برچسب محسن قاضی مرادی

هیولا 1397

هوشنگ شرافت، معلمی سرشناس و شرافتمند است که در تنگنای مالی قرار دارد و این مسئله بر خانواده‌اش تأثیر به‌سزایی گذاشته‌است. هوشنگ مادری مریض دارد که توان خرید داروهایش را ندارد و روزی یکی از دانش‌آموزانش به‌نام هوشمند کامروا به او ۳ تراول ۵۰ هزار تومانی می‌دهد و شرایط خرید داروها را پیدا می‌کند، اما می‌فهمد که تراول‌ها تقلبی بوده و برای خرید داروهایش مجبور به خرج آنها می‌شود. در همان حین، با پدر هوشمند یعنی، کامران کامروا، که فردی بسیار پولدار است، آشنا می‌شود و ارتباطاتی با او پیدا می‌کند که باعث می‌شود شریف بودن را کنار بگذارد و ناخواسته ثروتی بادآورده می‌آورد و درگیر یک زندگی جنایی می‌شود.

صاحبدلان 1385

صاحبدلان، زندگی پیرمردی صحاف به نام سید خلیل صحاف‌زاده را روایت می‌کند که با ورود قرآنی برای صحافی به خانه‌اش خودش و نوه‌اش، دینا وارد ماجراهایی می‌شوند که از داستان پیامبران در قرآن الهام گرفته شده‌است.

امام علی 1375

داستان این سریال از اواخر دورهٔ خلافت عثمان بن عفان شروع و تا پنج سال انتهایی و دوران خلافت و زندگی علی بن ابی‌طالب می‌پردازد.

روز رفتن 1385

روحانی جوانی به نام رحیم از باب استحباب ماهی یک بار در گورستان شهر، اموات را غسل می‌دهد در یکی از این روزها او متوجه می‌شود که یک مرده شباهتی بی‌بدیل به خودش دارد با ورود پلیس به ماجرا و اندکی تحقیق معلوم می‌شود که...

یکبار برای همیشه 1370

محمود، كه نقاش ساختمان است و از همسرش زهرا جدا زندگي مي كند، تصميم دارد براي كار به ژاپن برود. محمود همسرش را به محضر مي برد تا او را طلاق بدهد، ولي محضردار گواهي عدم حاملگي زن را مي خواهد و آن ها ناگزير به آزمايشگاه مي روند. جواب آزمايش زهرا، به رغم تصور آن ها، مثبت است و زن و شوهر جوان چاره را در سقط جنين مي بيند، اما هزينة سنگين سقط جنين و توقيف پزشكي كه به آن ها معرفي شده موجب مي شود كه آن دو به پيرزن قابله اي مراجعه كنند كه درانبار مخروبه اي در خارج شهر سكونت دارد. موقعي كه زهرا با اكراه و دلهره به اتاق پيرزن قابله پا مي گذارد محمود با مردي رو به رو مي شود كه همسرش پس از سقط جنين فوت كرده و براي مرافعه به آن جا آمده است. محمود و زهرا پس از درگيري با پيرزن و دستيارانش به خانه بازمي گردند و از تصميم خود منصرف مي شوند. دوسال از اين ماجرا مي گذرد. محمود خانة مسكوني خود را رنگ مي زند و زهرا برايش چاي مي آورد. پسر كوچكشان در يكي از اتاق ها بازي مي كند.

