برچسب مجید میرزاییان

قربانی 1370

حامد، پسر كوچك حاج نصرت، ربوده مي شود. ربايندگان تقاضاي مبلغ هنگفتي پول مي كنند. بحران خانواده ي‌ حاج نصرت را فرا مي گيرد. مجيد، پسر بزرگ حاج نصرت، كه از همسرش جدا شده و با پسرش در خانه ي پدر زندگي مي كند،‌ پدر را مسبب جدايي او از همسرش مي داند و علاقه ي خود را به همسر سابقش نشان مي دهد. حاج نصرت كه به همسر سابق مجيد بدگمان است پاي او را به پاسگاه مي كشاند. مجيد از زن عذرخواهي مي كند. به تدريج روشن مي شود كه مجيد در ربودن برادر ناتني اش نقش دارد. او موضوع را به پدر مي گويد و پس از تحويل دادن پسرش به همسر سابق خود براي نجات حامد دست به كار مي شود. همكاران مجيد محل اختفاي حامد را تغيير داده اند‌ اما او پس از درگيري حامد را نجات مي دهد.

پرونده 1362

فئودالي به نام اكبر كلالي، كه به اطرافيان خود مقروض است، طبق نقشه برادرش ظاهراً به قتل مي رسد و قتلش را به گردن سيد علي رحمت پور، كارگر گاوداري كلالي مي اندازد. رحمت پور كه نمي تواند در بازجويي و دادگاه بي گناهي خود را اثبات كند، به پانزده سال زندان محكوم مي شود. پس از سپري شدن ايام محكوميت، در تلاش خود براي يافتن برادر كلالي، كه عليه او شهادت داده است، در مي يابد كه اكبر كلالي زنده است. رحمت پور با كلالي در محل كارش گلاويز مي شود و مجدداً دستگير، محاكمه و محكوم مي شود. پس از پيروزي انقلاب و بررسي پرونده ها رحمت پور آزاد مي شود و برادران كلالي دستگير مي شوند.

بندر مه آلود 1371

عبود، جوان كولي جنوبي، در شمال كشور به قتل مي رسد و صياد سالخورده اي به نام تراب در مظن اتهام قرار مي گيرد. تراب هنگام خروج از كشور در پل مرزي آستارا توسط يك افسر تجسس، كه داماد اوست، بازداشت مي شود. افسر در تحقيقات خود در جنوب از همسر عبود مي خواهد كه براي تشخيص هويت مقتول به شمال برود. تراب توسط رضا كه قاتل عبود است، از پا درمي آيد. تحقيقات روشن مي كند كه عبود سال ها قبل دخترش را به سناتوري فروخته و همسر عبود تصميم گرفته است دختر را كه با همسر سناتور زندگي مي كند نزد خود بازگرداند. افسر كه به رضا بدگمان شده است قصد جلب او را دارد، اما رضا مي گريزد و پس از دستگيري، درحالي كه مجروح شده است، اعتراف مي كند كه سناتور طراح اصلي قتل بوده است. وقتي دختر عبود از سفر بازمي گردد افسر كه سناتور را دستگير كرده به او اجازه مي دهد كه دقايقي با همسر و دختر خوانده اش ملاقات كند.

حماسه دره شیلر 1365

رحيم از سپاه پاسداران اخراج مي شود. ميني بوسي را سرقت مي كند و به كردستان مي رود و به شاخه اي از حزب دموكرات كردستان ايران به رياست حسام خان مي پيوندد. دموكرات ها در تدارك وارد كردن اسلحه و مهمات از عراق هستند. سپاه مركز از موضوع باخبر مي شود و فردي را با نام مستعار ناصر براي كسب اطلاعات بيشتر به محل مي فرستد. ناصر شناسايي و كشته مي شود. حسام خان رئيس شاخه ي حزب نيز به دست يك روستايي به قتل مي رسد. هويت واقعي رحيم، كه براي آوردن مهمات به عراق رفته آشكار مي شود. او براي اثبات بي گناهي خود به سپاه مركز مي خواسته به عمل فداكارانه بزند. درگيري با دموكرات ها آغاز مي شود و نيروهاي سپاه جنگ را به سود خود خاتمه مي دهند.

