برچسب مجید صالحی

همه چی آرومه 1389

شروین، البرز و شاهکار تصمیم می‌گیرند پیش از ازدواج دوستشان ابی که کارمند ساده بانک است، او را به یک سفر مجردی ببرند. به صورت تصادفی و با خوردن نوعی قارچ توهم‌زا این چهار دوست دچار توهم می‌شوند. آنها دو روز بعد در یک خانه نا‌آشنا، در حالی از خواب بیدار می شوند که هیچ چیز از اتفاقات دو روز گذشته به یاد نمی‌آورند...

خوابگاه دختران 1383

رويا و شيرين كه در همسايگي هم زندگي مي كنند، پس از قبول شدن در كنكور با مشكل جديدي مواجه مي شوند. دانشگاه آنها در منطقه سركوه در خارج از تهران است و براي همين، خانواده هاي آنها با تحصيل آنها مشكل دارند، اما با قولي كه فرهاد برادر شيرين بابت مواظبت از آنها مي دهد، رويا و شيرين براي ثبت نام به آنجا مي روند. رويا پي مي برد كه خوابگاه دانشگاه در دست تعمير است و آنها براي اقامت بايد به ساختمان نزديك خوابگاه بروند. روبروي ساختمان سكينه خانم، خانه اي مخروبه و قديمي هست كه شبها از آنجا صداي جيغ هاي زنانه مي آيد و همه، از جمله سكينه خانم اعتقاد دارند آن ساختمان محل سكونت اجنه و شيطان است. رويا كه سري نترس دارد و برخلافش شيرين كه دختري ترسو است همراه باهم اتاقي‌هايشان و البته فرهاد كه گاه به گاه به آنها سر مي زند،‌قصد دارد پي به راز آن خانه متروك ببرند. در يكي از جست و جوها رويا و شيرين سر از اتاقي درمي آورند كه در آن سفره عقد پهن است و لباس هاي عروسي خونين نيز در آنجا از ديوار آويخته شده. شيرين از ترس به تهران برمي گردد، اما رويا با سماجت هاي خود پي مي برد كه آنجا ديوانه اي مشكوك به نام قنبر در حال رفت و آمد است. سكينه از راز خانه مي گويد كه اجنه علاقه خاصي به عروس ها دارند و تا حالا در اين منطقه چند عروس درست روز عروسي‌شان توسط اجنه دزديده شده اند و خبري از آنها نيست. سكينه به رويا هشدار مي دهد كه شايد او را نيز اجنه بدزدند. از طرفي قنبر كه پي برده شيرين راز جنايت هاي او را دريافته درصدد كشتن رويا برمي آيد. رويا كه دچار عدم تعادل روحي شده، مدام مورد تهديد قنبر واقع مي شود. راز جنايت هاي قنبر و كشته شدن عروس ها فاش مي شود، اما قنبر از دست مأموران فرار مي كند. در روزهاي نزديك به برگزاري جشن عروسي شيرين و فرهاد، قنبر شيرين را با لباس عروس مي دزدد، اما با كمك فرهاد و مأموران پليس او از دست قنبر نجات پيدا مي كند.

مجردها 1383

منوچهر، شاهكار و اميرحسين براي رسيدن به آرزوهايشان تصميم مي گيرند براي كار به يكي از كشورهاي حوزه خليج فارس بروند. شاهكار كه براي تبديل كردن پول شان به دلار، به خيابان استانبول رفته، پول هايش توسط يك موتورسوار دزديده مي شود. عموي شاهكار به آن ها پيشنهاد مي كند كه در كارگاه او كه در اجاره خانم مهندس عربشاهي است كار كنند، اما شرط خانم مهندس ـ كه كالاهاي خانگي فلزي توليد مي كند ـ گرفتن امتحان از آن سه نفر است. شاهكار و اميرحسين در امتحان قبول مي شوند، اما منوچهر كه امتحان دادن به يك زن را دور از شأن خود مي داند، از اين كار سر باز مي زند و نهايتاً تبديل به راننده و مسئول خريد همان كارگاه مي شود. از همان ابتدا ميان منوچهر و خانم مهندس رابطه لج و لجبازي شكل مي گيرد و مهندس مدام سخت گيري مي كند. منوچهر يك روز به هواي شناسايي دزد پول ها دير سر كار مي رود وبين او و مهندس كشمكش ايجاد مي شود و او را از آمدن به كار منع مي كند. اما همان شب بر اثر يك اتفاق منوچهر به مهندس كمك مي كند تا از شر چند مزاحم نجات پيدا كند. منوچهر اين بار تصميم قطعي مي گيرد تا به دبي برود. از طرفي قرارداد شاهكار و اميرحسين نيز با مهندس تمام مي شود و منتظر گرفتن دستمزدشان هستند. سفارش دهنده كالاها كه طرف قرارداد مهندس بوده مي گويد فعلاً پولي براي تسويه حساب ندارد و مهندس هم موفق به پرداخت دستمزد كارگرانش نمي شود، اما روزي كه نهايتاً پول اميرحسين و شاهكار را تهيه مي كند و آن ها به كارگاه مي آيند، متوجه مي شوند كه پدرش دچار حمله قلبي شده و منوچهر به او كمك مي كند تا پدرش را به بيمارستان برساند. در اين ميان ارتباطي عاطفي كه در همان كشمكش ها بين مهندس و منوچهر به وجود آمده بود، بيشتر مي شود. شاهكار هم كه به پشتكار ـ دستيار مهندس ژاله ـ علاقه مند شده، تصميم به ازدواج مي گيرد و آن دو سعي مي كنند منوچهر را هم از سفر به دبي منصرف كنند. نهايتاً با ترفندي باعث مي شوند تا منوچهر عشقش را به مهندس اعتراف كند. در پايان شاهكار و ژاله همراه با منوچهر و مهندس براي ماه عسل به دبي مي روند.