برچسب مجید مجیدی

بدوک 1370

جعفر و جمال بعد از مرگ پدرشان در روستا توسط يك راننده ربوده شده و با فروخته شدن جعفر به عبدالله خواهر و برادر از هم جدا مي شوند. جعفر به همراه ديگر بچه هاي ربوده شده براي عبدالله كار كرده و جمال نيز به مدرسه اعراب در پاكستان منتقل مي شود. جعفر براي يافتن خواهر خود راهي پاكستان مي شود. او پس از يافتن دخترهاي ربوده شده به گمان اينكه خواهرش جمال همراه بقيه با لنج در حال خروج از پاكستان هستند مخفيانه همراه آنها سوار لنج مي شود. در حاليكه جمال در مدرسه نزد عبدالله نگهداري مي شود.

رنگ خدا 1376

محمد رمضاني فرزند نابيناي هاشم كه در مدرسه نابينايان تحصيل مي كند براي گذراندن تعطيلات به خانه بازمي گردد. هاشم كه پس از مرگ همسر خود با مادرش زندگي مي كند، تصميم به ازدواج مجدد مي گيرد. او به همين منظور محمد را به كارگاه نجاري مي فرستد. مادر هاشم كه به نشان اعتراض در مقابل اين اقدام خانه را ترك كرده بود بعلت بيماري مجبور به بازگشت مي شود و سرانجام در بستر بيماري از دنيا مي رود. هاشم كه با مرگ مادر خود و شنيدن جواب منفي از نامزدش بيش از هميشه احساس تنهايي مي كند به سراغ محمد رفته و او را به خانه بازمي گرداند ولي محمد در ميانه راه بر اثر شكسته شدن پل به داخل رودخانه افتاده و هاشم نيز براي نجات محمد خود را به داخل رودخانه مي اندازد. اما خود نيز گرفتار مي شود. پس از بهوش آمدن با پيكر بي جان فرزندش مواجه مي شود. هاشم كه پس از مرگ همسر و مادرش فرزند كوچك خود را نيز از دست رفته مي بيند او را در آغوش مي گيرد و محمد نيز در آغوش پدر جاني دوباره مي يابد.

پدر 1374

مهرالله بعد از فوت پدرش، براي تأمين خانواده اش در شهر ديگري به كار مشغول مي شود، اما هنگامي كه به ديدن مادر و خواهرش باز مي گردد مي فهمد كه مادرش با مرد مهرباني كه ژاندارم است ازدواج كرده، مهرالله از اين خبر عصباني مي شود و نزد مادر رفته و هديه هاي خود و حقوقش را به او مي دهد و مادر را براي اين ازدواج بازخواست مي كند و هر چه مادر دليل مي آورد، او كه كينه ي ژاندارم را به دل گرفته قبول نمي كند و درصدد آزار او برمي آيد و با استفاده از فرصتي، اسلحه ي ژاندارم را به سرقت مي برد و همراه لطيف كه از زندگي خود ناراضي است به شهر ديگري فرار مي كنند، اما ژاندارم آن ها را مي يابد و لطيف را با ماشيني راهي روستا مي كند و خودش همراه مهرالله با موتور سيكلت به طرف خانه حركت مي كند. در ميانه ي راه موتور خراب مي شود، ژاندارم و مهرالله در كوير راه خود را گم مي كنند. بعد از مدتي سرگرداني و ناتواني، ژاندارم از مهرالله مي خواهد كه خود را نجات دهد، اما او تصميم مي گيرد كه پدرش را نيز همراه خود به آب و محل امني برساند كه موفق نيز مي شود.

باران 1379

در يك برج در حال ساخت عده اي كارگر روستايي و افغاني مشغول بكار هستند. لطيف كارگر روستايي كه مسئول خدمات و تغذيه ي كارگران نيز هست، باخبر مي شود كه بعد از مجروح شدن يك كارگر افغاني، اينك پسر او رحمت، جايش مشغول كار است. به دليل جثه ضعيف رحمت وظيفه ي خدمات دادن به كارگران را به او مي سپارند و لطيف كار راحت خود را از دست مي دهد. اين كار لطيف را عصباني مي كند و او در پي آزار رحمت برمي آيد. يك روز متوجه مي شود كه رحمت در واقع دختري است به نام باران كه از سر ناچاري در ميان مردان به جاي پدر كار مي كند و همين موضوع باعث مي شود كه لطيف به كمك باران بيايد و در اين بين به او دل مي بندد، ولي با منع كار براي افغاني ها، لطيف به دنبال باران مي گردد و وقتي وضعيت زندگي آن ها را مي بيند، همه ي پس انداز خود را به خانواده ي او مي دهد، ولي بعد متوجه مي شود كه باران و خانواده اش قصد دارند براي هميشه ايران را ترك كنند.

توجیه 1360

در دوران حكومت پهلوي نيكسون رئيس جمهور وقت آمريكا قصد سفر به ايران را دارد و يك گروه مخالف رژيم نيزقصد دارند بمبي را به نشانه مخالفت با آمدن نيسكون در يك اداره منفجر كنند. اما يك عضو مسلمان گروه با اين حركت مخالفت مي كند. در ادامه ماجرا ساواك همه گروه را دستگير مي كند، اما جوان مسلمان براي جلوگيري از آسيب ديدن مردم در جريان انفجار بمب خود، مأمورين ساواك و گروه را از ميان مي برد.

مرگ دیگری 1361

يك فرمانده ي عالي رتبه ي نظامي در تدارك جنگي بزرگ است كه منجر به نابودي هزاران نفر خواهد شد. چند دقيقه پيش از عمليات، هنگامي كه در اتاق جنگ خود را براي شروع كار آماده مي كند، با فرد ناشناسي روبرو مي شود. او كه اتاق را نفوذناپذير مي دانسته با پرخاش و ترس با ناشناس روبرو مي شود. اما در مي يابد كه ناشناس در واقع مأمور ستاندن جان او است. ژنرال در لحظه هاي كوتاهي كه به مرگش مانده است زندگي سراسر جنايتش را مرور مي كند.

دو چشم بی سو 1362

مشهدي ايمان عشق رفتن به جبهه را در سر دارد براي همين بدهكاري هايش را تسويه مي كند، دخترش را به خانه بخت مي فرستد و فرزند نابينايش را از روستا به بيمارستاني در تهران مي برد، وليكن دامادش و پسرش زودتر از او به جبهه مي روند و با شهادت داماد و مجروح شدن پسرش و همينطور براي كمك به خانواده هاي بي سرپرست روستا، مشهدي ايمان در روستا ماندگار مي شود، ولي براي اينكه مشكلات رفتن به جبهه از سر راهش برداشته شود به امام رضا پناه مي برد و همان جاست كه شفاي فرزندش را مي گيرد.

استعاذه 1362

پنج انسان سرگشته در يك سفر رويائي و بدون شروع و پايان با وسوسه هاي شيطان روبرو مي شوند. در گذر از اين سفر، يكي از آن ها از جمع مي گريزد و در دريا جان خود را از دست مي دهد. نفر دوم خودكشي كرده و سومين نفر نيز كه قصد كشتن ديگري را داشت خود كشته مي شود. نفر چهارم خود را به دريا زده و غرق مي شود و بالاخره نفر آخر گروه با تلاش فراوان توان مقابله با وسوسه هاي شيطاني را بدست مي آورد و بدين ترتيب به رستگاري مي رسد.