برچسب محمدرضا پهلوی
محمدرضا پهلوی و فوزیه در مراسم عروسی خود در تهران؛ سال 1318(عکس)
وقتی رسانههای «جهان آزاد» مصدق را دیکتاتور و مانع رسیدن به توافق خواندند/چرا همیشه کارِ انگلیسیهاست؟
یرواند آبراهامیان در کتاب «کودتا» درباره کودتای ۲۸ مرداد و پیشینههایش، به درباره دروغپردازیهای رسانههای غربی درباره ایران و محمد مصدق نخستوزیر وقت کشور میپردازد و با کنایه میگوید: «مطبوعات غربی اغلب ایناتهام را مطرح میکردند که مصدق دیکتاتور است. اگر چنین بود، او باید نخستین دیکتاتوری باشد که زنجیره وسیعی از نشریات و نمایندگان مخالف را تحمل کرده است.»
مساله نفوذ بهاییان در ارتشهای پهلوی اول و دوم مغفول مانده است
نویسنده کتاب «یگان ویژه حیفا» میگوید مساله نفوذ بهاییان در ارتشهای پهلوی اول و دوم، یکی از مسائل مغفولمانده در تاریخ معاصر ایران است.
شیخحسین و آقای مکارم مشتری پدرم بودند/هادی غفاری به مردم اهواز قول اعزام ۲ هزار کماندو داد
علما خودشان با زنبیل میآمدند خرید. بعضی ها با زنبیل، بعضیها با کیسه. شیخحسین انصاریان سرکههای بابای مرا دوست داشت. چندکوزه قدیمی در خانه داشتیم. بابا میرفت از میدون، انگور، سیب یا انجیر میخرید و اینها را در آنکوزهها سرکه می کرد. بابا، با ذکر سرکه درست میکرد. به همینخاطر سرکههایش برای علما دلنشین بود.
جنگ ۱۲ روزه انتقام فتح خیبر بود/ایرانیها ماجرای سقاخانه و باشگاه آمریکا در امیرآباد را فراموش نمیکنند
جمعهای که شنبهاش تعطیل است، ایران بیشتر آسیب میبیند یا شنبهای که فردا یکشنبهاش ادارات باز است؟ اگر شنبه میزد همهجا بیشتر به هم میریخت ولی کسی به اینمساله توجه نکرد که چرا جمعه صبح زد. چرا؟ چون عید غدیر در پیش بود. چرا اسرائیلیها باید عید غدیر به ایران حمله کنند؟
شباهت زندان پهلوی دوم با زندان آمریکاییها در ابوقریب/چهطوری چریک؟
روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمیدادند که به دستشویی بروم. در اینفرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی میکردم. یکبار در همیندفعات که کاسه را با خود به روی زمین میکشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یکدفعه جا خوردم. آنقدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمیدانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را میفشرد.
مقاومت خانمدباغ زیر شکنجه و انتقال دخترش به شکنجهگاه شاه/اینمریض بهزودی میمیرد!
دباغ ۱۶ روز شکنجههای شدید را تحمل کرد و مطلب قابل توجه و مهمی را لو نداد. به همیندلیل نیروهای ساواک دخترش رضوانه را که بهتازگی عقد کرده بود، به کمیته مشترک ضد خرابکاری و نزد او آوردند تا تحت فشار قرار گیرد. حجاب را هم از سر هر دو گرفتند تا جنگ روانی بیشتری را به روح و روانشان تحمیل کنند. در نتیجه دباغ و دخترش با پتوهای زبر سربازی حفظ حجاب میکردند که همینمساله توسط بازجویان و شکنجهگران ساواکی مورد تمسخر قرار میگرفت و مادر و دختر را با لفظ «مادر پتویی! دختر پتویی» خطاب میکردند.
