صدای پای مُحرم
به چشمهای ساره نگاه کردم، قرمز بودند و متورم، شبیه دماغ کشیدهاش که حالا توی سرخی صورتش یکجوری برجستهتر شده بودند و معصومیت خاصی در کنار روسری مشکی به او داده بود.
به چشمهای ساره نگاه کردم، قرمز بودند و متورم، شبیه دماغ کشیدهاش که حالا توی سرخی صورتش یکجوری برجستهتر شده بودند و معصومیت خاصی در کنار روسری مشکی به او داده بود.
ایام محرم و صفر مخصوصا روزهای دهه اول ماه محرم، فرصتی است جهت پالایش روح و کسب معرفت. فضای کل جامعه، حضور در هیئات و مجالس عزاداری و دیگر اتفاقاتی که در این روزها رخ میدهد، موجب تقویت روحیه خاصی در دل همگان میشود.
در ابتدای ماه محرم هستیم. رفتهرفته شهر سیاهپوش میشود و غمی که در بطن خود شادی خاصی را حمل میکند، قلبها را فرامیگیرد؛ چرا که بشارتدهنده فراهمشدن مجدد زمینه خادمی در دستگاه امامحسین (ع) است.
شهر برای این واقعه، پیشامد یا همان حادثهای که بیشک واقع خواهد شد، آماده میشود. ما نیز قصد داشتیم در صفحه کانون روزنامه اصفهانزیبا به پیشواز این واقعه برویم. این یک روایت است از قصهای کهنه، قدیمی و البته تکراری. این بار اما واقعه را از زبان ما بشنوید.
مسجد امامحسن مجتبی(ع)، واقع در خیابان کاوه یکی از مساجد شهر اصفهان است که بیش از یک دهه فعالیت فرهنگی را در کارنامه خود ثبت کرده است، مسجدی که در چند سال اخیر به عناوین ممتاز مختلفی در جشنواره مالک اشتر دست پیدا کرده است.
با پدرم رفته بودیم روضه یکی از دوستانشان. راستش پدربزرگم کارخانهدار بود و سرشناس. صاحب روضه لودر داشت و برای پدربزرگم کار میکرد. دعوتمان کرده بود روضه. پدرم دست من را گرفتند و بردند. مثل خوردن عسل بود. سراسر شیرین و دلچسب.
نمیدانم چرا قدمهایم میلرزید؟ چادرم را روی سر جابهجا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانشآموزانش یاد کرده بود.
من آقای مداح نیستم! ولی اگر بودم، تمام این ده شب روضه عمه میخواندم! اینطور رسم است که روضهخوانها هر شبِ محرم، روضه یکی از شهدا را بخوانند. من هم میخواندم؛ اما به سَبکِ خودم!