زندگی با چشمان بسته!
آفتاب پاییزی که توی چشم عمود میشود و دستها را سایهبان میکند، صدای عــصــای ســفــیــد «محمود» مــیپــیــچــد لابــهلای شــلــوغــیهــا و قیلوقال ماشینها که برای رفتن شتاب دارند و مکثی در کارشان نیست.
آفتاب پاییزی که توی چشم عمود میشود و دستها را سایهبان میکند، صدای عــصــای ســفــیــد «محمود» مــیپــیــچــد لابــهلای شــلــوغــیهــا و قیلوقال ماشینها که برای رفتن شتاب دارند و مکثی در کارشان نیست.
جملهها محکم و جاندار از دهانش خارج میشوند و فضا را پر میکنند.
آن روز صبح «خزان» که «طالب»ها به «مکتب» هجوم بردند، «هدیه» و همکلاسیهایش بیخبر از همهجا پشت نیمکتهای درس نشسته بودند. دخترها چشم به دهان معلم دوخته بودند که پای تخته برای آنها از تاریخ افغانستان میگفت و رنج و اندوهی که این سرزمین نفرینشده سالها به چشم خود دیده است. «طالب»ها، اما در یک چشمبرهمزدن دخترها را از مدرسه بیرون و راهی خانه کردند: «آنها فریاد میزدند و میگفتند ازاینجا بروید بیرون. ترسیده بودیم و خیلی زود ازآنجا فرار کردیم.
هنوز اولین ماه از فصل پاییز به سر نیامده، اما داستان تکراری و نخنمای همیشگی که پای ثابت فصول سرد در کلانشهر اصفهان است شروع شده است؛ داستانی بیانتها که سالهاست پایانی برای آن تعریف نشده و به سرانجام نمیرسد؛ حتی در سالهایی که به دلیل شیوع کرونا دانشگاهها و مدارس در تعطیلی به سر میبردند و برخی از ادارات نیز به صورت دورکاری فعالیت روزانه خود را انجام میدادند.
نیمنگاهی به ساعتمچیاش میاندازد و زیر لب غر میزند: «دوباره دیر شد.
منبع : اصفهان زیبابرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
منبع : اصفهان زیبابرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
سالهاست که برخی از کشاورزان اصفهانی، پس از برداشت برنج اقدام به آتشزدن زمین خود میکنند تا اینگونه دیگر ردی از کاه و کلش باقیمانده از این محصول به جای نماند؛