برچسب مجتبی راعی

سفر به هیدالو 1384

آخرین کتاب دکتر فخرالدین حسینی (استاد دانشگاه) و پژوهشگر تراز اول مبتنی بر کامل ترین نظریاتش در باب عرفان و ایمان در حال چاپ است. روابط او و همسرش به دلیل نداشتن فرزند، روز به روز به سردی گرایش پیدا کرده و سکته قلبی او مزید بر مشکلاتش می شود.

آتش و باد (جشن سربرون) 1400

بهادر کدخدای ایل پوسان با کدخدای طایفه همسایه سرخو رقابت و مخالفتی دیرینه دارد. مدتی است آتش کینه‌ها خاموش شده است تا اینکه سرخو با اعتماد به نفس به خواستگاری دختری زیبا و کم سن و سال بهادر جهان پسند می‌آید. غافل از اینکه قرار است مدتی بعد جهان پسند به عقد پسرعمویش درآید. بهادر قاطعانه با این وصلت مخالفت می‌کند. زخم‌های کهنه سرباز می‌کنند. هر دو طایفه از کدخدای خود حمایت می‌کنند. درگیری ابعاد بزرگتری می‌یابد و بهادر تلاش بزرگی را آغاز می‌کند.

ترنج 1391

یک مینیاتوریست ایرانی با یک مدیر هنری به پاریس می‌رود تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کند. بنا می‌شود در آینده یک نمایشگاه انفرادی بگذارد، اما اتفاقی که در هواپیما می‌افتد او را به مسیر جدیدی می‌اندازد. مسیری که دیدش را به زندگی عوض می‌کند.

تولد یک پروانه 1376

«سولماز» و «ایبیش» کودکان زنی در حال زایمان هستند که از خشم ناپدری به تنگ آمده اند. «ایبیش» که توسط ناپدری زندانی شده، به کمک دایی خویش از خانه فرار کرده و همراه او برای کار به یک تاکستان می رود. کمی بعد «سولماز» پیدایش می شود و دایی که مغموم و پریشان شده اعلام می کند، آنها می توانند چند روزی را در آنجا بمانند.
بچه ها بی خبر از همه چیز با شادی تمام در باغ بازی می کنند تا اینکه سر و کله ناپدری پیدا می شود و دست محبت بر سر بچه ها می کشد و به آنها آب نبات می دهد، ولی بچه ها که تا آن موقع هیچ مهری از او ندیده اند، نمی توانند این تغییر رفتار ناپدری را هضم کنند؛ مخصوصا «ایبیش» که بزرگتر است و از رفتار ناهمگون پدر پی می برد که اتفاقی افتاده است.
پس دور از چشم وی از بیراهه ها به سوی روستا می رود و در آنجا می بیند که تمام خانه ها و دیواره های سنگی سیاه پوش شده اند و جسد مادر پیچیده در سیاهی است. کودک ابتدا که از درک یک پدیده نامأنوس عاجز مانده است، در نهایت با اشک به مفهوم تازه ای از زندگی می رسد. اپیزودی که ظاهرا نامش «تولد» است و با تولد یک کودک شروع می شود ولی با مرگ یک زن پایان می پذیرد.

تابستان 58 1368

ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي، دو دانشجو براي همكاري با نيروهاي جهاد سازندگي رهسپار سيستان و بلوچستان مي شوند. آن ها با اين فكر كه خيلي زود مي توانند با تبليغات گسترده مشكلات منطقه را حل كنند شروع به كار مي كنند اما با شروع كار و كارشكني خان منطقه متوجه كه در اين مناطق اختيار تام مردم با خان است و مردم از ترس خان با گروه هاي جهاد همكاري نمي كنند پس تصميم مي گيرند كه با اين مسئله با روش حساب شده ديگري برخورد كنند.

جای امن 1372

سعيد براي فيلمبرداري از تظاهرات هفده شهريور ماه 1357 به ميدان ژاله مي رود. همسرش فاطمه با يكي از بستگانش به نام مريم در تظاهرات شركت دارند. پس از درگيري و تيراندازي، سعيد زخمي مي شود و دوربينش را به فاطمه مي سپارد. ثابت پور، مأمور ساواك، كه شاهد ماجراست، براي به دست آوردن دوربين فاطمه را تعقيب مي كند، اما فاطمه به خانه اي پناه مي برد و دوربين را در آنجا امانت مي گذارد. به ثابت پور دستور داده مي شود كه همچنان پيگير ماجرا باشد و فيلم تظاهرات و كشتار را ضبط كند. سعيد در بيمارستان فوت مي كند و ثابت پور نيز كه جستجوهايش در بيمارستان بي نتيجه مانده است به بهشت زهرا مي رود. فاطمه و دوستش مريم كه شوهرش را در مبارزه ي ضد حكومتي از دست داده، دوربين را پس مي گيرند. ثابت پور به دليل ناتواني در انجام وظيفه خلع مقام مي شود، اما با گزارش يكي از مأموران به فاطمه و مريم مي رسد. او مريم را غافلگير مي كند و با شليك چند گلوله او را از پا در مي آورد و سرانجام فاطمه نيز ثابت پور را به قتل مي رساند.

انسان و اسلحه 1367

نيروهاي شناسايي يكي از تيپ هاي سپاه جهت حمله به مواضع و آزاد سازي مناطقي از خاك كشور مشغول شناسايي مي شوند. عمليات مزبور توسط نيروهاي نفوذي و ستون پنجم دشمن لو رفته و حمله آنها جهت تخمين امكانات و نفرات نيروهاي ايراني و هم چنين به منظور متوقف نمودن پيشروي سپاه ايران صورت مي گيرد. نيروهاي دشمن پس از وارد آوردن خسارت به مواضع ايران و به گمان از بين رفتن فرمانده آنها عقب نشيني مي كنند. در حاليكه مصطفي فرمانده نيروهاي ايراني در جريان حمله عراقي ها زخمي و به بيمارستان منتقل مي شود. ولي با توجه به موقعيت حساس و نياز مبرم به انجام عمليات، بيمارستان را ترك گفته و حمله در سطح وسيع آغاز مي شود. با شروع حمله ناگهاني ايران دشمن غافلگير شده و عمليات نيروهاي ايراني با موفقيت به پايان مي رسد.