خالتور 1396
سه جوان که برای گذران زندگی در رستوران آواز میخوانند به خاطر اینکه تن به اجرای موسیقی مبتذل و کوچه بازاری (خالتور) نمیدهند از کار خود اخراج میشوند. آنها که به شدت بیپول هستند مجبور میشوند برای اجرای در یک مراسم ختنه سوران به اطراف تهران بروند در راه با ماشینی مواجه میشوند که تصادف کرده است. آنها برای کمک به سرنشینان ماشین اقدام میکنند و جان مرد میانسالی به نام عضدی را نجات میدهد. عضدی که سرمایهدار و میلیارد است به آنها میگوید که احتمالا اشخاصی قصد جان او را داشته اند و از آنها میخواهد که مدتی پیش آنها بماند و وانمود کند که در تصادف کشته شده است تا بفهمد چه کسی قصد کشتن او را داشته است...
