تازه خوابیده بودم که دیدم یه آقایی وارد اتاق شد. چهرهاش انگار خیلی آشنا بود. با اشاره دستش به روی نقشه گفت: پایگاهتون رو توی روستای قره باغ بزنین، این جا محل خوبیه.
بروجردی به زحمت ماشین را متوقف کرد، راننده خاور که درشت هیکل و سبیل کلفت بود، از ماشین پیاده شد، به سمت ما آمد، یقه بروجردی را گرفت و او را از پشت فرمان بیرون کشید
وقتی به مردم روستاها میرسید، بچههایشان را بغل میکرد و دست نوازش به سر و گوش آنان میکشید. او به راستی مصداق آیهی شریفه «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین» بود .