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

رسم عاشق کشی 1381

پدر جلال موقع قطع يكي از درختان جنگلي در شمال دستگير مي شود و به زندان مي افتد. پس از اين اتفاق، اره اي كه ميرزاآقا به پدر جلال داده بود ضبط مي شود و اعضاي خانواده در غياب پدر مجبور مي شوند هزينه اره را بپردازند. لطيف سرباز اهري پاسگاه روستا، به ماجان (خواهر جلال) علاقه دارد و چون باجي (مادر جلال) لطيف را حين بردن شوهرش به زندان ديده، در مورد ازدواج اين دو تغيير عقيده مي دهد. جلال با ديدن تلاش فراوان مادرش و رفتار نامناسب ميرزاآقا با او، تصميم مي گيرد به واسطه سفارش نجار به ميرزاآقا كه سردسته قاچاقچيان چوب منطقه است، هر روز پيش از رفتن به مدرسه، اره را از روستا به جنگل حمل كند و آن را به دست عطا و فرج برساند. لطيف كه با سماجتش باجي را كلافه كرده، رفته رفته او را متقاعد مي كند كه در دستگيري شوهرش نقشي نداشته است. فرج كه يكي از قاچاقچيان چوب است بدون دليل روشني با خانواده جلال مشكل دارد و از حرف هاي نجار برمي آيد كه پدر جلال را هم او به مأموران لو داده است. ورود ديرهنگام جلال به مدرسه، چرت زدنش سر كلاس و كوتاهي اش در انجام تكليف ها باعث مي شود باجي پس از آگاهي از آنها جلال را تنبيه كند. لطيف كه كتاب درسي جلال را در جنگل پيدا كرده، موضوع را به ماجان اطلاع مي دهد. خانواده با پدر از طريق نامه ارتباط دارد و جلال كه موفق شده پول اره را بپردازد با هزار توماني كه از نجار گرفته، از پدرش درخواست مي كند موقع بازگشت برايش ساعت مچي بخرد. غيبت هاي دائم جلال و رفتار مشكوك او حساسيت خانواده را برمي انگيزد و لطيف كه صبحگاه او را تعقيب مي كند، متوجه مي شود كه مأموريت هر روزه جلال چيست. لطيف كه لباس سربازي به تن دارد، وسط جنگل به محاصره قاچاقچيان درمي آيد و با وجود مخالفت عطا توسط آنان مضروب مي شود. فرج و گروهش به نوبت به لطيف حمله مي كنند و در قتل او شريك مي شوند. اين در حالي است كه جلال به دليل جا گذاشتن دوباره كتابش برگشته و دارد اين صحنه هاي فجيع را مي بيند. فرج پس از آگاهي از حضور جلال به عنوان شاهد قتل او را تعقيب مي كند اما موفق به يافتنش نمي شود. باجي و ماجان كه رد جلال را در درمانگاه پيدا كرده اند، با چهره پير شده او روبرو مي شوند و همزمان، پدر كه براي پسرش ساعت مچي خريده در آستانه ورود به روستا، سراغ لطيف را مي گيرد.

الهه زیگورات 1382

دكتر بهرام نورآيين در پي از دست دادن همسر و فرزندش در حادثه ي يازدهم سپتامبر در نيويورك كه به دنبال عافيت گاهي به ايران بازمي گردد. او كه از شهر گريزان است به درمانگاهي كه كنار چغازنبيل واقع شده مي رود. او آن جا دختري نوجوان به نام اقليما را به عنوان پرستار استخدام مي كند و به تدريج رابطه اي صميمانه ميان آن ها شكل مي گيرد. دكتر نورآيين به تدريج پي مي برد كه در اطراف او حوادثي مشكوك در شرف وقوع است. يكي از اهالي بانفوذ آن منطقه به نام مختار كه در كار قاچاق زيرخاكي و اموال عقيقه است، جنازه هاي كساني را كه در درمانگاه مي ميرند به ترفندي مي خرد و با آغشته كردن آن با مواد دارويي خاصي آن ها را به جاي موميايي مي فروشد.او كه نمي تواند نظر مثبت دكتر نورآيين را در همكاري با خودش جلب كند، او را هر بار به شيوه اي تهديد مي كند. و نهايتاً با دزديدن اقليما مي خواهد به هدفش برسد. اقليما از چنگ آن ها مي گريزد، اما آدم هاي مختار پس از دستگيري اش او را مي كشند و تبديل به موميايي مي كنند. دكتر نورآيين كه در پي اقليما مي گردد نهايتاً با مختار درگير و كشته مي شود. مختار هم در مخفي گاهش، به دست يكي از آدم هايش به قتل مي رسد.