برچسب مادر شهید

منافقین علی را جلوی چشمان پدرش ترور کردند

هر دو می‌خواستند شهید شوند. علی گفته بود از خدا می‌خواهم تا دینم را به مردم ادا نکردم شهید نشوم. پسرم حمید از 16 سالگی به جبهه می‌رفت. مددکار بود و دفعه سوم که به جبهه رفت شهید شد. علی و حمید قطعه 26 بهشت زهرا دفن هستند

نامه مادر ۳۶ سال همنشین پیکر فرزند بود

مادرم وقتی خبر شناسایی پیکر برادرم را از زبان سردار شنید دستش را به سوی آسمان بلند کرد و خدا را چند بار شکر کرد. اینجا بود که از نذر صلواتش برای ما صحبت کرد. مادرم سال‌ها بر سر مزاری که به یادبود غلام بعد از تأیید شهادتش درست کرده بودیم می‌رفت و گریه می‌کرد.

پیکر نبی‌الله وقتی آمد که مادر رفته بود

دو نفر به نام شهیدان ابراهیمی و رضوی‌زاده که هر دو در عملیات پیش رو شهید شدند، به من گفتند شما نباید سوار اتوبوس شوید. گفتم چرا؟ گفتند برای اینکه یک برادرت مفقودالاثر است، برادر دیگرت هم در جبهه است. شما باید برگردی و از مادرت مراقبت کنی. گفتم اگر قرار باشد که من برگردم خود شما هم باید برگردید، چون می‌دانستم آن‌ها هم برادر شهید هستند

جعبه تلویزیون خانه ما صندوق اعلامیه‌های امام بود

فعالیت‌های محمدرضا در اواخر پیروزی انقلاب علنی شد. با این وجود همسرم تفکرات ما را قبول داشت و به لحاظ اعتقادی همراه ما بود هرچند برای او با آن مسئولیتی که در ارتش داشت خطرناک بود، اما با این حال خودش هم مقید بود.

جنگ که شروع شد کل خانواده وارد بسیج و دفاع شدیم

وقتی جنگ شروع شد همه خانواده در تلاطم بودیم تا هر چه در توان داریم در دفاع مقدس به‌کار گیریم. همه خانواده وارد بسیج و فعالیت‌های پشتیبانی از جبهه شدیم. محمدعلی اولین رزمنده خانه‌ام بود که به افتخار جانبازی نائل آمد و کمی بعد از محمدعلی هم علیرضا رفت. پدر بچه‌ها هم راهی شد.

مادر شهیدان باقری، این‌بار فرزند، عروس و نوه‌اش را بدرقه کرد + فیلم

در صحنه‌ای آمیخته به اشک و افتخار، مادر شهیدان محمد و حسن باقری، در گلزار شهدای بهشت زهرا، پیکر فرزند، عروس و نوه‌اش را که در حملات اخیر رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند، بدرقه کرد؛ بانویی که بار دیگر نشان داد قلبی از جنس ایثار و صبری آسمانی دارد.

پسرانم سوختند، اما سربند «یا زهرا» یشان سالم ماند

بعد از شهادت بچه‌ها آن تصادف یادم می‌آمد و با خود می‌گفتم خواست خدا این بود که در آن تصادف کشته نشویم و بچه‌ها در جبهه به شهادت برسند. الان چهار سالی است که همسرم به رحمت خدا رفته و من بسیار تنها شده‌ام. گاهی موقع خواندن نماز به یاد بچه‌هایم گریه می‌کنم، اما بعد از لحظه‌ای احساس می‌کنم آب سرد روی سرم می‌ریزند و آرام می‌شوم. حقیقتاً خداوند صبر می‌دهد.