیواره های سنگی سیاه پوش شده اند و جسد مادر پیچیده در سیاهی است. کودک ابتدا که از درک یک پدیده نامأنوس عاجز مانده است، در نهایت با اشک به مفهوم تازه ای از زندگی می رسد. اپیزودی که ظاهرا نامش «تولد» است و با تولد یک کودک شروع می شود ولی با مرگ یک زن پایان می پذیرد.

کنار برکه ها 1365

سيد رسول، پس از مرگ همسرش با رباب ازدواج مي كند. طاهر علاقه اي به رباب ندارد. او بيش تر وقت خود را با اسب سفيدي كه يادگار مادرش است مي گذراند. رباب براي آن كه طاهر كمتر به مادر خود فكر كند اسب را به جزيره اي مي برد و رها مي كند. طاهر اسب را مي ربايد و در جزيره گرفتار توفان مي شود. اما نجاتش مي دهند. پدر او را تنبيه مي كند و به روستا باز مي گرداند. پس از مدتي پدر براي كاري به شهر مي رود. در غيبت او انبار خانه آتش مي گيرد و رباب در ميان آتش گرفتار مي شود. طاهر، با كمك اهالي، رباب را نجات مي دهد و پس از آن رابطه اي عاطفي بين آن دو برقرار مي شود.

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین 1384

صدي و يدي، كارگران پمپ بنزيني قديمي اند كه به علت عوض شدن مسير جاده اصلي، چندي است كه متروك مانده. «يدي» كه دل در گرو دختري در شهر مجاور دارد، در قبال پرداخت مبلغي به عباس اسماعيلي، پستچي ساده دل منطقه، نامه هاي عاشقانه اش را به عشق ناديده اش مي رساند و منتظر ورود صاحبان پمپ بنزين و دريافت طلب هاي معوقه كارش است تا بتواند زندگي مشتركش را آغاز كند، غافل از اينكه پستچي، دلباخته دختر است.

زیر نور ماه 1379

سيدحسن طلبه ي جواني است كه در شرف ملبس شدن است، در حالي كه هم دوره اي هاي وي درصدد تهيه ي لباس هستند، سيد حسن در رابطه با راهي كه رفته و ادامه ي آن با خود دچار تناقض هايي مي شود و از ملبس شدن سرباز مي زند، ولي به احترام پدرش لباس را تهيه مي كند. پسر بچه ي دستفروشي بنام قاسم لباس هايش را مي دزد و سيدحسن با رفتن به دنبال او با فقر و فلاكت انسان هايي كه با قاسم زندگي مي كنند، آشنا مي شود و با آن ها ارتباط برقرار مي كند. او سرانجام به حوزه بازمي گردد و بعد از ملبس شدن به دنبال قاسم كه در كانون اصلاح و تربيت به سر مي برد رفته و زندگي جديدي را آغاز مي كند

مردی که اسب شد 1393

فیلم «مردی که اسب شد» داستان پدر و دختری است که یک اسب دارند. این اسب یادگار مادر این دختر است و او را بسیار دوست دارد. اما اسب بیمار است و زمانی که از بین می رود این مرد به دلیل وابستگی و تعلق خاطری که خودش و دخترش به اسب دارند جای اسب را می گیرد.

محکومین بهشت 1384

حشمت پدر پونه با عصبانيت وارد مدرسه شده و دخترش را از كلاس بيرون مي كشد و به خانه مي برد و به اجبار او را پشت دار قالي مي نشاند. شبنم براي آخرين بار به ديدار پدر متهم به قتل خود به زندان مي رود. اين دو دختر براي رسيدن به خوشبختي به تهران مي آيند. اما پس از ماجراهايي مأموري آنها را دستگير كرده و محاكمه مي شوند. در بازجويي شبنم به گونه اي رفتار مي كند كه گويي او قاضي را محاكمه مي كند و قاضي در مقابل او، براي تعيين مجازات، مستاصل مي ماند و تصميمي غيرمتعارف گرفته و آنها را محكوم به كار در آسايشگاه سالمندان مي كند. در آنجا آن دو رفتارهاي مختلفي از خود بروز مي دهند تا اينكه شبنم به جرم ديگري محاكمه و...

آمین خواهیم گفت 1389

حسن گرگر مسئول عبور ساكنان روستايي مرزي، از اين سوي رودخانه به آن سو است. صاحب‌خانه او، قادر قمي، از قديمي هاي روستاست و قصه درباره مراوده آدم ها با حسن در گذر از اين رودخانه است.