برچسب محمدرضا وطن دوست

وقتی لیموها زرد شدند 1387

شهربانو، زنی تنها در میان جنگل‌های شمال است که از پدر پیر و بیمار خود پرستاری می‌کند او کابوس‌ها، آرزوها و رویاهایش را بر دیوار خانه‌اش نقاشی می‌کند... در سالیانی دور او به همراه نامزدش شهرام در جنگ تحمیلی به عنوان پزشک حضور داشته‌اند. شهربانو پس از زخمی شدن به اسارت در آمده و تا گردن او را در گودالی دفن می کنند، موشهای صحرایی پای مجروح اش را می جوند. او رنج سالهای اسارت را به عشق نامزدش شهرام تحمل کرده است اما بعد از آزادی از زندانهای عراق در برگشت به میهن متوجه می شود که شهرام با صمیمی ترین دوست زندگی اش ازدواج کرده است.

سماع عاشقان

روزها و ماه‌های غریب تهی را طی می‌کنیم؛ همه‌چیز خالی‌تر از چیزی که هست و باید باشد؛ دوره، دوره برتری هیچ است؛ در سینما بدتر.