برچسب محمد صالح علا

مثلث آبی 1378

ممد آبي پسر يك روزنامه فروش كه علاقه زيادي به فوتبال دارد، عليرغم مخالفت هاي شديد پدرش (تيمور خان)، به همراه جواني به نام مسلم كه فروشنده اي دوره گرد است، به ديدن مسابقات فوتبال مي رود. روزي ممد آبي بطور اتفاقي مي فهمد كه حسين شيپورچي كه سالهاست براي تيم خودش شيپور مي زند احتياج به پولي براي پرداخت كرايه خانه عقب افتاده اش دارد. او سعي مي كند كه به جاي مسلم كه دوست صميمي حسين شيپورچي است به او كمك كند، اما پول كافي ندارد. تا اينكه با جواد زرينچه برخورد مي كند و جواد پول كافي براي حسين شيپورچي به او مي دهد. پدر هم وقتي از فداكاري پسرش خبردار مي شود، سعي مي كند مسلم را كه چندي ست گرفتار شده، از زندان نجات دهد.

پادزهر 1372

جلال از همسرش جدا مي شود و با همكاري يك كلاهبردار به سرقت از يك خانه ي مسكوني اقدام مي كند. جلال از روي تصادف متوجه گفت و گوي يك گروه خرابكار درباره ي توطئه بمب گذاري مي شود و موضوع را به پليس اطلاع مي دهد. اما مأموران به جلال بدگمان مي شوند و او را بازداشت مي كنند. سرگرد هاشمي، افسر ويژه ي اداره ي آگاهي، متوجه بي گناهي جلال مي شود و درمي يابد كه رهبر خرابكاران يك سرهنگ بازنشسته ي عراقي است. جلال پس از تشكيل دادگاه به پنج سال حبس تعليقي محكوم مي شود و او نزد همسرش باز مي گردد. اما اعضاي گروه جلال را شناسايي مي كنند و ابتدا پسر و سپس خودش را گروگان مي گيرند. آن دو جداگانه از دست خرابكاران مي گريزند. سرگرد هاشمي براساس اطلاعات جلال به محل بمب گذاري در نمايشگاه بين المللي تهران مي رود و قبل از اين كه يكي از بمب گذاران موفق به اجراي نقشه ي خود بشود با گلوله ي سرگرد هاشمي از پا در مي آيد.

دوستان 1378

سيامك، كه چندين سال به دليل يك اختلاس با توطئه آقاي كبيري، زنداني شده بود، آزاد مي شود و مورد استقبال خواهرش بلور كه با دختر خردسالش مريم زندگي مي كند قرار مي گيرد. بلور به برادرش مي گويد كه مدتي پس از رفتن او به زندان، مورد آزار و اذيت همسرش اسكندر قرار گرفته و عاقبت او را طلاق داده است و در ضمن مي گويد كه اسكندر گردنبندي را كه برادرش به او داده بود برداشته است. سيامك به او قول مي دهد كه گردنبند را به او خواهد داد ولي در ابتدا خواهر و دخترش را در يك مهمانسرا اسكان مي دهد. حسن سياه، دوست سيامك، سويچ موتور سيكلتش را به سيامك ـ كه همه او را سيا مي نامند ـ مي دهد. سيامك همچنين دوست هم سلولي اش بهروز را كه به تازگي آزاده شده مي بيند. بهروز نيز به سيامك مي گويد كه او نيز پول هايش توسط يك شارلاتان به تاراج رفته است. آنها موفق مي شوند پول را از مرد شارلاتان بگيرند. بهروز به زودي شيفته بلور مي شود و آن دو در دفتر ازدواج عقد مي كنند. سيامك در يك نمايشگاه نقاشي در يك هتل با سارا، نقاش تابلوها آشنا مي شود و رابطه عشقي آنها شروع مي شود. در حالي كه آقاي جواهري پدر سارا از رابطه دخترش سخت ناراحت است و به سيامك اخطار مي دهد كه ديگر به سراغ دختر او نيايد. سيامك به سراغ آقاي كبيري مي رود و حق خود را طلب مي كند. كبيري به او قول مي دهد كه فرداي آن روز، حق سيامك را به او برگرداند، ولي در روز موعود با چندين ضربه كارد او را از پاي درمي آورد. سيامك خود را به ايستگاه قطار كه قرار بوده به اتفاق خواهرش با دخترش و بهروز به خرمشهر بروند مي رساند، سارا نيز خود را به آنها مي رساند. ولي سيامك در همان جا به دليل شدت جراحات مي ميرد.

ادای احترام به زنده‌یاد مهدی فتحی با «دستمزد» 

شبکه نمایش همزمان با زادروز مهدی فتحی، بازیگر ماندگار سینما و تلویزیون ایران، فیلم سینمایی «دستمزد» را روانه آنتن می‌کند؛ اثری که یکی از نقش‌آفرینی‌های شاخص این هنرمند فقید را در خود جای داده است.