برچسب مادر شهید

خود محمدرضا من را از شهادتش با خبر کرد!

یک روز وقتی وارد اتاق شدم دیدم پسرم از لب طاقچه به پایین پرید. چهارپایه‌ای زیر پایش گذاشته بود و بالای طاقچه رفته بود. گفتم آن بالا چکار می‌کردی؟ از اتاق بیرون دوید و به کوچه رفت. رفتم سرک کشیدم به کوچه. دیدم کاغذی به دست دارد و به دوستانش نشان می‌دهد. فهمیدم مهر پدرش را پای رضایتنامه زده است. پدرش مهرش را بالای ساعت دیواری می‌گذاشت

قبل از عید برای استقبال  از شهیدم خانه‌تکانی کردم

خبر شهادت پسرم را یک مادر شهید به من رساند. دی ۱۳۶۵ بود که مادر شهید مسعود فراهانی به خانه‌مان آمد. از رفتارش متوجه شدم از چیزی خبر دارد که آن را از من پنهان می‌کند. سراغ شوهرم را گرفت و گفت باید به او چیزی بگوید. فهمیدم چه خبر شده و به او گفتم پسرم به شهادت رسیده است؟

گفت برای مصائب اهل بیت گریه کنید نه برای من

شهید عباس شفیعی از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در عملیات غرورآفرین فتح‌المبین شرکت کرد. او در ششم فروردین ۱۳۶۱، در کرخه‌نور بر اثر اصابت ترکش به سینه‌اش شهید شد. مزار شهید شفیعی در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش سمنان واقع است

گفت مادر می‌روم کانادا، شهادت در یمن نصیبش شد

نزدیک ظهر از طریق سپاه به پسرم محمد، (برادر دوم مصطفی) زنگ زدند و گفتند مصطفی زخمی شده است، اما برادرش گفته بود که می‌دانم مصطفی شهید شده است. ما آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داریم. برادرش تا حدودی در جریان کار‌های مصطفی قرار داشت و می‌دانست در کدام جبهه مقاومت فعالیت دارد

۴۰ سال چشم انتظاری‌ام به ثمر نشست

حسین رفت و ۴۰ سال مفقودالاثر شد. دوستانش می‌گفتند نمی‌توانیم با مادر حسین رو در رو شویم و بگوییم پسرتان را در منطقه جا گذاشته‌ایم! گویا او و همرزمانش در محاصره قرار می‌گیرند و بعد از شهادت پیکرشان در منطقه جا می‌ماند. خبر شهادتش را که شنیدم خدا را شکر کردم. به پسرم قول داده بودم به سفارشش عمل کنم و در شهادتش گریه نکنم. هر زمان که دلتنگش می‌شدم، برای امام حسین (ع) گریه می‌کردم

می‌گفت «شهادت در جوانی» قشنگ است

من و محمد هنوز در درمانگاه بودیم که همسرم به خانه رفت و ساکش را برداشت تا به جبهه برود. همسایه‌هایی که برای بدرقه شوهرم آمده بودند و می‌دانستند من تشنج می‌کنم و محمد هم به سختی بیمار است، شوهرم را سرزنش کرده بودند که چرا می‌خواهی در این وضعیت به جبهه بروی؟