عقاب ها 1363

در جنگ ايران و عراق يك هواپيماي ارتش ايران، پس از انجام مأموريتي درخاك عراق، مورد حمله عراقي ها قرار مي گيرد و در كردستان عراق سقوط مي كند. خلبان با چتر نجات فرود مي آيد. گروهي از نظاميان در پي دستگيري او هستند. خلبان به كمك يك تكاور ايراني كه براي انجام مأموريتي با لباس مبدل وارد كردستان عراق شده، نجات مي يابد. هر دو پس از درگيري با نظاميان دشمن به همراه گروهي از مبارزان كرد عراقي به روستايي پناه مي برند. نظاميان آنان را تعقيب مي كنند خلبان و تكاور با موتور سيكلت مي گريزند. يك هلي كوپتر عراقي آن دو را تعقيب مي كند. در نزديكي مرز نيروهاي ايراني هلي كوپتر را سرنگون مي كنند. خلبان و تكاور، سوار بر موتور سيكلت، درنزديكي مرز به سرعت به ميدان مين نزديك مي شوند. اشاره سربازان ايراني كه مي كوشند آن دو را متوجه خطر كنند مؤثر نمي افتد و در برخورد موتور سيكلت با مين تكاور كشته مي شود و خلبان نجات مي يابد.

ضربه طوفان 1372

اكبر طوفان، كه در مسابقات اتومبيل راني رالي برنده شده، به روال هميشه به پرورشگاه مي رود تا پسر بچه اي به نام حامد را ببيند. او كه همسر و فرزندش را در جنگ از دست داده، دايم براي بچه هاي پرروشگاهي هديه مي برد. حامد، بدون اطلاع طوفان، سوار تريلي او مي شود. در اين اثنا پرويز، كه به دليل خبرچيني براي دشمن با شهادت طوفان به هشت سال زندان محكوم شده، آزاد مي شود و سراغ جهان، رقيب طوفان، و دستيارش حميد مي رود. در تعميرگاه حميد قصد دارد تريلي را دستكاري كند كه حامد مانع مي شود. پرويز به خانه ي تعميركار مي رود و او و همسر باردارش را، كه خواهر طوفان است، مجروح مي كند. طوفان از شنيدن خبر سقط جنين خواهرش با تريلي در تعقيب پرويز به اصفهان مي رود. حامد به چنگ پرويز مي افتد و طوفان با توضيح سابقه ي جاسوسي پرويز، جهان و حميد را از همكاري با او منع مي كند. طوفان در تعقيب و گريزهايش حامد را تنها مي يابد و تصميم دارد او را به خواهرش ليلا بسپارد. ليلا به دست پرويز اسير مي شود. طوفان و حامد پرويز را مجروح مي كنند و با ليلا از محل حادثه دور مي شوند.

عروس حلبچه 1369

كالي، دختري از اهالي شهر حلبچه، در شب عروسي منتظر بازگشت پدرش (كاك صديق) است. پدر يك مبارز كرد است كه پس از سال ها دوري، براي شركت در عروسي دخترش قرار است به شهر برگردد. او همان شب در حالي كه از دور شاهد جشن عروسي دخترش است، به دست عوامل حزب بعث كشته مي شود. مأموران دولتي به مجلس عروسي حمله مي كنند و داماد را كه جواني به نام محمد است دستگير كرده و به نقطه نامعلومي مي برند. كالي به جستجوي همسرش به همه جا سر مي زند و در شهر سليمانيه گور پدر را پيدا مي كند. نيروهاي ارتش عراق در همان منطقه، با مقاومت و قيام مردم روبرو مي شوند و از طرف ديگر مورد هجوم نيروهاي ايراني قرار گرفته و به ناچار عقب نشيني مي كنند ضمن فرار مردم شهر را هدف بمب هاي شيميايي قرار مي دهند. كالي با گروهي ديگر به ايران پناهنده مي شود. و در خاك ايران همسرش محمد را در ميان نيروهاي مبارز كرد پيدا مي كند.

پایگاه جهنمی 1363

دشمن در خاك خود پايگاهي قدرتمند ساخته است. خبر به ستاد عملياتي نيروي دريايي مي رسد و يك تيم چهار نفري از گردان تكاوران نيروي دريايي به فرماندهي ستوان «باي» انتخاب مي شوند تا با نفوذ به خاك دشمن «پايگاه جهمني» را منهدم كنند. در آغاز مأموريت يكي از افراد گروه، كه در گذشته فاسد و«طاغوتي» بوده، دستگير و پس از شكنجه اعدام مي شود. يكي از آن ها به ضرب چاقو كشته مي شود و دو نفر ديگر مي گريزند. گشتي هاي دشمن آن دو را تعقيب مي كنند، اما ناوچه ي خودي به كمك ستوان باي و گروهبان همراهش مي شتابد و آن ها را نجات مي دهد.