برچسب لیلا حاتمی

هر شب تنهایی 1386

عطيه نويسنده و مجري يك برنامه خانوادگي راديوست. او هر روز به سؤالات شنوندگان اين برنامه پاسخ مي دهد و به آنها توصيه مي كند با همسرشان چگونه باشند تا زندگي زناشويي بهتري داشته باشند. عطيه به شهر مقدس مشهد آمده است، اما او درگير مناسبات خود و همسرش است و مشكلي دارد كه حل نشدني است و...

ایستگاه متروک 1380

مهتاب و محمود كه سال ها از ازدواجشان مي گذرد، هنوز صاحب فرزند نشده اند. آنها سفري را به قصد زيارت به سوي مشهد آغاز مي كنند. محمود هنگام رانندگي راه اصلي را گم مي كند و براي پرهيز از برخورد با يك آهواز مسير منحرف مي شود و اتومبيلش خراب مي شود. او در جست و جوي تعميركار به روستايي در بيابان مي رسد كه ساكنان آن كودكان و زن ها هستند. فيض الله، معلم روستا، تنها مرد روستاست و به محمود مي گويد مي تواند اتومبيل اش را تعمير كند. مهتاب ابتدا از وضع بد اهالي روستا دچار بهت و حيرت مي شود، اما كم كم با بچه ها و ساكنان صميمي مي شود. زندگي در آن روستا شكل كسل كننده اي دارد و همه پي كارهاي خود هستند. وقتي محمود و فيض الله به شهر رفته اند، مهتاب در روستا به بچه ها درس مي دهد و آدم هايي را كه وارد روستا مي شوند مي بينند. زن هاي روستا كه با مهتاب صميمي شده اند به او مي گويند چهره اش مانند زن هاي باردار است. مهتاب مي گويد در سه نوبت بارداري هيچ كدام از بچه هايش سالم به دنيا نيامده اند. پس از پايان درس، بچه ها به بهانه پيدا كردن يكي از دوستانشان كه علاقه زيادي به قطار دارد، مهتاب را وامي دارند تا با آنها به ديدن ايستگاه قطار بيايد. بچه ها پس از ديدن قطار به ايستگاه متروكي در همان نزديكي مي روند و مشغول بازي مي شوند. مهتاب كه ناگهان خود را تنها مي بيند، به جست و جوي بچه ها روانه ايستگاه مي شود و پس از كمي قدم زدن در يكي از واگن هاي مخروبه مي نشيند و به آرامش مي رسد. مهتاب و بچه ها پس از گردش به روستا بازمي گردند و فيض الله و محمود هم كه اتومبيل را تعمير كرده اند به روستا مي رسند. محمود از فيض الله و بچه ها عكس يادگاري مي گيرد و به رغم دلبستگي كه ميان مهتاب و بچه ها به وجود آمده روستا را ترك مي كند.

کمال الملک 1362

محمد غفاري به عنوان نقاش باشي دربار ناصرالدين شاه قاجار پذيرفته مي شود. و مدتي بعد لقب كمال الملك مي گيرد. طي حادثه اي در جريان كشيدن تابلو در تالار آينه، يكي از جواهرات تخت شاه گم مي شود و كمال الملك به اتهام ربودن جواهر، توسط كامران ميرزا بازجويي و به او اهانت مي شود. اما سارقان را مي يابند و در ملأ عام گردن مي زنند؛ در حالي كه نقاش باشي از اهانتي كه به او شده، رنجيده خاطر است. پس از ترور ناصرالدين شاه و تاج گذاري مظفرالدين شاه براي تكميل هنرش به اروپا مي رود. در بازگشت به مشروطه خواهان علاقه نشان مي دهد و پس از امضاي فرمان مشروطيت و مرگ مظفرالدين شاه از دربار فاصله مي گيرد. سال ها بعد پيشنهاد رضاشاه را براي همكاري نمي پذيرد و به عراق تبعيد مي شود. سرانجام در خانه اي كوچك و در غربت، به مرگ طبيعي مي ميرد.

سعادت آباد 1389

ياسي در تدارك جشن تولد براي همسرش محسن است. آنها دعواي سختي داشته اند و ياسي دارد اين مهماني را براي آشتي كنان برگزار مي كند. او از دو زوج كه دوستان خانوادگي شان هستند براي شركت در اين مهماني دعوت كرده؛ علي و لاله، و بهرام و تهمينه. اما هر كدام از اين زوج ها، كه همكارهاي محسن هم هستند، مشكلات خاص خودشان را دارند. لاله به خاطر يك مأموريت كاري كه سفري سه ماهه به آلمان است، بدون اينكه شوهرش را در جريان بگذارد ويزا تهيه كرده و سقط جنين انجام داده است. ياسي و محسن و بهرام و تهمينه هم در اين كار به او كمك كرده اند تا جريان را از علي مخفي كند. اما علي كه آدمي متعصب و شكاك است به تماس هاي لاله و تهمينه مشكوك مي شود و مي خواهد هر طور شده از ماجرا سر دربياورد. بهرام و تهمينه هم در زندگي مشترك به مشكل خورده اند و قصه جدايي دارند اما نمي خواهند كسي فعلاً از ماجرا باخبر شود. ظاهراً بهرام به خاطر پول با تهمينه كه دختر رييس اش و از او بزرگتر است ازدواج كرده. تهمينه هم كه از راه مي رسد و وارد مهماني مي شود خبر مي دهد كه جنس هايش به ارزش يك ميليارد تومان موقع ترانزيت زير آب رفته و اصلاً حال و حوصله مهماني ندارد و برخورد بدي با ياسي و بقيه مي كند. اما كمي كه مي گذرد خبر مي رسد كه جنس ها را از آب گرفته اند و ضرر به دويست ميليون تومان كاهش پيدا كرده. اين موضوع باعث مي شود كه محسن هم كم كم وارد فضاي مهماني شود. اما تماس هاي تلفني مشكوك او و بقيه افراد حاضر در مهماني باعث مي شود كه با ادامه پيدا كردن مهماني اختلافات بالا بگيرد و رابطه هايي كه تا به حال پنهان بوده آشكار شود؛ از جمله رابطه محسن با پرستار دخترش...